زندگی زنده بودن نيست. زنده بودن زندگی می خواهد، زندگی بندگی نمی باشد. |
نمیدونم بايد از چی بنويسم
نمیدونم بايد از كی بنويسم
اما دلم میخواد بنويسم!
دلم میخواد با لحن بچه گانه بنويسم
دلم میخواد با شيطنت كودكانه بنويسم
بالأخره از چی بنويسم؟
شايد بايد از درد بنويسم
يا اينكه از خشم بنويسم
آيا لازمه از سكوت بنويسم؟
دارم فکر میکنم از جدایی بنویسم
شايدم بهتره از مرگ بنويسم
انگار دارم دری وری مینويسم!
اگر اينطوره بهتره اصلاً چيزی ننويسم!
نه! چرا ننويسم؟
من بايد از شادی بنويسم
لازمه از مهر بنويسم
شايدم بايد از امید بنويسم
حتی بهتره از همراهی بنويسم
خيلی قشنگتره از رهايی بنويسم
اصلاً دلم میخواد از زندگی بنويسم
دلم میخواد با بيان بچه گانه بنويسم
دلم میخواد با شيطنت كودكانه بنويسم
دلم میخواد يه جملهی استثنايی بنويسم
بالأخره فهميدم چی بنويسم!
بيايد با هم بنويسيم...
پ.ن1: اسم اين مطلب رو نه ميشه شعر گذاشت، نه نثر. البته شاید بشه بهش گفت تراوشات ذهنی! به هر حال خودم فکر میکنم چيزيه كه نمیشه نامی روش گذاشت جز؛ احساس در لحظه!
پ.ن2: میرای عزيزم تولدت مبارك. بيا تو هم با بيان زيركانه بنويس: زنده باد زندگی!
پ.ن3: میرا يادته 8 مارس تو كافه نادري چی گفتم بهت؟ حتماً يادته! گفتم: امشب برات يه پست ویژه میذارم با یه تیتر ویژه! اما انقدر همه چیز قاطی شد که یادم رفت و نزدم. حالا میخوام فراموشکاری اون روز رو جبران کنم. يادته كه تيتره چی بود؟!
در حالی كه ميرا پايش را با شدت به باتوم های برادران سبزپوش ميكوبيد، سياه و كبود شد!
احساس میکنم، در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید در دلم، میجوشد از یقین

مرغ سحر ناله سر کن ................ داغ مرا تازه تر کن!
زآه شرر بار ، اين قفس را ............ برشکن و زير و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ ..... نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه اين خاك توده را .. پر شرر كن!
۲۸روز از اون صبح شوم که خبر بازداشتتون رسید، گذشت. ۲۸روزی که شاید برای ما به اندازهی ۲۸ سال سپری شد!
پذیرفته شدن در دانشگاه اوین کار هر کسی نیست. چه افتخاری نصیب اوین شده که میزبان شماست. میزبان نخبهترین فرزندان این سرزمین.
نمیدونم حالا که اون دیوارهای سبزرنگ شما رو احاطه کرده یادتون هست که امروز چه روزیه یا نه! امروز ۱۴ مرداده! صدویکمین سالگرد انقلاب مشروطیته و این سرزمین هنوز در جستجوی کوچههای آزادیه و شما در بندید.
اما چه بندی؟! نه! شما که آزادگی رو بر آزادی ترجیح دادید از همهی ما آزادترید! شما که ۱۸ تیر ديگهاي رو آفریدید. ۱۸تیری که خیلی چیزها رو برای ما یادآوری کرد.
آره بچهها! ۱۸ تیر ۱۳۸۶ به نام شما در دل تاریخ ایران ثبت شد.
تا آزادیتان از پای نمینشینیم...
پ.ن۱: ۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی میرسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
پ.ن۲: دیگه عادت کردیم به این خبرهای بد: سهيل آصفي بازداشت شد
1. لب دريا, سحرگاهان باران/هوا, رنگ غم چشم انتظاران/نميپيچد صداي گرم خورشيد/نميتابد چراغ چشم ياران! (فريدون مشيري)
اهالی وبلاگستان يه بازی جديد طراحي كردند: "اين روزها در اوين چه میگذرد؟"
حرکتي كه به ياد دانشجويان "دانشگاه اوين ـ واحد تهران شمال!" و در حمايت از آنها كليد خورده و ياران دبستاني اين دانشجويان در وبلاگ 14مرداد, همبستگي خودشون رو با ياران دبستاني دربندشون به رخ همگان ميكشند!
14مرداد سالروز انقلاب مشروطيته و ما امسال در يكصدويكمين سالگرد اين جنبش پرافتخار، فرياد میزنيم:
«۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادیخواه و عدالتخواه مشروطه در ايران ۱۰۱ ساله میشود
اما
هنوز دانشجوی ايرانی را به بند میکشند.»

البته قرار شده هر كدوم از بچههايي كه دعوت ميشن ده نفر ديگه رو هم دعوت كنن. من هم از اين قاعده تبعيت ميكنم؛
بنويس قصه زياده, ولي كاغذم كمه: شيوا, پروانه, الناز, سارا، ساقی، محبوبه، نيلوفر، كوهيار به همراه آرمان.م, بهزاد، هژير،عليرضا, آرمان.ا, علی روزبهانی, علی مليحی, علی کلايی
2. گر اين نغمه, اين دانهي اشك/درين خاك روئيد و باليد و بشكفت/پس از مرگ بلبل, ببينيد/چه خوش بوي گل در قفس ميزند موج! (فريدون مشيري)
امروز اولين سالگرد شهادت اكبر محمدي بود.

هر وقت اون صبح كذايي كه با صداي SMSي كه حامل خبر شهادت اكبر بود از خواب بيدار شدم رو به ياد ميارم, تمام وجودمو درد فرا ميگيره.
شهيار قنبري در جايي ميگه: «شرمت باد اي دستي كه بد بودي و بدتر كردي, همبغض معصومت را, نشكفته پرپر كردي!»
فراموش كردن يه فاجعه, مقدمهايست براي فاجعهي بعدي. ما بارها اين رو تجربه كرديم و عبرت نگرفتيم. حداقل در سالگرد شهادت اکبر به يادش باشيم و ازش نام ببريم. نذاريم فراموش بشه. آيا اين حداقل کاری نيست که ما می تونيم انجام بديم؟!
پ.ن۱: اولين سالگرد درگذشت اکبر محمدی و تشديد روند برخورد با دانشجويان
پ.ن۲: گزارش تکاندهنده از برخوردهای صورت گرفته با متهمين با عنوان "اراذل و اوباش"
پ.ن۳: رسم عاشق کشی و شيوه شهرآشوبی / بهزاد مهرانی
پ.ن۴: محمدحسين مهرزاد آزاد شد. علي كلايي برای مهرزاد اينچنين مينويسه: زنده باد محمد حسين مهرزاد عزيز
اين همه موج بلا در همه جا ميبينيم/«آي آدمها» را ميشنويم/نيك ميدانيم/دستي از غيب نخواهدآمد/هيچ يك حتي يك بار نميگوييم/با ستمكاري ناداني/اينگونه مدارا نكنيم/آستينها را بالا بزنيم/دست در دست هم از پهنهي آفاق برانيمش/مهرباني را/دانايي را/بر بلنداي جهان/بنشانيمش...! "فریدون مشیری"
با دوستم از ماشين پياده ميشيم. ماشين گشت ارشاد و تعدادي برادران گمنام و خواهران زينب تو شهرك پرسه ميزنند! به حضورشون اشاره ميكنم و با هم خداحافظي ميكنيم.
داشتم ميرفتم سمت ديگهي خيابون تا سوار ماشين بشم و برگردم خونه كه يكي از خواهران! صدام زد و گفت: ”خانوم صبر كن. مانتوت كوتاهه. بيا اينجا.“
بازوم رو گرفت و برد سمت ماشين.
بهش ميگم: ”يعني چي مانتوت كوتاهه؟!“
ميگه: ”حالا بيا برو بالا!“
”براي چي آخه؟“
هلم ميده تو ماشين گشت ارشاد...
دوستم متوجه قضايا شد و برگشت. سعي ميكنه كه قانعشون كنه كه ولم كنن.
به يكي از خواهران كه اونجاست اشاره ميكنم كه بياد پيشم.
”ببخشيد خانوم, ميشه بگيد چقدر طول ميكشه؟“
”ده دقيقه.“
اما اينطور كه بوش مياد اين قصه سر دراز دارد!
دوستم همچنان سعي ميكنه كه اونا رو قانع كنه كه ولم كنن. صداش ميكنم. ميگم بره و نگران نباشه, اما اون ايستاده و قصد رفتن نداره!
دو تا دختر ديگه كه مانتوشون بلنده و مقنعه سرشونه رو هم ميگيرن. عجب داستاني شده. قراره امروز به كسايي كه مقنعه سرشونه گير بدن!
به نظر مياد اينا كلاً با حضور خانوما مشكل دارن.
در همين حيث و بيث شيوا زنگ ميزنه و هِرهِر ميخنده. اينم از لطف خبررساني اين دوست محترم ما بود كه سريع خبر رو بهش رسوند!
سعي ميكنم با سؤال كردن بفهمم كه داستان چيه و چه چيزي در انتظارمونه.
ميگن: ”الآن ميايم تو ماشين, ازتون تعهد ميگيريم و ولتون ميكنيم.“
ما انسانهاي خوشخيال و ساده هم ميگيم: ”پس لطفاً سريعتر اين كارو انجام بديد. ما كلي كار داريم. خانوادههامون هم نگرانمون ميشن.“
يه دختر ديگه رو گرفتن. هر كاري ميكنن سوار ماشين نميشه و جيغوداد راه ميندازه. دور تا دورشو مأمورا گرفتن و سعي ميكنن كه بيارنشون تو ماشين. اما دختره با هوشياري غيرقابلتوصيف از زير دست مأمورا در ميره و با تمام قدرتي كه داشت شروع ميكنه به دويدن. به گرد پاش هم نرسيدن!
دو تا از خواهران مأمور و دو تا برادر سوار ميشن و ماشين راه ميافته.
قرار بود يه تعهد بگيرن و ولمون كنن! پليسي كه بايد راستي رو تو جامعه حاكم كنه, خودش سرمنشأ دروغه!
صدامون دراومده. ميگن ميبرنمون كلانتري 137 نصر.
به پدرم زنگ ميزنم و بهش ميگم با يه مانتوي بلند بياد دنبالم!
ميرا هم از ماجرا خبردار ميشه.
اون دو تا دختري كه همراه منن خيلي استرس دارن. منم مثل آدماي شنگول سعي ميكنم بهشون دلداري بدم و آرومشون كنم.
جلوي در غلغلهاي هست و خبر از اين ميده كه تو كلانتري خيلي شلوغه.
وارد حياط كلانتري ميشيم . يكي از خواهران برگهاي مياره و مشخصاتمون رو ميگيره.
همينطور دختراي جوون هستن كه ميارن تو كلانتري.
با اون دو نفر كه با من گرفتنشون داريم صحبت ميكنيم كه صداي ناله و ضجه توجهمون رو جلب ميكنه.
در حين اينكه داريم در مورد صداهاي كه ميشنويم بحث ميكنيم, يكي از خواهران متوجه ميشه و مياد ميگه: ”اينا معتادن, از درد به خودشون ميپيچن و سروصدا ميكنن!“
راهنماييمون ميكنن به داخل ساختمون و ميبرنمون تو يه اتاق در طبقهي اول كلانتري. دو تا خانوم نشستن و به تازهواردها برگههاي سؤال, جواب و تعهد ميدن, خودشون رو مشاور معرفي ميكنن كه قصدشون كمك به بازداشتشدههاس.
سه نفر ديگه در سمت ديگهی اتاق و روبهروي اون دوتا خانوم نشستن و به نظر مياد بايد براي پر كردن برگهها, بازداشتشدهها رو راهنمايي كنند.
يه نفر هم كه اسمش شهرزاده و كارش هم خيلي درسته, مسئوله كه از متهمين عكس بگيره!
اتاق هم كه پر از دخترايي هست كه يا در حال پر كردن فرمها هستن و يا در انتظار اينكه كسي دنبالشون بياد و...
برگه رو دستم ميدن و ميگن پرش كنم, اول ميگم تعهد نميدم اما به نظر مياد چارهي ديگهاي نيست. اگر پر نكنم بايد برم بازداشتگاه و در اون صورت اين احتمال وجود داره كه معتاد بشم!
هر كدوم از خانوما يه چيزي ميگن؛
يكي ميگه: اي كاش با گروني هم اين جوري مقابله ميكرديد!
يكي ميگه: شما به چه حقي منو كه با همسرم بودم گرفتيد؟!
يكي ميگه: من پريروز 50 تومن دادم و اين مانتو رو به خاطر همين طرح شما گرفتم! آخه كجاي اين مشكل داره؟!
يكي ميگه: اين چه مملكتيه كه خانوما توش هيچ حقي ندارند؟!
يكي ميگه: ما رو از تو ماشين پياده كردن و آوردن اينجا. ماشينها رو نگه ميداشتن و تيپ سرنشيناي ماشينا رو برانداز ميكردن!
يكي ميگه: منو چرا آورديد اينجا؟ مانتوم كه بلنده, روسريم هم كه مشكلي نداره. يه نگاهي بهش ميندازن و ميبينن حق با اونه. به آرايشش گير ميدن و ميگن آرايش داري (بااينكه خيلي ملايم بود), اونم كه حسابي از كوره در رفته ميگه آخه من آرايش نكن, پس بابام آرايش كنه؟!
يكي از اون طرف داد ميزنه: تمام اينا واسه اينه كه مردم رو سرگرم كنن تا كسي به سهميهبندي بنزين اعتراض نكنه!
يكي با گريه ميگه: ديگه خسته شديم. به چه زبوني بهتون بگيم نميخوايمتون. خونمون رو تو شيشه كرديد, دست از سرمون برداريد!
يكي ميگه: پس آخه ما دلمون رو به چي خوش كنيم؟!
يكي هم ميگه: آخه كجاي دنيا واسه مردم تعيين ميكنن كه چي بپوشن و تازه به خاطر نوع پوشش بازداشتشون ميكنن؟!
خانومي كه به اصطلاح مشاور و راهنما بود و برگههاي تعهد رو تحويل ميداد, ميگه: تو فرانسه! اونجا قانون اينه كه تو دانشگاهها, همه بايد بيحجاب باشن.
منم ميگم به فرض اينكه اينطوري باشه, ما كه نگفتيم اون خوبه, اما اين برخورد شما از اون بدتره!
ميگه به هر حال قانونه. از بالا دستور داريم.
منم نامردي نميكنم و ميگم اون زمان كه شوي انتخاباتي داشتن, اين نوع برخورد, قانون نبود و اصلاً رسيدگي به وضعيت ظاهري مردم در شأن دولت نبود! قرار بود دولت اقتصاد رو سامان بده و چندتا تار موي خانوما اهميتي نداشت. حالا چي شده كه انقدر اين مسأله مهم شده كه اين همه مأمور براي برخورد باهاش گذاشتن؟! به احتمال غريب به يقين فقط خدا ميدونه! بقيه هم باهام همراه شدن. اما خانوم به اصطلاح مشاور بدجوري بهم چپ چپ نگاه ميكنه.
بقيهي خواهران هم ميگن تمام اينا به خاطر خودتونه.
اما من واقعاً نميفهمم كجاش به خاطر خودمونه!
خلاصه اينكه دخترا رو گروه گروه ميارن و وقتي خانوادههاشون ميان, ميبرن.
نوبت من هم ميشه. پدرم مياد دنبالم. ميبرنمون طبقهي بالا. برگههايي كه مربوط به من و دو نفر ديگه هست رو ميدن دست برادري كه قراره ما رو به خانوادههامون تحويل بده.
منتظرم تا بابا بياد بالا و تحويلم بگيره!
دو تا خانوم ديگه هم تو اتاق نشستن.
يكيشون ميگه: ”من اين مانتو و روسري رو سه روز پيش گرفتم, اولين باره كه پوشيدمشون. حالا اين آقا ميگه بايد تحويلشون بدم اينجا.“
اون يكي هم ميگه: ”شرط ميبندم تا چند وقت ديگه, اينا چادر رو اجباري ميكنن! حالا وايستيد ببينيد!“
و اين بحثهاي داغ همچنان ادامه داره كه بابا مياد و منو تحويل ميگيره! برادر محترم هم ميگه اين مانتوتو عوض كن و بيار اينجا بده.
مانتو رو گرفتن و خودمو به همراه پدر راهي منزل كردن...
جلوي در مامانم هم ايستادهبود. وقتي سوار ماشين شديم ميگفت: ”يه خانومي گفته دختر و عروسش رو با پسرش گرفتن.“
يكي از سربازا هم كه جلوي در بود, گفته: ”ديگه خسته شديم. از صبح تا حالا حداقل 200 نفر رو آوردن اينجا.“
اما حالا هنوز صداي جيغهايي كه تو حياط كلانتري شنيدم تو گوشمه و در اين فكرم كه اين چه بيماري بيدرمانيه كه اين سرزمين بهش مبتلا شده؟!
* * * * * * * * * *
خواندن مقالهي زير به قلم خانم زهرا غلاميپور (صفارپور) در مورد طرح برخورد با بدحجابي و زن ايراني خالي از لطف نيست:
سابقهي تاريخي زن ايراني
چند روزي است در جامعهي ما «داستان تكراري رعايت حجاب الزامي است» از شعار بيرون آمده و به عمل منجر گشته, پسران جوان با نام مأمور با هر لباسي كه به آنان مأموريت دادهشده, خواهران و مادران هموطن خود را از دورن ماشينها, كنار پيادهروها و خيابانها به دليل بدحجابي با نگاهي كه معلوم نيست تا چه اندازه از سلامت معنوي برخوردار است در حضور چشمان پرسشگر مردم براي تذكر كنار ميزنند. مهم نيست كه اين حركت با چه لحني انجام ميگيرد, مهم نيست كه تذكردهندگان خواهرند يا برادر, آنچه مايه تأسف است سؤالي است كه چرا بايد چنين باشد؟
با اين پرسش از خود, افكارم بياختيار بهسوي داستان «خسرو و شيرين» از مجموعه منظوم خمسه نظامي, شاعر داستانسراي ايراني سدهي ششم هجري قمري رفت.
شيرين زني است با قدرت و توانمندي بسيار كه در روزگار خود مسئول ادارهي كشورش ميشود. او از همان دوران كودكي ضمن داشتن آزاديهاي فردي, آزادگي را هم ميآموزد. شيرين دختري است كه چونان پسران همسن و سال زمان خود تمام فنون جنگي و ورزشهاي رزمي دوران خود را از اسبسواري, تيراندازي, چوگان بازي ياد ميگيرد و وجود چنين آموزشهايي ايجاد محيط تربيتي است كه باعث ميشود از زن ايراني سمبلي چون شيرين ساختهشود. زيرا فضاي تربيتي او به گونهاي است كه شيرين را متفاوت با دختران غيرايراني زمان خود ميبينيم چرا كه شيرين دستپروردهي عمهي خود است, زني كه حاكم ديار خود ميباشد و از مردان سرتر و بيشتر دارد. شيرين با فرهنگي بزرگ ميشود كه مانعي بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نيست. در روزگار او پسران و دختران با هم مينشينند و با هم به گردش و شكار ميروند و در جشنها و ميهمانيها با هم شركت ميكنند. اما آنچه باعث حفظ عفاف او ميگردد شخصيت شيرين است كه پاسدار و نگاهبان اوست. زيرا دختران از مادران و پيران خانواده درس ميآموزند و اجازه نميدهند كه كسي به عصمت و آبرويشان دستدرازي كند.
شيرين در فرهنگي رشد ميكند كه مردم جامعهاش از هر گروه و دسته و قشري سرگرم كار خويشند و بيهوده به كار ديگران دخالت و سركشي نميكنند و يا به جرم آزادي, دختر جوان را به حبس در سياهچال محكوم نميكنند. اين فرهنگ چنان قدرت و توانايي به دخترانش ميدهد كه بدانند دفاع و حفظ آبرو و حيثيت زنانه در صورتي امكانپذير است كه بر شخصيت خويش مسلط باشد و ارزش انساني درون خود را بشناسند و اجازه ندهند هيچ وسوسهاي آنها را از خويشتن خود دور سازد. در چنين شرايطي ديگر نگرانيهاي پدران و مادران و سرپرستان مورد ندارد.
اگر اجازه بدهيم دختران ما با چنين شرايط فرهنگي و تربيتي بزرگ بشوند مطمئناً نه تنها از دامان چنين دختراني مرداني كاردان و شايسته و بافرهنگ پا ميگيرند, كه شكل كلي جامعه به گونهاي ديگر درخواهدآمد.
وقتي ميخوانيم شيرين با ديدن تصويري از پرويزشاه بدو دل ميبندد و تصميم ميگيرد كه به تنهايي براي ديدن شاهزادهي جوان, راه طولاني بپيمايد, كسي او را مانع نميشود و سرزنش نميكند و در مقابل چنين بيباكي و بيپروايي او را تازيانه نميزنند و خشم بر او روا نميدارند بلكه به دليل آگاهي از احساسات يك دختر جوان با او به گونهاي رفتار ميشود كه باعث تقويت روحيهاش گردد تا شايد بهتر درمان درد خود را بيابد. زيرا شيرين از طبيعيترين حق مشروع خويش يعني انتخاب همسر محروم نگرديده. شيرين به حكم تربيتش و محيط زندگياش با اولين جرقهي عشق احساس خود را بدون هيچگونه ترس و واهمهاي بر زبان ميآورد. براي يافتن همسر مناسب خود فاصله بين ارمنستان تا مدائن را يكه و تنها با تدابير امنيتي كه در بين راه براي خود پيشبيني ميكند با اسب طي ميكند.
اما آنچه قابل تأمل است اين است كه در سرزمين ايران هيچ مردي براي رسيدن به زن دلخواه خود متوسل به زور و شمشير و پول نميشود. زيرا از نيرومندي فكري و تربيتي و تصميمگيري زن ايراني مطلع است.
خسرو پرويز كه از آمدن شيرين باخبر ميشود به اميد ديدار معشوق خود موانع سر راه را پشت سر ميگذارد و براي ديدن شيرين عزم سفر ميكند شايد با وصفي كه از شيرين شنيده پذيراي او گردد اما ميخوانيم كه چنين نميشود. شيرين در قلعه را ميبندد و با همهي جلوههاي جمال و جواني بر پشتبام عمارت ميرود و التماس و خواهش عاشق قدرتمند را ناشنيده ميگيرد بدون آنكه پروايي از خشم و غضب شهرياري داشتهباشد پرويز را مجبور به بازگشت ميكند زيرا معتقد است او چيزي از شاه شاهان كم ندارد.
در اين گفتوگو عشق شيرين مايه ترقيات آيندهي خسرو ميگردد, شيرين با مآلانديشي اين واقعيت را با جوان محبوب خود در ميان مينهد كه: رعايت تعادل شرط عقل است. آدميزاد منحصراً براي عياشي و بلهوسي ساختهنشده, نيمي از جهان بهر شادكامي است و نيمي ديگرش بهر كار و تلاش و نام است. همين امر موجب ميشود كه خسروپرويز به نيت باز پس گرفتن سرزمين موروثي خود راهي روم گردد. در نهايت شيرين تمام استعداد خود را به كار ميگيرد و با تقوايي آگاهانه و غروري برخاسته از اعتماد به نفس از موجود هوسبازي چون خسرو انساني وفادار و متعهد ميسازد.
اما امروز در خيابانهاي شهر ما به دنبال دختران جوان بدحجاب ميگردند. زيرا بر اين باورند كه زنان با بدحجابي خود باعث ناامني محيط اجتماعي خودند. آيا از خود سؤال كردهايم كه ما به چه حقي درحاليكه خود سعي نكردهايم شناختي درست در جامعه حاكم كنيم چنين تحكم ميكنيم و حقوق قانوني بخش اعظم جامعه را زير پاي خود له ميكنيم.
ما در سالهاي عمر اين جوان به او چه درسي دادهايم؟
چه چيز مثبت و پايداري به او ياد دادهايم؟
چه محيط امني براي او ايجاد كردهايم؟
آيا با فشار, با ترس, با ايجاد وحشت از ابزارهاي گوناگون ميشود جامعه را تربيت كرد؟
كدام حق را به دختران و زنان خود دادهايم؟
كدام فرصت مناسب را براي آنان ايجاد كردهايم كه امروز برادران و خواهران مأمور راه را بر آنان ميبندند و با ايجاد رعب و وحشت كه اين خود به نوعي ديگر, پيامدهاي بد روحي و اجتماعي دارد بر آنان وارد ميكنند؟
سخنكوتاه آنچه باعث ساختار اساسي جامعه ميگردد, پياده كردن فرهنگ ملي و اصيل ايراني است. به صرف واژه هيچ اتحاد ملي به وجود نميآيد زيرا براي رسيدن به اتحاد ملي شرايطي لازم است كه براي رسيدن به آن ميبايست ابتدا ايران را بشناسيم و به بزرگي و اقتدار ايران بيانديشيم و آنگاه روح فرهنگ ملي در باور تكتك افراد جامعه از كودكي جا بياندازيم آنگاه خواهيم ديد با اين باور در زنان و مردان جامعه چنان اعتماد به نفسي ايجاد ميشود كه هيچ كس نياز به محتسب و مراقب و كنترل نخواهد داشت و زن ايراني خود پاسدار و حافظ شخصيت خود و منافع جامعهي خود خواهدبود.
به اميد آن روز
پ.ن۱: بازي حجاب...
پ.ن۲: عطیه جون این پیش بینی تو به شدت درست از آب دراومد و ما هم مهمان گشت ارشاد شدیم. باید در مورد اون عمل زانو یه فکری بکنم!
پ.ن۳: سرزمین ما این روزها اینچنین است... / میرا
پ.ن۴: تحویل متهم به خانواده!! / نسرین افضلی
پ.ن۵: به اسم امنیت اجتماعی! / نسرین افضلی
پ.ن۶: صادرات بسیجی، چهارمین صادرات مهم غیرنفتی پس از پسته، فرش و بنزین / کوهیار
پ.ن۷: برای اولین بار در ایران: راهکارهای عملی برای زنده ماندن / کوهیار
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|