تبليغاتX
یار دبستانی
 
زندگی زنده بودن نيست. زنده بودن زندگی می خواهد، زندگی بندگی نمی باشد.
 

وقتي تو مي گويي وطن!

سروده اي از: مصطفي بادكوبه اي (اميد)

 

وقتي تو مي گويي وطن من خاك بـر سر مي كنم

گويي شكست شيـر را از موش باور مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن يكباره خشكم مي زند

وان ديده ي مبهوت را با خون دل تر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن بـر خويش مي لرزد قلم

من نيز رقص مرگ را با او به دفتر مي كنم

بي كوروش و بي تهمتن با ما چه گويي از وطن

با تخت جمشيد كهن من عمر را سر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن بوي فلسطين مي دهي

من كي نژاد عشق با تازي برابر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن از چفيه ات خون مي چكد

من ياد قتل نفس با الله اكبر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن شهنامه پرپر مي شود

من گريه بر فردوسي آن پير دلاور مي كنم

بي نام زرتشت مهين ايران و ايراني مبين

من جان فداي كيش آن يكتا پيمبر مي كنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ايران مي دود

من آيه هاي عشق را مستـانه از بر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن خون است و خشم و خودكشي

من يادي از حمام خون در تل زعتر مي كنم

ايران تو يعني لباس تيره ي عباسيان

من رخت روشن بر تن گلگون كشور مي كنم

ايران تو با نام دين زن را به زندان مي كشد

من تاج را تقديم آن بانوي برتر مي كنم

ايران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من كيش مهر و عفو را تقديم داور مي كنم

تاريخ ايران تو را شمشير تازي مي سترد

من با عدالتخواهيم يادي ز حيدر مي كنم

ايران تو مي ترسد از بانگ نواي ناي و ني

من با سرود عاشقي آن را معطر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن يعني ديار يأس و غم

من كي گل «اميد» را نشكفته پرپر مي كنم؟!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385   توسط یار دبستانی  | 

در حاشیه ی دادگاه نازنین فاتحی...

 

 

 

تفنگدار 3 شب خوابش نمي برد. افكار مختلف تو ذهنش بود و مرورشون مي كرد تا به علت بي خوابيش برسه. اما به نتيجه نرسيد. ساعت 2:30 رو نشون مي داد و اون هنوز بيدار بود. بعدش ديگه نفهميد كي خوابش برد. ساعت 6 بيدار شد كه تا ساعت 8:30 درس بخونه تا مثلاً 3ـ4 ساعتي كه قراره بره بيرون جبران بشه. حسابي محو درس شده بود. وقتي به خودش اومد ساعت 9 بود. قرارشون ساعت 9:30 تو متروي 7 تيره. هنوز آماده نشده. به سرعت كاراش رو انجام ميده. ساعت 9:20 رسيد سر شهرك و باز هم با سرعت هرچه تمام تر سوار تاكسي شد. ساعت 9:29 به تفنگدار ۱ SMS مي زنه كه صبر كنيد تا برسم. اين يه بار دير كردن من در مقابل تأخيرهاي هميشگي دوستان اصلاً به چشم نمياد. رسيده سر قرار. اطراف رو نگاه مي كنه. نه خبري نيست. هنوز نرسيدن!!! (با خودش مي گه شايد نبايد اين چيزا رو می گفت اما بالأخره اين دوستان بايد ياد بگيرن كه يه بار به موقع بيان سر قرار)

به تفنگدار1 زنگ مي زنه، مي گه ۴،۳ دقيقه ديگه اونجام.

به تفنگدار2 زنگ مي زنه، مي گه تا ۲ دقيقه ديگه اونجام.

خلاصه اين كه تفنگدار 3 هر چقدر هم دير برسه، بچه ها يا به قولي "اولياء" ديرتر میرسن. كاريش نمي تونه بكنه، بايد بسوزه و بسازه!

3 تفگدار منتظرن كه مترو برسه. تفنگدار 1 خطاب به تفنگدار 3 مي گه: مي خواستم ديشب بهت بگم با اون مانتوها و كاپشن هاي كوتاه راه نيفتي بياي. رات نمي دن. اما خوبه كه خودت عقلت رسيد. تفنگدار 3 هم يه نگاهي به مانتوي تفنگدار 1 مي اندازه و مي گه: خوبه من عقلم رسيد، اما فكر نكنم تو رو با اين مانتو راه بدن!

مترو مي رسه و سوار مي شن. دارن بلند بلند فكر مي كنن كه بايد ايستگاه خيام پياده شن يا 15 خرداد. تفنگدار 1 ايستگاه 15 خرداد رو پيشنهاد مي كنه و تفنگدار 2 كه البته هنوز هم زنداني بند 1357 هست خيام رو. تفنگدار 3 هم چون اين جا ها رو بلد نيست سكوت اختيار مي كنه و نظري نمي ده.

پيشنهاد تفنگدار 2 تصويب مي شه (احتمالاً به خاطر اين كه سنش از بقيه بيشتره و احترامش هم واجب)

خيام پياده مي شن. هر طرفي رو نگاه مي كنن به نتيجه نمي رسن كه بايد به كدام سمت برن. در نتيجه متوسل به برادراني مي شن كه در كنار خيابون ایستادند. برادرن راه رو نشون مي دن و مي گن بايد تاكسي سوار شيد.

سوار تاكسي شدن.

ت1: مي خواهيم بريم خيابان بهشت.

راننده: كجاي بهشت؟

ت1: دادگاه كيفري.

راننده: 1000 بديد، ببرمتون.

ت1: آقا ببر.

بين خودشون آروم مي گه عيب نداره، سگ خورد!!!

احتمالاً آقاي راننده شنيد، اما خوب چرا الكي پيادشون كنه و 1000 تومن رو از دست بده؟!

چقدر دادگاه اينجاست! همه هم به هم چسبيدند. رو نرده هاي همشون هم يه پارچه ي بزرگ تسليت به خانواده ي قضايي كشور و خانواده ي مرحوم جمال خان زدند.

به راننده مي گن احتمالاً اون يكي دادگاهه. ميگه نه. همينه. مگه دادگاه كيفري رو نمي خواهيد؟

3 تفنگدار پياده مي شن. جلوي در سرباز مي گه موبايلاتون رو تحويل بديد. موبايل ها رو در ميارن و مي دن. مي رن به سمت درب ورودي. پله ها رو مي رن بالا. خواهري از تو يه اتاق كوچك صداشون مي كنه و مي گه بايد بازرسي شيد. مي رن تو. 3 تا خواهر تو اون اتاق فسقلي نشستن. وضعيت ظاهري 3 تفنگدار رو بررسي مي كنن. يكي از خواهرا به تفنگدار 1 مي گه مانتوت خيلي كوتاهه. نمي توني بري تو! به 2 و 3 كاري ندارن. تفنگدار 3 ياد حرفي كه تفنگدار 1 تو مترو بهش گفته بود ميفته و خندش مي گيره. اما خودش رو كنترل مي كنه. كيف ها رو مي گردن.

از اونجايي كه تفنگدار 1 اصلاً دلش نمي خواد دادگاه رو از دست بده ميگه چادر بديد سرم كنم! چادر رو كه سرش مي كنه تفنگدار 2 و 3 ديگه نمي تونن جلوي خندشون رو بگيرن. (ببخشيد كه ت3 مبايلش رو پايين تحويل داده بود و نتونست از اون صحنه عكس بگيره!)

از اين سمت سالن به اون سمت سالن مي رن و دنبال شعبه ي 74 دادگاه كيفرين.

ت1 از اطلاعات سؤال مي كنه اما متوجه نمي شه برادر چي گفت. به سمت پله ها مي رن تا شايد طبقه ي بالا به شعبه ي مورد نظرشون برسن. اما هنوز شك دارن، به خاطر همين ت2و3 بر مي گردن به سمت اطلاعات و سؤال مي كنن. برادر مي گه اين ساختمان نيست. بايد بريد ساختمان كناري.

ت1 مي ره چادر رو پس بده و ت2و3 هم مي رن كه موبايل ها رو تحويل بگيرن.

تازه اينجا متوجه مي شن كه به اشتباه وارد دادگاه تجديد نظر شدن!

به سمت ساختمان كناري مي رن. باز هم تو يه اتاق كوچك كه يه خواهر نشسته بايد وضعيت ظاهري و كيف هاشون بررسي بشه.

خواهر يه نگاه به سر و وضع سه تفنگدار مي اندازه. اين بار به ت 1و2 ميگه كه مانتوشون كوتاهه.

ت1و2 متفق القول ميگن چادر بديد سرمون كنيم. خواهر مي گه بلد نيستید.

ت2 مي گه من قبلاً يه مدت چادر سرم مي كردم. همچين براتون رو مي گيرم كه خودتون كيف كنيد. خواهر ميگه تو كه قبلاً چادري بودي چرا الآن قرتي شدي؟ ميگه خوب هر چيزي زماني داره.

الحق والانصاف كه خيلي خوب بلده چادر سرش كنه. خواهر هم انگشت به دهن مونده بود. موبايلا رو هم يه نگاه مي ندازه و به ت2 مي گه مي توني موبايلتو با خودت ببري اما شما دوتا موبايلاتون رو جلو در تحويل بديد.

ت3 موبايل ت1 رو هم برميداره. اما از اونجايي كه حال نداره موبايل هارو ببره تحويل بده مي زاره تو جيبش. (كي به كيه؟!)

باز هم وارد سالن دادگاه مي شن. هر چي جلوتر مي رن شماره ي شعبه ها كمتر ميشه. شعبه ي 38، شعبه ي 37، شعبه ي 36 و...

برميگردن سمت اطلاعات سالن.

ت3: آقا شعبه ي 74 كيفري كجاست؟

برادر مي خنده و ميگه دادگاه كيفري ساختمان كناريه. اين ساختمان فقط 40 شعبه داره!

و باز هم آوارگي...

ساعت 10:40 شده و ت1 شاكي از اينكه به دادگاه نرسيديم و بايد زودتر مي آمديم كه جا براي نشستن پيدا كنيم.

بالأخره وارد دادگاه كيفري مي شن و باز هم يه اتاق كوچك و خواهري كه به ت1 گير داده كه مانتوت كوتاهه. البته برخوردش خيلي ملايم تر از بقيه هست. يعني يه جورايي بي خيال تر از قبلياست. ت1 مي گه چادر بده سرم كنم. خواهر مي گه ما اينجا يه چادر داريم و اون هم مال خودمه. تازه من اگر بهتون بدم دو قدم جلوتر در ميارين. بالأخره با خواهش از زير چادر در رفت.

ت1 از خواهر سؤال مي كنه شعبه ي 74 كدومه؟

خواهر مي گه اونجا چي كار داريد.

ت1 هم مي گه دادگاه!

راه رو نشون مي ده.

دارن سعي مي كنن راه پله ها رو پيدا كنن كه برن بالا و به شعبه ي 74 برسن. اما يكي از وكلاي پرونده (شادي صدر) رو مي بينن و بالأخره پايان در به دري...

سلام شادي. خسته شديم! شعبه ي 74 بالاست ديگه؟

شادي: نه، دادگاه تو سالن اجتماعات برگزار ميشه.

خانواده ي نازنين جلوي در سالن اجتماعات نشستن. شادي با همشون احوالپرسي مي كنه و مي گه آقاي مصطفايي و يه تعداد از بچه ها بالا هستند. الآن ميان پايين.

(شادي در مورد سميه ـ برادرزاده ي نازنين كه هنگام وقوع حادثه با نازنين بوده ـ سؤال مي كنه، خانواده ي نازنين مي گن چون خونشون رو عوض كردند نتونست به موقع از زمان و محل دادگاه مطلع بشه و خودش رو برسونه.)

 

20 دي ماه 1385 / شعبه ي 74 دادگاه كيفري / جلسه ي نهايي رسيدگي به پرونده ي نازنين فاتحي

 

سه تفنگدار وارد سالن اجتماعات مي شن و يكراست ميرن رديف دوم سمتي كه قرار بود متهم بشينه، مي شينن.

(برخلاف تصورشون دادگاه خيلي شلوغ نيست و اون ها هم خيلي دير نرسيدن.)

ت2 با خودش كلي تغذيه آورده.

شادي و آقاي مصطفايي و آقاي شهرام (؟) وكلاي نازنين هستند و ميان رديف اول مي شينن. دارن با هم صحبت مي كنن كه آقايي با لباس فرم نيروي انتظامي كه معلومه فرمانده سربازا هست مياد و با حالتي خشمگين و لحني بد و تند سرشون داد مي زنه كه بريد رديف دوم بنشينيد.

وكلا بلند مي شن كه شادي با چهره اي آرام و خونسرد مي گه داد نزن. بلند شديم. فرمانده مي گه داد نزدم، شادي تأكيد مي كنه كه داد زدي. سه تفنگدار هم با شادي همراه شدن و مي گن: ما هم شاهديم كه داد زدي!

فرمانده مي ره و بعد از چند دقيقه سربازا برمي گردن، عذرخواهي مي كنن و مي گن فرمانده ما صداش همين طوريه. بلنده. شما بفرماييد سر جاتون بنشينيد.(رديف اول)

خانواده ي نازنين (متهم) هم ميان رديف دوم كنار سه تفنگدار مي شينن.

پدر نازنين با سكوت سنگيني كه تو چهرشه.

مادر نازنين با چهره اي نگران.

خواهران نازنين كه ناراحت وضعيت خواهر بزرگشون هستند.

و يه بچه ي كوچك كه شيطنت هاي كودكانه در چشمانش گم شده.

ت2 اسم يكي از بچه ها رو مي پرسه. جواب مي ده اسمش پروين هست.

ت2: پروين بلدي چيزايي كه دارم مي نويسم رو بخوني؟!

پروين: نه.

ت2: چرا؟ مگه مدرسه نمي ري؟ چند سالته؟

پروين: 12 سالمه. مدرسه مي رفتم اما دستم شكست. ديگه بعد از اون قبولم نكردند!

با تعجب و كنجكاوانه نگاهش مي كردن؟

آستينش رو بالا زد و جاي پلاتين رو رو دستش نشون داد.

ت2: اون يكي خواهرت كه پيش بابات نشسته اسمش چيه؟ چند سالشه؟

پروين: پرستو، 14 سالشه.

ت2 اشاره به بچه ي كوچك مي كنه و مي گه خواهر كوچيكت چند سالشه؟

پروين: دختر نيست، پسره. 3 سالشه. اسمش ارسلانه.

خيلي تعجب آوره. اين پسر خيلي شبيه دختراست.

پروين همين طور ادامه مي ده كه يه خواهر بزرگتر هم داره كه اسمش شهلاست و 16 سالشه و يه خواهر ديگه هم داشتن كه اون به خاطر بيماري صرع فوت كرد.

ميان به پدر و مادر نازنين مي گن بايد بچه ها بيرون باشن. اجازه ندارن تو دادگاه بمونن. بهانشونم اينه كه بچه ها در طول دادگاه ممكنه گريه كنن.

ت2 از پروين سؤال مي كنه كه مگه شما گريه مي كنيد؟ با آرامش جواب مي ده نه. چرا بايد گريه كنيم؟!

بچه ها مي رن بيرون.

ساعت 11:30 هست و هنوز دادگاه شروع نشده. بنا بود ساعت 10:30 شروع بشه. همه منتظرن...

از گوشه و كنار نداهايي مي رسه كه اينا خودشون نمي دونن زندانيشون تو كدوم زندانه؟!

نازنين زندان اوين هست و دادگاه، برگه رو به اشتباه فرستاده زندان رجايي شهر!

دو تا خبرنگار از يكي از مجله ها (تو مايه هاي خانواده ي سبز و ...) سمت ديگر سه تفنگدار نشستند. با تعجب به ت1 مي گن نازنين زندان اوينه؟ مگه زندان اوين براي سياسي ها نيست؟!

الله اكبر، خبرنگاراي مملكت رو ببين!!!

آقايي داره فيلمبرداري مي كنه كه هر چي سؤال مي كنن جواب دقيق نميده كه از كجاست؟

يكي مي گه شبكه ي خبر، يكي ميگه 20:30 شبكه ي 2، يكي مي گه مأمور اطلاعاته!

بالأخره از شادي سؤال مي كنن كه اين آقاي فيلمبردار كيه؟ شادي ميگه آقاي فرزاد توحيدي، مستند سازه و قبلاً هم در زمينه ي زنان كار كرده...

جناب توحيدي مي ره سمت خانواده ي يوسف (مقتول) كه كل رديف اول سمت ديگر دادگاه رو اشغال كردند. خواهر يوسف شروع مي كنه صحنه سازي و مي زنه زير گريه.

رديف آخر هم 4 تا پسر جوون نشستن كه از قيافه هاشون معلومه چي كاره هستند.

شادي اصرار داره كه متوجه بشه اينا همون كساني هستند كه در محل وقوع حادثه حضور داشتند؟!

بالأخره معلوم مي شه خودشونن.

يه خبرنگار خارجي و يه خانم خبرنگار هم مي رن سمت اون 4 نفر كه باهاشون صحبت كنند.

ت1 مي خواد ببينه خانواده ي مقتول دارن چي مي گن. مانتوش كوتاهه و نمي تونه از جاش بلند بشه.

به ت3 مي گه برو ببين دارن چي مي گن؟!

ت3 مي ره به سمت خانواده ي مقتول و گروه فيلمبرداري كه ببينه چي دستگيرش مي شه؟ هيچي!!! دارن با مادر يوسف (مقتول) صحبت مي كنن و اون هم تركي صحبت مي كنه. فارسي بلد نيست. ت3 دست از پا درازتر برمي گرده سمت بقيه و مي گه هيچي نفهميدم! مادر يوسف فقط بلده تركي صحبت كنه.

با ت2 تصميم مي گيرن كه برن ببينن اون 4 تا پسر دارن چي مي گن. اما وقتي مي رسن ته سالن صحبت هاي دو خبرنگار باهاشون تموم شده. قيافه هاشون خيلي خلافه. جرئت نمي كنن برن سمتشون. مي رن پيش اون دو تا خبرنگار تا ببينن به اونا چي گفتن؟

همون موقع اكيپ مستندساز متوجه 4 پسر جوون مي شه و با هم مي رن سمت اونا.

يكي از اعضاي گروه ازشون سؤال مي كنه. ۴ جوون جواب درستي نمي دن.

باز هم تكرار مي كنه و ميگه مي خوام ببينم شما كه تو صحنه ي قتل حضور داشتيد چي ديديد؟ تعريف كنيد.

يكشون مي گه 1سال و نيم، 2 سال از اون اتفاق گذشته. ما خيلي چيزي يادمون نمياد.

ت3 مي گه: مگه مي شه آدم صحنه ي كشته شدن دوستش رو فراموش كنه؟!

سرشون رو به نشانه ي ناآگاهي تكون مي دن.

ت 2و3 برمي گردن سر جاشون.

شادي مي گه كارا انجام شده و نازنين رو دارن ميارن. توراهن. ديگه مي رسن.

بالأخره ساعت 12:25 نازنين رو آوردن و چند لحظه بعد رئيس دادگاه و همراهانش وارد مي شن. و سر جاشون مي شينن.

(خانواده ي مقتول و به خصوص خواهر مقتول شروع كردن به فحش و ناسزا گفتن به نازنين و خانواده اش و قصد تحريك اون ها رو دارند. ت1 كنار مادر نازنين مي شينه و سعي مي كنه باهاش حرف بزنه و آرومش كنه كه جوابشون رو نده)

بالأخره دادگاه دقيقاً با 2 ساعت تأخير، ساعت 12:30 شروع شد.

جناب قاضي بعد از صحبت هاي اوليه شروع مي كنه به خوندن اسامي كه بايد در جايگاه حاضر بشن و حرف هاشون رو بزنن.

(؟) نماينده ي دادستان

خانم فضه محمدي (مادر مقتول ـ يوسف باقري)

خانم نازنين مهاباد فاتحي (متهم)

آقاي شادي صدر!!! از پچ پچ حاضران و اشاره ي اطرافيانش متوجه مي شه كه اشتباه كرده و تصحيح مي كنه، خانم شادي صدر (وكيل)

آقاي مصطفايي (وكيل)

آقاي محمود تكيه (مطلع)

خانم روزبه مولايي!!! باز هم عذرخواهي مي كنه، آقاي روزبه مولايي (مطلع)

سلمان پرچمي (مطلع)

حميد رحيمي (مطلع)

دادرسي كامل قبلاً انجام شده و حكم اعدام صادر شده. اما مرجع تجديد نظر حكم رو رد كرده و پرونده دوباره به جريان افتاده.

به نماينده ي دادستان اجازه ي صحبت داده مي شه: ضمن اظهاراتش اعلام مي كنه كه از سوي دادسرا كيفرخواستي صادر شده و تقاضاي مجازات متهمه را دارند.

بعد مادر يوسف در جايگاه حاضر مي شه. زماني كه ازش سؤال مي كنن كه آيا هنوز هم مي خواهي كه نازنين اعدام بشه؟ ميگه: بله.

(البته فارسي بلد نيست و يه آقايي كنارش ايستاده و براش ترجمه مي كنه.)

محمود تكيه (دوست يوسف) كه به عنوان مطلع دعوت شده در جايگاه قرار مي گيره. تو معرفي خودش عنوان مي كنه كه 23 سالشه، نقاش و ساكن مهرشهر كرج.

به نظر مياد صحبتاش با اون چيزايي كه اعتراف كرده و در برگه اي كه نزد قاضي هست، نوشته شده تناقض داره.

سلمان پرچمي (دوست يوسف) هم به عنوان مطلع در جايگاه شهود حاضر مي شه. سلمان راننده ي موتور بوده. صحبت هاي اين فرد هم با آنچه نزد قاضي هست تناقض داره و مستشار دادگاه چند بار به اين مسأله اشاره مي كنه.

روزبه مولايي و حميد رحيمي (همراهان نازنين و سميه) هم به عنوان مطلع به ترتيب در جايگاه حاضر مي شن. روزبه مولايي متولد 1365 و حميد رحيمي 18 ساله ـ و هر دو ساكن كرج ـ هستند.

نكته اي كه سه نفر آخر (مطلع) بهش شاره مي كنن اينه كه شروع درگيري به خاطر اين بود كه محمود تكيه و بعد از او، دوستش (يوسف باقري) به دو پسري كه همراه نازنين و سميه بودند مي گن: "ما مكان داريم، بياين با هم ببريمشون و از اين صحبتا"

نازنين در جايگاه حاضر مي شه و ضمن صحبتاش اعلام مي كنه كه اين 4 نفر راست نگفتند و خواهش مي كنه كه وكيلش صحبت كنه.

آقاي مصطفايي در جايگاه قرار مي گيره و لايحه اي رو كه تقديم دادگاه كرده مي خونه.

آقاي شهرام (؟) وكيل ديگر نازنين در جايگاه حاضر مي شه و از موكلش دفاع مي كنه.

نازنين باز به جايگاه دعوت مي شه و ازش مي خوان كه آخرين دفاعش رو انجام بده، كه نازنين از شادي خواهش مي كنه كه دفاع نهايي رو براش انجام بده.

در پايان خانم شادي صدر وكيل ديگر نازنين در جايگاه قرار مي گيره و دفاع نهايي رو انجام ميده. صحبت هاي شادي هرچند كوتاه بود اما به شدت حاضرين و حتي رئيس دادگاه و همراهانش رو تحت تأثير قرار داد.

قاضي مي خواد ختم دادگاه رو اعلام كنه كه باز نماينده ي دادستان بر خلاف قانون درخواست مي كنه كه صحبت كنه. قاضي مخالفت مي كنه. اما به خاطر اصرار وي قبول مي كنن كه خيلي كوتاه صحبت كنه.

قاضي ساعت 3 ختم دادگاه رو اعلام مي كنه.

وضعيت دادگاه متشنج شد. خانواده ي مقتول به سمت نازنين و خانواده ي او حمله مي كنن و قصد ايجاد درگيري دارند. اما سربازان سعي مي كنن از به وجود اومدن درگيري جلوگيري كنن.

خانواده ي يوسف فرياد مي زدند كه هر كس از اين دختره دفاع كنه مثل خودشه!

از طرفي هم داد مي زدند كه اينا وكيل دارن و ما پول نداريم وكيل بگيريم!

ت۱ سعي مي كنه به محل درگيري نزديك تر بشه، ت2 اشك تو چشمانش جمع شده و بغضش رو مي خوره.

پروين سمت ت3 مياد و ميگه وقتي من داشتم مي خنديدم، خواهر پسره اومد و بهم گفت وقتي خواهرت رو بالاي چوبه ي دار ديدي بخند و پروين با نگاهي ملتمسانه مي خواست جوابي باب ميلش بشنوه. ت۳ سعي كرد آرومش كنه و گفت كه نازنين كار بدي نكرده كه بخوان اعدامش کنن. فقط از خودش دفاع كرده. لبخندي رو لبانش مي شينه و به سمت نازنين ميره.

سه تفنگدار هم احساس مي كردن چون كنار خانواده ي نازنين نشستند ديگه امنيت جاني ندارند! به خاطر همين تا دم در دادگاه با شادي همراه شدند و بالأخره بعد از ورود به ايستگاه مترو نفس راحتي كشيدند.

اون ۳-۴ ساعتی که قرار بود ت۳ بیرون باشه، تبدیل شد به ۸ ساعت!!!

ببخشید طولانی شد اما بالاخره قصه ي ما به سر رسيد...

 

پ.ن۱:  مشروح گزارش دادگاه نازنین فاتحی و گزارش تصویری (کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

پ.ن۲: شیوا مطلب کامل و زیبایی نوشته که خواندنش خالی از لطف نیست: قتل يا دفاع!

پ.ن۲: و باز هم مثل همیشه محو نوشته ی بی نظیر پروانه شدم: حاشیه نشین سهرابیه ام آقای عدالت !!! مرا دار بزن به جای نازنین

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385   توسط یار دبستانی  | 

تو اون دو روزی که احمد اومده بود مرخصی، رفتیم خونشون. برای شام جایی دعوت بودن و قرار بود دکتر فیروزی بیاد دنبالشون. اما چون همه تو یه ماشین جا نمی شدن به آژانس زنگ زدن که منم تا یه جاهایی برسونن.

رفتیم پایین و منتظر شدیم تا آژانس برسه. بارون قشنگی می بارید. وقتی دکتر اومد تو راه پله ها، به شوخی گفتم: دکتر، دفعه ی قبل که بازداشت شدید یه عکسم نداشتیم که ازتون بزنیم. حالا اجازه می دید یه عکس ازتون بگیرم که دفعه ی بعد بی عکس نمونیم. یه لبخند زد و گفت ما که عکس زیاد داریم، اما بگیر. یقشو مرتب کرد و این عکس رو ازش گرفتم.

 

حالا اون شوخی، جدی شده و واقعاْ حسام رو بازداشت کردند. به چه جرمی؟! با چه اتهامی؟!

پناه دادن به یک زندانی فراری! اقدام علیه امنیت ملی!!!

آیا واقعاْ پزشکی که به سوگندنامه ی پزشکی اش عمل کند و بیمارش را (هر کس که می خواهد باشد، با هر عقیده و مرامی) معالجه کند، اقدام علیه امنیت ملی انجام داده است؟!

آیا پاداش درمان یک بیمار رفتن به زندان اوین است؟!

واقعاْ نمی دونم چی باید بگم. اما ...

 

پ.ن۱: دکتر حسام فیروزی بازداشت شد

پ.ن۲: مصاحبه ی رادیو صدای آلمان با مهتا بردبار (همسر دکتر حسام فیروزی): بازداشت دكتر حسام فيروزى به اتهام پناه دادن احمد باطبى، دانشجوى زندانى

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385   توسط یار دبستانی  | 

مرد زندانی شده بود . جرمش این بود که اعتراض می کرد.

او را در آغل گوسفندان زندانی کردند تا از آنها یاد بگیرد که اعتراضی نداشته باشد.

یک سال بعد مرد را به دار آویختند زیرا گوسفندان دیگر شیر نمی دادند!!!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385   توسط یار دبستانی  | 

برگِردِ آن پرنده، كه ناگاه در قفس

افتاد از نفس،

پر مي كشيد باد

سر مي كشيد ياد.

 

* گذري بر زندگي سياوش 

* خصوصيات اخلاقي سياوش

* شعري از احسان ثابت قدم (دوست سياوش)

* گزارش تصویری مراسم سالگرد درگذشت سیاوش(۸/۱۰/۸۵)

 

(توضيحات تيترها را در ادامه مطلب مشاهده نماييد)

 

نکته: از اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و یا اینجا وارد وبلاگ کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر شويد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385   توسط یار دبستانی  | 

سعدیا مرد نکونام نمی رد هرگز                      مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

"با کلیک بر روی عکس ها می توانید، تصاویر بزرگ را مشاهده کنید."

آزادی، ای خجسته آزادی...

بازگشت کیانوش

 

پ.ن۱: شعر استاد مصطفی بادکوبه ای برای سیاوش (در سوگ سیاوش زمان):

ناگهان حادثه دل را لرزاند/بذر غم در دل یاران افشـاند/ناگهان قامت یاری خم شد/نامی از دفتر یاران کم شد/ناگهان خانه ی دل آب گرفت/حجله تصویر تو را قاب گرفت/ناگهان حنجره ای شد خاموش/چشمه ی مهر دلی ماند ز جوش/ناگهان چشمه ی چشمی خشکید/تیره شد در بر چشم خورشید/ناگهان دسته گلی ساکت و سرد/تکیه بر جای تو زد با غم و درد/پرچم غم به دل ما زده شد/بی تو قلب همه ماتمکده شد/ناگهان شیشه ی یک عمر شکست/برف غم بر سر یاران بنشست/بر دل مزرعه آتش زده شد/پرچم سوگ سیاوش زده شد/"پور صفار" سیاوش گون بود/زاده ی مکتب "خاک و خون" بود/سروقامت تر از او یار نبود/در وجودش اثر از خار نبود/زاده ی دامن آگاهی بود/همه آوای وطن خواهی بود/تار و پودش همه از مهر وطن/و نگاهش همه بر چهر وطن/چون وطن را همه غرق غم دید/چهره ی مام وطن در هم دید/تازیان از همه سو در تک و تاز/مانده چشم وطن از حیرت باز/رستم و کاوه و بابک ساکت/چه فریدون چه فرانک ساکت/سر به خاک وطن پاک نهاد/دیده بر این همه خواری نگشاد/رفت تا همدم این خاک شود/از دل خاک بـر افلاک شود/دست ها سوی خدا گشته بلند/شادی روح تو را می خواهند/یادت ای رفته به سوی خورشید/در دل جمله ی یاران جاوید/می سپارم به خدایت ای یار/همره دسته گل استغفار!/گرچه آن شاخه ی "امید" شکست/رفت با آن همه "امید" ز دست/نهضت ما سخنش امید است/پرچمش جلوه گر خورشید است/به روان تو سیاوش سوگند/که گرم باز شود بند ز بند/نیست جز مهر وطن در دل و جان/در دل خاک تو آرام بمان

 

پ.ن۲: شعر یکی از دوستان سیاوش:

سياوش، اي عزيز خفته در خاك/سياوش اي بلند آوازه ي پاك/سياوش، اسم تو معناي پاكي/سياوش اي رفيق خوب و خاكي/سياوش، اي اميد رفته در باد/رفيقم مرده است، اي داد و بي داد/سياوش، نام تو مرد تنومند/قوي مرد و بلند قامت، برومند/سياوش، راه تو، رسم رفاقت/وطن داري و عشق ورزي، شهامت/سياوش،پيكرت چون آهنين بود/ره و راهت همه آيين دين بود/سياوش، رفتي و غم ها نشاندي/همه فكرم زسر بيرون كشاندي/سياوش با زمستان كرد پرواز/هم او كو بود روزگاري غنچه اي باز/سياوش يادگار كودكي بود/رفيق روزگار بچگي بود/سياوش، رفتنت داغي به دل زد/به سرهاي رفيقان خاك و گل زد/سياوش زنده است، هر دم كنارم/مبادا در دلم غم ها بكارم/سياوش زنده رود و زنده ياد است/براي دنيوي بودن زياد است/سياوش اين همه غم ها نتابيد/دل پاكش به زير بار، ناليد/سياوش، رنج وطن بر دوش مي داشت/و هم بر راز ياران پرده بگذاشت/سياوش از غم ايران فرو ريخت/كه باشد ميله اي زو پرچم آويخت/سياوش هست يار ديرين و هنوزم/از او آموختم خود را بسوزم/مباد آن روز، ايرانم بسوزد/كه بايد پيش از آن جانم بسوزد

  نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385   توسط یار دبستانی  | 
از طرف عطیه و امیر به یه بازی دعوت شدم که این طور که می گن، اسمش "بازی شب یلداست".

اولش نمی خواستم قبول کنم، یعنی اصلاْ نفهمیده بودم جریان چیه، اما بعد از اينكه یکم فکر كردم به اين نتيجه رسيدم که سرگرمی خوبیه و قبل از شروع امتحانا بد نیست مغزمون رو خالی کنیم! از طرفی منم کارایی کردم که بخوام بهشون اعتراف کنم.

گویا قضیه اینه که هر کس باید به ۵ تا عادت یا کاری که کرده و دیگران ازش بی خبرن اعتراف کنه و بعد ۵ نفر رو به این بازی دعوت کنه.

۱. از بچگي اخلاقم شبيه پسرا بود. زماني كه دوستانم مشغول خاله بازي بودن، من با پسراي محل فوتبال بازي مي كردم.

۲. سوم دبیرستان بودم که گفتن می خوان بچه ها رو ببرن بیت رهبری. به مامان گفتم که می خوام برم، مامان جون هم يه جواب دندان شكن داد و گفت تو بیجا می کنی! اما از اونجایی که من خیلی دختر خوبی!!! بودم برای پیچوندم درس چهارم بینش اسلامی (وصیت نامه ی امام) بدون اجازه ی مامانم اینا اسممو دادم و رفتم به دستبوس آقا!!!

۳. تو همون سال يكي از معاونانمون به خاطر پررو بازي بعد از امتحانات ترم اول اخراج شد و اون يكي معاونمون هم سه شنبه ها روز تعطيليش بود. اون روزها كليد دفتر رو مي دادن دست من و بچه هاي شورا. زمان هايي كه ما تو دفتر بوديم، هر كس مي خواست دير بره سر كلاس يا جلسه ي قبلش غيبت غيرموجه داشت و معلم ازش برگه مي خواست من امضاي معاونمون رو جعل مي كردم و به بچه ها برگه مي داديم. هر دفعه هم چند تا كش مي رفتيم و روزهاي ديگه هر وقت مي خواستيم كلاس رو بپيچونيم برگه رو رديف مي كرديم و به يكي از بچه هايي كه ورزش داشتن يا بيكار بودن مي داديم تا وسط ساعت بيان برگه رو به معلمون بدن و ما از كلاس خارج شيم!

۴. مارو از طرف مدرسه برده بودن مشهد. اكيپ ما خيلي شر بود. يعني ما خيلي بچه هاي خوبي بوديم اما مديرمون ما رو شر مي پنداشت. از اول كه سوار قطار شديم، سر ناسازگاري با ما گذاشت و هي مي خواست اكيپمون رو متلاشي كنه و خودش بياد پيشمون (البته مي دونم اين به دليل علاقه ي مفرطش به ما بود!). از اونجايي كه خاله ي يكي از بچه ها با ما همراه شده بود و ما باهاش خيلي رديف بوديم زماني كه مدير محترم بهمون گفت امروز رو خودتون بريد حرم تا از فردا صبح بقيه ي جاها رو با هم بريم، ايشون رو پيچونديم و به جاي حرم رفتيم سينما آفريقاي مشهد و فيلم "كما" رو ديديم.

۵. ما يه معلم فيزيك داشتيم كه سر كلاسش خنده بازاري بود. وقتي اين ميومد سر كلاس بعد از حضور غياب، بچه ها تك تك اجازه مي گرفتن و به بهانه ي آب خوردن و ... از كلاس مي رفتن بيرون و ديگه بر نمي گشتن. اونم اصلاً متوجه نمي شد كه تو كلاس فقط ده نفر هست!!! هميشه سر امتحاناي ايشون كتاب رو جلوي خودش باز مي كرديم و جواب تك تك سؤالا رو از رو كتاب مي نوشتيم كه طفلك متوجه اين هم نمي شد!!! هميشه قبل از اين كه بياد سر كلاس، بچه ها اگر تخته تميز هم بود كثيفش مي كردن. اونم تا ميومد سر كلاس، چون من ميز اول مي نشستم ميگفت نوشين بيا تخته رو پاك كن. مي رفتم پاي تخته و پس از پاك كردن تخته وقتي اون روشو به سمت بچه ها بر مي گردوند من تخته پاك كن رو فوت مي كردم و سر تا پا گچي مي شد. يا اينكه رو برگه يه جمله مثل "من ... هستم" رو مي نوشتم و با چسب مي چسبوندم پشتش. وقتي تو كلاس راه مي افتاد كلاس منفجر مي شد از خنده. يه بارم يادمون رفت كه برگه رو بكنيم و همون جوري رفت تو دفتر. خدايا منو ببخش! من واقعاً از اين معلممون عذر مي خوام...

ا) اول از همه می خوام از سرور که تو همه ی این قضایا با من بوده دعوت کنم تا اون هم به بقیه ی قضایا اعتراف کنه.

۲) به شیوا خانم! گفتم می خوام دعوتش کنم. گفت حال نداره. گفتم جرئت اعتراف نداری، گفت چیزی برای اعتراف نداره. گفتم منم اول فکر می کردم ندارم. اما یکم که فکر کردم یه چیزایی اومد. شیوا هم قرار شد فکر کنه. امیدوارم دعوتم رو بپذیره. شیوا جون اعتراف کن!

۳) زندونی عزیزم رو هم عطیه دعوت کرده که یه بار دیگه هم من دعوتش می کنم. پروانه جون بیا بازی!

۴) از کوهیار هم می خوام دعوت کنم. ارنستو خان حرفت چیه؟!

۵) بهزاد هم نمی دونم اهل این صحبتا هست یا نه. عمو بهزاد اگر خودت اعتراف نکنی اعظم رو صدا می کنم!

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385   توسط یار دبستانی  | 

نکته ی اول: مدت ها بود که می خواستم به مدرسه ی اسبقم یه سری بزنم. به دیدار کسانی که شوق آموختن را از اون ها به یادگار گرفتم. پنجشنبه بعد از مدت ها (حدود دو سال) این اتفاق افتاد و با اینکه حالم خیلی خوب نبود، تصمیمم به اجرا در اومد. هیچ چیز شیرین تر از این نیست که وقتی وارد مدرسه می شی و پرده ی جلوی درو کنار می زنی معلمی که یکی از مهم ترین دلایل رفتنت به مدرسه دیدن اون بود، به صورت کاملا تصادفی جلوت دربیاد و با استقبال گرمش رو به رو بشی. ازش خواهش کردم که ده دقیقه ای سر کلاسش بشینم. اما تا آخر زنگ نتونستم از کلاس دل بکنم. هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از دو سال اسم کوچیکم در ذهن تک تک معلما بمونه. خیلی دلم تنگ شده بود. با دیدنشون انقدر آروم شدم که نمی تونم وصف کنم. خلاصه حسابی شارژ شدم. شاید هم قسمت بشه و برم تو همون مدرسه درس بدم!!!

نکته ی دوم: يه يلداي ديگه هم اومد و رفت. تمام گفتني ها رو خواهران محترم شيوا و پروانه گفتن. هر كدومشون يلدا نامه اي نوشتن كه در خور تأمله. پروانه با قلم بی نظیرش و شیوا با احساسات قشنگش.

نکته ی سوم: گلاب گلاب کاشونه ماشالله، تولد پروانه جونه.

 زندانی عزیزم تولدت مبارک

نکته ی چهارم: می خوام از تفعلي بگم که عطیه برام به حافظ زد و خواست تو کامنت هام بزاره که بلاگفا به دلیل داشتن کلمات غیراخلاقی از درج آن خودداری کرده!!! خودتون ببینید:

مژده وصل تو کو کز سرجان برخيزم / طاير قدسم و از دام جهان برخيزم

به ولاي تو که گربنده ي خويشم خواني / از سرخواجگي کون و مکان برخيزم

نکته ی پنجم: زهی خجسته زمانی که یار بازآید / به کام غمزدگان غمگسار باز آید / به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم / بدان امید که آن شهسوار بازآید / در انتظار خدنگش همی پرد دل صید / خیال آن که به رسم شکار باز آید / اگر نه در خم چوگان او رود سر من / ز سر چه گویم و سر خود چه کار باز آید / مقیم بر سر راهش نشسته ام چون گرد / بدان هوس که بدین رهگذار باز آید / دلی که با سر زلفین او قراری داد / گمان مبر که در آن دل قرار باز آید / سرشک من نزد موج بر کنار چو بحر / اگر میان وی ام در کنار بازآید / چه جورها که کشیدند بلبلان از وی / به بوی آن که دگر نوبهار باز آید / ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ / که همچو سرو به دستم نگار باز آید

نکته ی ششم: دیشب ساعت ۹:۳۰ موبایلم زنگ زد. گوشی رو برداشتم و جواب دادم. صدایی گفت نوشین خانم؟! گفتم بله. گفت: من از وزارت اطلاعات تماس می گیرم. (ساعت ۹:۳۰ شب جمعه!!!) طبق معمول گفتم: بفرمایید، امرتون!!! صدا گفت: از اطلاعات زندان اوین... صدا رو شناختم. تو این چند وقت بعد از مدت ها از ته دلم شاد شدم.

این نکته ی نامفهوم بی ربط نیست به این مطلب: من اینجا بس دلم تنگ است...

نکته ی هفتم: بالاخره قطعنامه ی شورای امنیت علیه ایران تصویب شد!

نکته ی هشتم: تا اطلاع ثانوی (اعلام راه اندازی سایت) از "اینجا، اینجا، اینجا یا اینجا" می توانید وارد وبلاگ کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر شوید!

نکته ی نهم: به قول نیچه ”زندگي آن نيست كه خور و خوابي داشته باشيم و گريزان از مرگ آن را دنبال كنيم“

جمعه ای که تو راهه اولین سالگرد پرواز سیاوش صفارپور هست. برادر و همرزمی که همیشه در بین ما هست و وجودش رو حس می کنم. روانش شاد...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385   توسط یار دبستانی  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM