زندگی زنده بودن نيست. زنده بودن زندگی می خواهد، زندگی بندگی نمی باشد. |
مگر نه اينكه غمی سهمگين به دل داريم؟
مگر نه اينكه به رنجی گران گرفتاريم؟
نشاطمان را بايد هميشه، چون خورشيد،
ـ بلند و گرم ـ در اعماق جان نگه داريم.
مدتيه كه دورم. اين طور ترجيح میدم كه دور باشم. از خيلی چيزا!
تو افكارم تا مرز بینهايت رفتم. فكر كردم و فكر كردم و فكر كردم.
ساعتها تو خيابونهای اين شهر قدم برداشتم تا يه نشانهای پيدا كنم و برگردم. نشانه زياد بود و تو اين دريای بيكرانه خودم رو ناچيز میديدم. ناتوان از تغيير دادن اين وضعيت. اما تصميم گرفتم. يه تصميم قاطع! تصميم گرفتم كه راهم رو عوض كنم و انقدر شجاع هستم كه اين رو عنوان كنم. میخوام اول، زندگی خودم رو بسازم.
يه جورايی اين راه برام سنگينه. اصلاً جنبهشو ندارم. جنبهی فعاليت سياسی ندارم. جنبهی فعاليت اجتماعی از نوع حقوق بشری ندارم!
منِ بیجنبه با انجام فعاليتهای باصطلاح حقوق بشری حقوق اوليهی خودم، كه زندگی كردن بود رو سلب كرده بودم و اين خودش بدترين نوع نقض حقوق بشره. (فعالان حقوق بشر درست نمیگم؟!)
فكر كن خودت حقوق خودت رو زير پا بذاری و بعد ادعا كنی كه میخوای از حقوق ساير انسانها دفاع كنی؟ خنده داره ديگه!
ساعتها پای كامپيوتر مینشستم و از اين سايت به اون سايت و از اون سايت به اون يكی میرفتم و میخوندم و عوض غذا، حرص نوش جان میكردم.
منتظر بودم تا يه تجمعی بشه و برم و دو تا داد بزنم و اعتراض كنم. دو تا باتومم بخورم و بعد با افتخار بگم اين كبودی رو میبينی؟! جای باتومه برادرانه كه شيش و هشت مینواختن بر پيكر معترضين و اين كبودی نشانهايست از حضور من در اون جمع!
به چند نفر هم زنگ میزدم و از نقض حقوق بشر در ساير جاها خبر میگرفتم و میدادم منتشر بشه و اسم خودم رو گذاشته بودم فعال حقوق بشر. حالا با اين چند تا اطلاعيه چه اتفاقی افتاد و كك چه كسی گزيد، اللهُ اعلمُ.
جز اون تعدادی که همواره در دنیای مجازی پیگیر خبرها هستند هم کسی دنبال این مسائل نبود.
* * * * *
اما حالا تصميم گرفتم زندگی كنم. مثل همهی آدمايی كه مشغول زندگی هستند. مثل همهی كسايی كه الكی خوشن! مگه من چند بار حق زندگی كردن، دارم كه اون رو هم از خودم دريغ كنم؟!
يه دوستی وقتی شنيد كه دختر سر به راهی شدم گفت تو نااميد و سرخرده شدی، افسرده شدی، دل مرده شدی، پژمرده شدی و يه سری "مردهی" ديگه كه نزديك بود واقعاً بكشتم. اما به اون شخص میگم نه رفيق!
من از هميشه اميدوارترم. سرخورده و دلمرده و پژمرده و ... هم نشدم.
میگفت يه مدت استراحت كن و برگرد.
اما رفيق شفيق! اين طور كه بوش مياد نميخوام برگردم. يعنی چرا بايد برگردم. چرا بايد زندگيمو نابود كنم، به خاطر كی بايد زندگيمو تباه كنم؟! به خاطر ملتی كه قهرمانانش رو فراموش میكنه؟! به خاطر ملتی كه قهرمانهای مردهاش در روزهای اول براش بُتَن و بعد از چند روز فراموش میشن و حتی گاهی نامی هم ازشون نمیمونه؟!
اكبر رو يادتونه؟! روزانه چند بار به ياد اكبر میافتيد؟ هفتهای چند بار؟ اصلاً ماه به ماه ازش ياد میكنيد؟
نگيد به يادشيد كه باور ندارم كه حتی سالروز شهادتش هم خيلياتون كه خبر شهادتش شده بود تيتر اول خبرگزاریهاتون به يادش نبوديد.
احمد رو چه طور؟ اصلاً میدونيد الآن چیكار میكنه؟ ماه تا ماه حالش رو میپرسيد؟
جز اون چند روزی كه به خاطرش سر و صدا كرديد و اسمش رفت جزو تيتر اخبارتون تا شايد آمار بازديدكنندههاتون بالا بره كی ازش نام برديد؟!
من هنوز نفهميدم كی میتونه هشت سال زيباترين سالهای جوونی احمد كه بر باد رفته رو بهش برگردونه و جبران كنه؟!
بقيهی كسانی هم كه يه روزی واسه خودشون ابرمردانی بودند دست نايافتنی یا الآن زیر خروارهای خاکند و یا مجبور به ترك وطن شدن و در كنج غربت روزگار میگذرونند و یا در همین جا به انزوا کشیده شدند و پشیمونند از اینکه چه روزهای زیبایی از زندگیشون رو تباه کردند...
قبول كنيد كه اين ملت قهرمانهاشو خيلی زود فراموش میكنه. (فكر میكنم اين دو نفری كه ازشون نام بردم برهان قاطعی باشند بر اين مدعای من)
* * * * *
حس كردم به سفر نياز دارم. رفتم به جايی كه راحت و بدون دغدغه بتونم توش نفس بكشم. تا به آرامش برسم و برگردم. اين طور هم شد.
سفرم كوتاه بود و شيرين. يعنی يه جورايی ايمانم به این شعار "زنده باد زندگی" بيشتر شد.
خلاصه اينكه زندگی حسابی شيرين شده.
اين الكی خوش بودن هم واسه خودش دنيايی داره و دارم ازش لذت میبرم! هرچند پدرم همیشه بهم یادآوری میکنه که بیتفاوت شدن و بیتفاوت بودن جایز نیست. اما من بیتفاوت نیستم چون دارم درس میخونم، كار میكنم، و مهمتر از همه زندگی میكنم.
یعنی جدول اولویتبندی زندگیم تغییر کرده و فعلاْ کارهایی رو انجام میدم که در اولویت قرار دارن. همین...
دوستی چند روز پيش بهم SMS داد كه: "خبری ازت نيست، خوبی؟!"
فكر میكنم با خوندن اين مطلب متوجه شده باشه كه حالم چطوره. برای تأكيد میگم:
"من خوبم، تو خوبی؟"
پ.ن1: اگر بعضی جاها تند رفتم معذرت میخوام. اما به هر حال از قديم گفتن حرف حق، تلخه.
پ.ن۲: شاید من هم مثل میرا دارم هذیان میگم!
پ.ن۳: بهزاد از حقیقت رنج، رنج حقیقت میگويد!
پ.ن۴: نامهای از سوی پروانهای شرمگين و نااميد به پروردگاری محترم!
غریب در وطن
"سرودهای از: مصطفی بادكوبهای (امید)"
ای رفته از این ملك به دامان غریبه
افزوده به خود زینت بستان غریبه
بشنو سخن هموطن سوخته دل را
گر نیستم از چشم تو انسان غریبه
ما نیز غریبیم در این دشت بلاخیز
از سلطهی افراطی ایمان غریبه
با سینهی پردرد بگویم كه در این ملك
خون میچكد از تیغ مسلمان غریبه
آیات الهی چو نوشتند به شمشیر
"الحقلنا" شد همه برهان غریبه
در خاك وطن غیرخودی خوانده مرا نیز
آن مفتی خودخواه ثناخوان غریبه
روباه چنان خواست كه ما در وطن خویش
گشتیم اسیر دو سه مهمان غریبه
هر سو كه رود بهر چرا طعمهی گرگ است
آن گله كه دل داده به چوپان غریبه
شاید تو هم ای دوست به جان آمدهبودی
دل كندی از این روی ز ایران غریبه
زندان بزرگ است وطن بر همگان لیك
زندان وطن را چه به زندان غریبه
با اینكه نخوردیم كفی آب خوش اینجا
ماییم گریزان ز لب نان غریبه
سیلی خورد این گوش گر از هموطن خود
به زان كه بود گوش به فرمان غریبه
آهی كه برآید شبی از سینهی مظلوم
آوای شكستیست ز ایران غریبه
استاده چو كوهیم در این خطهی "امید"
تا صبح فروپاشی سامان غریبه
امشب شهر ما را صد رونقست و جانست
زیرا که شاه و شهزاد امشب در میانست
آن شهریار اعظم بزمی نهاده خرم
شمع و شراب و شاهد امشب رایگانست
حالا هی بگید کار نیست و با معضل بیکاری مواجهیم. بابا جون فقط کافیه یه مقدار چشمان مبارک را باز کنید تا ببینید که کار مثل نقل و نبات تو کوچه و خیابون ریخته!
این مدلش نیاز به هیچ گونه تخصصی هم نداره. فقط کافیه صدات یکم بلند باشه، در این صورت میتونی فوراْ در يك مكان فرهنگی به جمع شاغلین بپیوندی!
پ.ن۱: به یک سال حبس به جرم اقدام علیه امنیت کشور محکوم شدم/ دکتر حسام فیروزی
پ.ن۲: امروز یعنی سوم شهریور تولد حسامِ! تولدت مبارک دکتر.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|