تبليغاتX
یار دبستانی
 
زندگی زنده بودن نيست. زنده بودن زندگی می خواهد، زندگی بندگی نمی باشد.
 

بالاخره راه اندازی شد:

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386   توسط یار دبستانی  | 

پاينده ايران

زهرخند

از: آهنگ‌های خون

(دكتر محمدرضا عاملی‌تهرانی)

 

آن روز در ميان شما جای يكی خالی است، آن منم، كس نشناختش، ناشناس آمد، ناشناس بزيست، ناشناس بمرد.

ای گردش چرخ تو فزون ز آنچه اندوه ديدی بر او باريدی، كوره‌ای از رنج ساختی، گنجی در آن گداختی چه ساختی؟

آهسته از خاك برگرفت توشه‌ی خود، يك عمر جوشيد و خروشيد، آن خاك كه تو بدو پوشاندی چه سخت او را گرفت به خود، نه كس ديد نه شنيد ز آن‌چه در ميان می‌خروشيد ز خشم، ز رنج، ز تباهی...

رازی نيافت جز آن‌كه راز نتوان گفت، رازی نگفت جز آن كه راز نتوان يافت.

نايافته راز، راز می‌گفت و اين سرانجام به رنجش كشيد، رنجش كشيد و برد.

چه جهانی، نه دوست، نه خويش، نه آدمی، همه از آن رنج دستگاهند، همه رازگوی رازهای مگو.

بی‌دوست زيست، با رنج زندگی كرد، بی‌دوست با دوست می‌پنداشت و بی‌رنج بود ز ناتنهايی، تا گشت زمان بسيار بر او يكايك تلخش آموخت، تلخ تا آخر بخواند:

هر در به جستجو شديم، هر در زديم آن را كه خواستيم نيافتيم.

از جمادی مرد و نامی شد در اين رنج كه ديد حق را عيان، كوره‌ای ساخت بگداختش، سوختش، چون آموخت در اين سوز ساختن را، آماده‌ی زندگی گشت (اندكی).

چه رازها ببايد دانست، چه سخت، گر نخواهيم حق، آسان توان زيست، نه زی جمادی روی نتوان كرد. "انسانم آرزوست".

 

 

امروز ۱۸ ارديبهشت ماه ۱۳۸۶ بيست‌وهشتمين سالگرد شهادت روانشاد دكتر‌محمدرضا عاملی‌تهرانی (آژير) معلم شهيد پان‌ايرانيسم بود.

طبق قرار قبلی در معيت تعدادی از دوستان بر سر مزار آن اسوه‌ی دانش و تقوا و آن اسطوره‌ی ايرانپرستی و پايمردی و آن استوانه‌ی انديشه و خلاقيت حاضر شديم.

از گلابشويی و گلباران مزار معلوم بود كه پيش از ما گروهی و يا گروه‌هايی از شاگردان و ياران آن شادروان بر سر مزار مقدس حاضر شده و ادای احترام كرده‌اند. اين تنها چيزی‌است كه به‌پاس حق‌شناسی از كوشش‌های ايرانپرستانه‌ی آن رادمرد بزرگ در اين شرايط می‌توان انجام داد و در طول بيست‌و‌هشت سال گذشته نيز سالی نبوده‌است كه در هر بامداد هجدهم ارديبهشت، اين مراسم انجام نگرفته‌باشد.

در اين مراسم كاملاً ساده و بی‌آلايش شعری به عنوان سوگنامه‌ی كشته‌ی راه وطن ـ آزاده‌ی ايرانپرست «دكتر محمدرضا عاملی تهرانی» با مطلع:

"گرچه آسان رفت چون برقی شتابان عاملی                ليك نامش جاودان مانده به ايران عاملی"

به‌وسيله‌ی يكی از دوستان خوانده شد، سخنانی نيز وسيله‌ی برخی از دوستان و شاگردان دكتر بيان شد.

و در پايان نيز "هفت پيمان" به قلم «آژير» صلا داده شد.

 

"ايران! ايران! ايران! ای كشور آريان! نامت بجاست و مهرت در دل ما، بدبخت‌تر از خائن تو اهريمنی نيست، خوشبخت‌تر از سرباز تو، شهيد تو، كيست؟!

شاد باد، شاد باد، شاد باشيد ای شهيدان راه ايران كه به قرن‌ها در دل دشت‌ها، كوه‌ها و درياهای ميهن، به خون خود كفن پوشيده و خفته‌ايد؛ نام شما و ياد شما، افتخار ماست و درس زندگی ما."

فرازی از هفت پيمان

 

 

* * * * *

سپس به همراه دوستان راهی مزار شهدای ۳۰ تير ۱۳۳۱ شديم. پس از ادای احترام به همه‌ی شهدای ۳۰ تير كه در ابن‌بابويه مدفون می‌باشند، جمع پان‌ايرانيستي ما بر سر مزار هوشنگ رضيان كه يكی از شهدای پان‌ايرانيست اين واقعه بود، گردآمده و ادای احترام كرديم.

 

 

* * * * *

پس از آن نيز راهی باغ طوطی "حضرت عبدالعظيم" شديم و بر سر مزار نخستين شهيد پان‌ايرانيست "عليرضا رئيس" و آرامگاه سردار ملی "ستارخان" و مزار شيخ محمد خيابانی "يكی از مبارزان ايرانپرست آذربايجان" حاضر شديم.

(نکته: سنگ مزار علیرضا رئیس شکسته شده. حالا توسط چه کسی؟! اللهُ اعلمُ!!!)

 

 

 

 

 

* * * * *

 

در بخشی ديگر از برنامه رهسپار بهشت‌زهرا شديم و بر مزار تعدادی ديگر از ياران پان‌ايرانيست از جمله دكتر حسين طبيب "مبارزی ديگر از تبار پيشگامان مكتب پان ايرانيسم"، همرزم جوانمان شادروان "سياوش صفارپور" و پدر بزرگوارش شادروان "مهدی صفارپور" و همچنین شادروان "نوربخش رحیم زاده" حاضر شديم.

 

 

همين... ديگر...

* * * * * 

 

فكر می‌كنم مقاله‌ی زير كه دكتر عاملی‌تهرانی در سال ۱۳۴۵ در روزنامه‌ی "خاك و خون" منتشر كرده بود، بی‌مناسبت با اوضاع و احوال كنونی جامعه‌ی ما نباشد:

 

آتش بياران معركه در نقش رهبران نسل جوان

 

آيا، مسائل عظيمی كه هم‌اكنون جامعه‌ی ما با آن روبه‌روست، مسائل بزرگ و خطيری كه ملت ما، در اين منطقه از جهان، با آن روبه‌روست، ارزش و اهميت آن را ندارد كه در برابر ديدگان نسل جوان به جای مسأله‌ی شلوار و دامن مطرح شود؟!

 

خدا را شكر، كه مسأله‌ی جوانان به صورت يك مسأله‌ی مد روز درآمد؛ همه از مشكل جوانان سخن می‌گويند و همه می‌خواهند راه حلی برای آن پيدا كنند. اميد ما آن است كه اين بحث تدريجاً به صورت يك بيماری مزمن كه تدريجاً به آن خو گرفته باشيم درنيايد و زودتر، از مرحله‌ی حرف خارج شويم و به عنوان يك مسأله‌ی جدی كه اهميت آن هرگز كمتر از مسأله‌ی بی‌سوادی نيست بطور عملی در صدد چاره برآييم.

امروز در سراسر جهان خطرات بسيار جوانان را تهديد می‌كند؛ از يك سو جهان و آن‌جا كه مهد آزاديش می‌ناميم و براستی جايگاه آزادی پول‌سازهاست، حركتی عظيم برای تحريك كودكانه‌ترين هوس‌ها و حيوانی‌ترين اميال پديد آمده‌است، براساس اين تحريكات دام‌هايی می‌گسترند كه از جانب اداره‌كنندگان آن هيچ مقصودی جز جلب سود در ميان نيست. از سوی ديگر جهان نيز دستگاه‌های فعال تبليغاتی دركارند تا جوانان را به عامل بی‌اراده‌ای برای تعقيب مقاصد سياسی خود تبديل نمايند. اين دو موج عظيم آثار خود را در سراسر جهان پراكنده‌است و خواه و ناخواه ميهن ما نيز از مسير اين خطرات دور نيست و هم‌اكنون نيز آثاری از نفوذ اين خطرات ديده‌ می‌شود كه نمودهای روزافزونی دارد.

آيا بايد نسل جوان را در برابر خطرات تنها و بی‌دفاع گذاشت و وقتی افرادی آلودگی پيدا كردند چماق برداشت و به عنوان آن كه فريب خورده‌اند و منحرف شده اند، به سراغشان رفت و بر سرشان كوبيد؟ يا قبلاً بايد فكر كرد و در راه رشد فكری و پرورش صحيح آنان كوشيد؟

مصيبت بزرگی است كه بعضی از حركت‌هايی كه عاملان آن مدعی اصلاح‌طلبی و حل مسأله می‌باشند درست در جهتی صورت می‌گيرد كه سبب دامن زدن بر آتش می‌باشد. اخيراً بسياری از مجلات كه به مسأله‌ی جوانان توجه كرده‌اند، مسائلی طرح می‌كنند: آيا "بوی فرند" خوب است يا بد؟ آيا بايد شب‌ها به پارتی رفت يا نه؟ آيا لباس‌های عجيب و غريب بايد پوشيد يا نه؟

بايد دانست كه اين گونه دلسوزی‌ها هرگز راه حل مسأله نيست بلكه دامن زدن به آتش است؛ با كمال تأسف بايد گفت كه زهر هروئين را هيچ كس تا اين حد شايع نكرد مگر كسانی كه درباره‌ی مضرات آن مقاله نوشتند و در ضمن نشانی مراكز بخش آن را در اختيار مردم گذاشتند يا درباره‌ی آن فيلم تهيه كردند تا ضمناً طرز استعمال آن را تعليم بدهند. وقتی انحراف جوانان به آن‌جا رسيد كه صدها نفر از آنان به زيرزمين‌ها پناه بردند و شب را تا صبح به سرگرمی‌های مدرن مشغول شدند، ديگر بی‌فايده است كه كسی به آن زيرزمين برود و با آنان بحث كند.

وقتی كار به آن‌جا رسيد كه بحث لزوم يا عدم لزوم "پارتی" و "بوی فرند" به صورت مسأله‌ی روز درآمد، خود نشانه‌ی آن است كه طرز فكری كه نمی‌خواسته‌ايم بر جامعه حاكم شده‌است.

اين‌گونه مسائل، هرگز در چهارچوب خود مسائل، حل نخواهدشد، آن‌چه اهميت دارد آن است كه نقطه‌ی توجه جامعه از اين مسائل مبتذل بدرآيد و به مسائل اصيل‌تر كشيده‌شود. كسانی كه بحث بر سر بلندی و كوتاهی دامن، بحث بر سر لزوم يا عدم لزوم رقص، بحث بر سر لزوم بی‌بندوباری و عياشی را بصورت مسائل روز درمی‌آورند، دانسته يا ندانسته به رواج اين موج از فساد كمك می‌كنند. زمانی كه اين‌گونه مسائل حل شود هرگز آن زمان نيست كه طول استاندارد و متعالی برای دامن به دست آمده‌باشد بلكه آن زمانی است كه مسائل عظيم‌تر و حياتی‌تر به‌جای اين‌گونه مسائل مبتذل و كودكانه مطرح شده‌باشد.

زمانی، قبل از انقلاب بزرگ فرانسه، عمليات "مسمر" پيرامون خواب مغناطيسی، افكار محافل پاريس را به خود جلب كرده‌بود، پيرامون آن، مخالفان و موافقانی پديد آمده‌بود، در هيچ محفلی نبود كه در اطراف آن سخن نگويند، آن مسائل هنوز نيز به صورت لاينحل باقی‌مانده‌است ولی انقلاب بزرگ فرانسه "مسمريسم" را از لحاظ اجتماعی حل كرد و آن‌قدر مسائل جديد بر جامعه عرضه كرد كه ديگر همگان "مسمر" و عمليات او را فراموش كردند. مسائلی كه امروز برای نسل جوان ساخته‌اند در حد خود هرگز حل نخواهدشد، بعضی از آن‌ها مسائلی است كه از آغاز تاريخ بشر وجود داشته‌است و تا كنون عقيده‌ی ثابتی در مورد حل آن پيدا نشده‌است و از آن جمله است ميزان دخالتی كه پدران و مادران بايد در كار جوانان داشته‌باشند.

پس بايد پرسيد آيا زمان آن نرسيده‌است كه ديگر بر آتش اين‌گونه مسائل مبتذل دامن نزنيم؟ آيا زمان آن نرسيده‌است كه جوانان را در برابر مسئوليت‌های اجتماعی و ملی آنان قرار دهيم و مسائل تازه‌ای را مطرح كنيم كه جاذبه‌ی آن بتواند بر اين جو مبتذل فائق آيد؟ آيا مسائل عظيمی كه هم‌اكنون جامعه‌ی ما با آن روبه‌روست، مسائل بزرگ و خطيری كه ملت ما در اين منطقه از جهان با آن مقابل است ارزش و اهميت آن را ندارد كه در برابر ديدگان نسل جوان به جای مسأله‌ی شلوار و دامن مطرح شود؟ آيا ما گمان می‌كنيم روح و شور ايرانی در جوانان ما مرده و مصدوم شده‌است و در صورتی كه چنين مسائلی مطرح شود آمادگی درك و پذيرفتن آن را ندارند؟

ما ايمان داريم كه اگر افكار صحيح و انديشه‌های ملی بر جوانان عرضه شود از همين موجوداتی كه امروز همه چماق تكفيرشان را برداشته‌اند، كوشنده‌ترين، باايمان‌ترين و عميق‌ترين نمونه‌های وجود انسانی پديد خواهدآمد. اعتقاد ما آن است كه عملاً نخواسته‌اند جوانان راه بيداری پيش‌گيرند. ايمان ما آن است كه تعليمات دقيق و پرورش صحيح را از نسل جوان دريغ كرده‌اند. ميليون‌ها تومان به وسيله‌ی دستگاه‌های تبليغاتی به امواج تبديل می‌شوند، سرمايه‌های عظيم در راه سياه كردن كاغذ به‌كار می‌افتد ولی هرگز نخواسته‌اند كه اين همه وسيله را در راه بسيج نسل جوان به‌كاربرند آيا همان دست‌هايی كه رژيم سياه ارباب و رعيتی را بر ما تحميل می‌كرد، همان دست‌هايی كه ما را از گرويدن به سياست مستقل ملی باز می‌داشت به‌وسيله‌ی توطئه‌ها و تحريكات خود ما را از بيدار ساختن و تجهيز و متشكل كردن جوانان باز نمی‌دارد؟ جز اين راهی نيست كه با عرضه‌ی حقايق تاريخی و سياسی جوانان را در برابر مسؤوليت‌های بزرگ ملی و اجتماعی قرار دهيم و آنان را از خطر تباهی برهانيم.

اين است راه حل قطعی مسأله‌ی جوانان.

 

 

پ.ن۱: "كمترين توصيفی كه به وسيله‌ی واژگان، می‌توان درباره‌ی "آژير" ذكر كرد، اين است كه: او يكی از معدود نخبگان فرهيخته بود كه در تاريخ يكصد سال گذشته‌ی ميهن ما ظهور كرده اند.

البته برای شناخت صحيح نخبگان واقعی، بايد دست كم يك صد سال ديگر بگذرد تا در صافی گذشت زمان، چهره‌ی واقعی آنان شناخته شود، چرا كه، تا وقتی شرايط آنچنان تعادلی نيابد كه نقاد روزگار، به دور از تعصب مثبت و منفی، به نقد بنشيند، گوهرهای درشت پربها، به اصطلاح درهای يكتای ثمين، درخشش و جلوه‌ی اصلی خود را باز نمی‌يابند و سره از ناسره جدا نخواهد شد."

قسمتی از مقدمه‌ی سی مقاله‌ی آژير به قلم آذرپاد

 

پ.ن۲: اصولاً خيلی اهل تلويزيون نيستم اما برنامه‌ی "شب شيشه‌ای" با حضور گلشيفته فراهانی رو به دلايلی خاص! ديدم. گلشيفته جمله‌ی قشنگی رو گفت كه من نقل به مضمون می‌كنم: "ما يه ميراث فرهنگی و باستانی داريم و يك ميراث انسانی. اين ميراث انسانی فقط يك بار متولد می‌شن. فقط متعلق به ما نيستند و ياد اون‌ها امانت‌هايی هست كه ما وظيفه داريم حفظشون كنيم و به نسل‌های بعد منتقل كنيم."

من هم فكر می‌كنم همين طوره. فكر می‌كنم "دکتر محمدرضا عاملی تهرانی" هم يكی از اون ميراث انسانی بوده كه بايد بشناسيمش و يادش رو گرامی بداريم.

 

پ.ن۳: از كودكی نام دكتر عاملی برای من با جمله‌ای كه او در آخرين دقايق حيات خاكی و قبل از سپرده شدن به جوخه‌ گفته‌بود و همواره از پدر می‌شنيدم، همراه شد:

"چشمانم را نبنديد تا برای آخرين بار طلوع آفتاب ميهنم را ببينم."

 

پ.ن۴: نمونه‌ای دیگر از عدل اسلامی: سرکوب و بازداشت معلمان در جریان تجمع امروز

 

پ.ن۵: باز هم اوین... این بار زینب... میرا را بخوانید...

  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386   توسط یار دبستانی  | 

دو يار دبستانی و دو «همزاد»

 

شصت و نه سال پيش از اين، در مهرماه ۱۳۱۸ هجری خورشيدی نوجوانی باريك‌اندام با ديدگانی جستجوگر و با نگاه‌های استفهام‌آميز، به كلاس چهارم ابتدايی دبستان اميرمعزی گام می‌گذارد، پس از اندكی نگرش و تأمل، جای خود را بازشناخت. آنگاه مصمم و بدون پرسش به سوی يكی از نيمكت‌های چوبی كلاس رفت. سپس در كنار يكی از نوآموزان آن كلاس كه اندامی لاغرتر و هم ديدگانی نافذ و جستجوگر داشت، نشست.

آن دو از همان ساعت در آن كلاس درس چهارم دبستان اميرمعزی، ابتدا نگاه‌هايشان با هم درآميخت، سپس راه و روش و آرمان‌ها و مبارزاتشان يكی گرديد. او كه در كلاس نشسته بود محمدرضا عاملی‌تهرانی (آژير) بود و آن ديگر كه به او پيوست محسن پزشكپور (پندار).

سال‌ها و سال‌ها، بل دهه‌ها گذشت. اين دو نه چونان دو يار مهربان و وفادار، بل به گفته‌ی پندار، همچون دو «همزاد» بودند. ادامه‌ی اين پيوند و به يكديگر پيوستن اين دو «همزاد» بود كه درخت پرومند «پان‌ايرانيسم» با همه‌ی شاخ و برگ فرهنگی چونان كوهستانی ستبر و برومند، بر بلندای تاريخ «جامعه‌ی بزرگ ايرانی» سربرافراشته است.

بارها و بارها دست غدار روزگار و حيله و مكر غداران، بر اين پيوند مبارك سرنوشت و نيز حيات جسمانی و موضع انديشه‌ای اين دو «همزاد» يورش آوردند. حادثه‌های چرخ گردون، سرنوشت ملت بزرگ ايران را به غمناك نامه‌ی تومار تاريخ، ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ كشانيد.

رنج‌ها و ستم‌ها، يورش‌ها و ايلغارها، يكی پس از ديگریِ دژخيمانِ مرگ و زبوني، دكتر محمدرضا عاملی‌تهرانی، انديشمند پرتوان نهضت را به بند كشيدند و او را به سياه چال‌های ظلم و ستم خود بردند.

او با كوله‌باری از افتخار، در انتظارِ فرمان سرنوشت بود.

او همواره به روزگارانی كه ياران، ياد زايشِ او را برپامی‌داشتند می‌گفت:

«من هنوز كاری نكرده‌ام، انسان زمانی متولد می‌شود كه كاری كرده‌باشد.»

چنين است كه او در انتظار فرمان آتش بود تا كاری كرده‌باشد، تا با خون پاك و جوشان خود تاريخ را سترون و جهان را پرغوغا كند. چنين نيز شد.

او با فرياد «پاينده ايران» با قامتی رسا، اراده‌ای پولادين برابر گروه دژخيمان و ددان ايستاد و سپس در بامداد هجدهم ارديبهشت ۱۳۵۸بود كه سينه‌ی او را هدف گرفتند و خونش را بر خاك مقدس ميهن ريختند!

شگفتا كه هنگامی كه «همزاد» او «پندار» پس از ده سال دوران هجرت برای ادامه‌ی راه و گسترش نبرد پا در خيابان‌های تهران گذارد، همان هجدهم ارديبهشت ماه بود كه ياران مبارز، به گرد مزار «آژير» بودند!

اكنون تاريخ به خروش آمده‌است. راه «آژير» و «پندار» دو همزاد سرنوشت ادامه دارد. خون بهای اين نبرد خون شهيدانی چون "انديشمند شهيد" دكتر محمدرضا عاملی‌تهرانی «آژير» است. هم او گفته است:

«... و خون هرگز نمی‌خسبد»

 

دكتر محمدرضا عاملی تهرانی (آژير)

 

مسيح ديگری امشب، ميان شهر من مصلوب

سروده‌ای از: فريد رفعت‌خو

تقديم به روان پاك سرور شهيد دكتر عاملی‌تهرانی «آژير»

 

... و اما شهر من امشب ز شرم خاموش و آرام است

ميان كوچه باغاتش درخت دار اعدام است.

زمين سرد و سيه آری

زمان هم جلوه‌ی كامل ز رنگ روی شرمساری

مسيح ديگری امشب

ميان شهر من مصلوب

زمين خسته

زمان مغلوب

مسيحيت ز نو برخاست، سكوت شهر من، آرام؛

يهودای دگر را گفت: مسيحٍ اين مسيحيت

صليبش جوخه‌ی آتش

كتابش حرف يك نهضت

كه نفرت يا كه خشم، آری

كنم از درد و خونخواری

مسيح ديگری امشب

ميان شهر من

اينسان

به دست يك يهودای دگر آن دم... صليبی چند زهرآلود

ميان جوخه‌ی آتش

بگويم من

كه نفرين بر تو ای دشمن

كه نفرين بر تو و دادت

به اين قاضی بيدادت

مسيح من سخن از اعتقاداتش

ميان گرگ‌ها گفت

لبش خندان

دلش؛ آرام ايمان است

درون سينه‌اش مهر

مهر ياران است

كند او ياد يارانش

درونش عشق ايران و برونش حرف

و پيمانش

حرف‌ها می‌گويد او بر ما: سخن از لحظه‌های سخت اين ميدان

سخن از گردش خونين اين دوران

سخن از آرزوی بودن انسان!

مسيح ديگری امشب

ميان خون خود آری

خورد او غوطه‌ها هر دم

شده زنده چه‌سان مانی

ميان مردمانی، دانی؟

تو گويی خون او از خون آن سردار ميهن خواه

تو گويی جان او از نسل آن مرد دلير است؛

«آريوبرزن»

ميان كشوری خاموش

ميان مردمی مدهوش

چو جان آرش و ايرج

چو زخم سينه‌ی مرداس

رود بر باد گستاخی دشمن وای

چه‌سان گويم از اين خفت؟!

چه‌سان گويم ز اين خواری؟!

ز اين غوغای دينداری

ميان سينه‌ام زخمی

ميان قلب من خنجر

ز دوران كينه‌ها دارم

ز مردم كينه‌ها ديگر

ميان خستگی‌هايم از اين دوران خونخواری

ز اين احكام بيدادش

به نام پاك دينداری

چرا امشب؟

مسيح ديگری خاموش

مسيح ديگری بر نيزه‌های كوفه‌ی مدهوش

و ديدم من تن بابك

ميان لشكر دشمن

و ديدم من رخ رستم ميان چاهی از پستی

مسيح اين مسيحيت

مسيح پاك اين نهضت

صليبش جوخه‌ی آتش

به نام حاكم كفتارهای پير

به نام قاضی اين گرگ‌های رذل

به پای جوخه‌ی آتش

رود، اما، چه آرام و چه محكم

او پر از ايمان

پر از عشقش به ايران و پر از شورش

به اين نهضت

مسيح نهضت است «آژير»

ميانم خون خود خفته

درون سينه‌ی اين خاك ولی با سينه‌ای پاره

ميان پاكی اين خاك

به نام پاك ايران رفت

به فرمانی اهورايی

چو خورشيدی كه می‌آيد ز شرق پاك مزدايی

به نام پاك ايران و به ياد مهر يارانش

چنان شيری سبكبار و

گرفته بر كف او جانش!

برفت آخر؛

مسيح ديگری امشب

كتابش حرف نهضت بود

خدا را

مهر ايرانش!

 

پاينده ايران 

پ.ن۱: آرمان‌خواه داند که فدای آیین گشتن تنها آرزوست / کیان مهر

پ.ن۲: سروقامتان تاریخ ایران / آتروپات

پ.ن۳: سایت سخنگوی شورای عالی رهبری حزب پان ایرانیست: استاد "منوچهر یزدی"

سرور منوچهر يزدی

  نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386   توسط یار دبستانی  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM