تبليغاتX
یار دبستانی - دلم می‌خواد دری وری بنويسم!
 
زندگی زنده بودن نيست. زنده بودن زندگی می خواهد، زندگی بندگی نمی باشد.
 

نمی‌دونم بايد از چی بنويسم

نمی‌دونم بايد از كی بنويسم

اما دلم می‌خواد بنويسم!

دلم می‌خواد با لحن بچه گانه بنويسم

دلم می‌خواد با شيطنت كودكانه بنويسم

بالأخره از چی بنويسم؟

شايد بايد از درد بنويسم

يا اينكه از خشم بنويسم

آيا لازمه از سكوت بنويسم؟

دارم فکر می‌کنم از جدایی بنویسم

شايدم بهتره از مرگ بنويسم

انگار دارم دری وری می‌نويسم!

اگر اينطوره بهتره اصلاً چيزی ننويسم!

نه! چرا ننويسم؟

من بايد از شادی بنويسم

لازمه از مهر بنويسم

شايدم بايد از امید بنويسم

حتی بهتره از همراهی بنويسم

خيلی قشنگ‌تره از رهايی بنويسم

اصلاً دلم می‌خواد از زندگی بنويسم

دلم می‌خواد با بيان بچه گانه بنويسم

دلم می‌خواد با شيطنت كودكانه بنويسم

دلم می‌خواد يه جمله‌ی استثنايی بنويسم

بالأخره فهميدم چی بنويسم!

بيايد با هم بنويسيم...

«زنده باد زندگی»

 

پ.ن1: اسم اين مطلب رو نه ميشه شعر گذاشت، نه نثر. البته شاید بشه بهش گفت تراوشات ذهنی! به هر حال خودم فکر می‌کنم چيزيه كه نمی‌شه نامی روش گذاشت جز؛ احساس در لحظه!

پ.ن2: میرای عزيزم تولدت مبارك. بيا تو هم با بيان زيركانه بنويس: زنده باد زندگی!

پ.ن3: میرا يادته 8 مارس تو كافه نادري چی گفتم بهت؟ حتماً يادته! گفتم: امشب برات يه پست ویژه میذارم با یه تیتر ویژه! اما انقدر همه چیز قاطی شد که یادم رفت و نزدم. حالا می‌خوام فراموش‌کاری اون روز رو جبران کنم. يادته كه تيتره چی بود؟!

در حالی كه ميرا پايش را با شدت به باتوم های برادران سبزپوش ميكوبيد، سياه و كبود شد!

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386   توسط یار دبستانی  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM