ديريست در ديار ما سلام جز تبسم دروغ نيست و چشم ها نگاه مهربان دوستی ز ياد برده اند و كودكان در هجوم تشنگی تباه می شوند خنجری برهنه در ميان شانه های ما غلاف می شود بايد اكنون برخاست تن رها كرد ز پيرايه ترس ها را و توهم ها را بايد از خاطر برد زندگی، ماندن با دلهره نيست بوده ها را بگذار چشم ها را بگشا پلك ها را بتكان از تكرار همچون آيينه و باغ بايد از گل انباشت خاطر غم زده را پر پرواز گشود