تبليغاتX
یار دبستانی
 
زندگی زنده بودن نيست. زنده بودن زندگی می خواهد، زندگی بندگی نمی باشد.
 

«مرگ دری نیست که راه را بر تو ببندد بلکه دریست راه گشا و تو از آن خواهی گذشت»

امروز روز دفاعیه ی سیاوش بود. ما هم رفتیم. هرچند خودش نموند که کارش رو تمام کنه اما دوستان و استاداش این کارو براش ادامه دادند و بالاخره پروژه کامل شد.

الان توان این که بیش از این توضیح بدم رو ندارم. پس از پروازش تو یار دبستانی ازش نوشتم. اما می خوام مطلبی که یکی از دوستان براش نوشته بود رو این جا بگذارم:

 

”باور نمي كنم كه نيستي، زندگي در هراس از نبودنت سكوت را مي شكند. اما با صداي بغض غم آلودي كه نمي دانم چه خطابش كنم، صدها و شايد هزاران بغضي كه در نبود تو به آهنگي همنوا براي دل دردمند مادر، ياران و دوستانت شد. اما تو بر بستر خوابيدي، خوابي آرام و بي تشويش. بي تشويش از تمام درد هايي كه بر روحت چنگ انداخته بود.

رفتي اما باور ندارم كه از ياد برده باشي دردهاي وطن را.

بي قرار رفتن با روياي پرواز در شب رفتي، همان طور كه مسافرت در شب را دوست داشتي اين سفر را در شب پذيرا شدي. اما اينجا روزها همچنان غرق در سياهي شب است. اما، همرزمم بدان كه راهت ادامه خواهد داشت.

روح بزرگت از دورها مي نگرد به پيله ي تنگت كه گنجايش روح بزرگت را نداشت و نمي دانم كه آخرين وداع با نگاه تو به كدامين سو بود به خاك وطن، به عشق مادر و هزاران هزار برومندان اين آب و خاك. اما مي دانم كه اكنون آزادي و چون پرنده اي سبكبال همچون نگهباني در كنار ياران رفته بر فراز فراز ايران بزرگ چشم به دنبال همه ي عزيزانت داري و تا رهايي آرام نخواهي يافت. تو در ميان اين همه يار كه تو را مي جويند، از همه زنده تري.

در لحظه ي عبور پيكرت از ميان ديدگان پرخون عزيزانت كه ناباورانه نگريستند رفتنت را، شكوه مرگ را نظاره كردم، عظمت پرواز را در لحظه.

زماني كه عزيزت يگانه موجود صبور زندگيت، مادرت سخت دل تنگ ديدارت بود و بي قراريش فقط با قرار تو آرام مي يافت، لحظه هاي جدايي، زماني كه در برابرش فقط مي توان تسليم شد و پذيرفت.

اما تو رفتي و خانه خالي شد. حالا فقط مي توان هر روز به مرور ديده هايمان بنشينيم و تو را اندك اندك از ميان خاطراتمان باز جوييم.

و تو، كه همچون پدر هر كلامي را با ظرافت انتخاب مي كردي و با مهارت به كار مي بردي، اما نمي دانم تو را چه شد كه اينچنين سكوت را برگزيدي!

آري، باور نمي كنيم كه تو نيستي. هنوز صداي گرمت در گوش همرزمان و دوستانت طنين انداز است، هنوز رد پاي عبورت بر ذهن ها باقيست و عزيزانت را با خود تا دوردست هاي خيال مي برد. به دوردست ها، به كودكي، زماني كه به انتظار پدر بودي و او استوار بر گامهايش در راه آزادي وطن مي كوشيد و به نوجوانيت و جوانيت كه از راه نرسيده پر پر شد. نمي دانم. شايد شوق ديدار يار، همگان را از يادت برد و چه آسان پذيرا شدي رفتنت را.

جاي تو در اتاقت خاليست اما هنوز در اتاق راه مي روي و صداي قدمهايت بر دل داغدارمان طنين انداز است.

ميان بودن و بهت نبودنت هنوز مات ماتيم و همچنان باور نداريم كه نيستي. اما بدان كه نسيم يادت هميشه و همه جا در دل و جان تك تك دوستان و يارانت خواهد وزيد و اما ما ناگزير از زندگي مي گوييم بدرود تا لحظه ي ديدار.

پاينده ايران“

 

پ.ن۱: از آنجایی که وبلاگ کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر فیلتر شده متن بیانیه 495 نفر از فعالین سیاسی و دانشجویی دراعتراض به نقض صریح حقوق زندانیان در بند 209 زندان اوین را می توانید در "اینجا" بخوانید.

پ.ن۲: تا اطلاع ثانوی (اعلام راه اندازی سایت) از "اینجا، اینجا،اینجا و اینجا" وارد وبلاگ کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر شوید!

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385   توسط یار دبستانی  | 

 

 

به شوق سبز زیستن

بهار را

به انتظار می توان نشست

نوای دلنشین جویبار

جوانه های تلخ بیدبن

سرود گرم دشت را

شقایق و بنفشه را

سپیده و ستاره را

به انتظار می توان نشست

خزان تمام می شود

 

پ.ن۱: شادباش به احمد و سمیه عزیزم. (بهزاد)

پ.ن۲: تقدیم به سمیه بینات به مناسبت سالگرد ازدواجش با احمد (پروانه)

  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385   توسط یار دبستانی  | 

نگه کن در احوال زندانیان                  که بینی بسی بی گنه در میان

دیروز به همراه دوستان رفتم منزل مهندس کوروش زعیم. دیدار خوبی بود. مهندس زعیم با وثیقه ی ۵۰ میلیون تومانی موقتاْ آزاد شدند تا دادگاهشون تشکیل بشه.

مهندس از تحلیل های پیش از زندانش صحبت کرد و اینکه آقایون همه ی تحلیل ها را مطالعه می کنند.

نکته ای که مهندس زعیم بهش اشاره کردند این بود که هیچ یک از احزاب و گروه ها نمی تونن به تنهایی کار کنند و اختلافات شخصی رو باید کنار گذاشت.یک جایی باید وفاق و هماهنگی به وجود بیاد. هر گروهی کار خودش رو انجام بده، اما در مواردی که آرمان ها یکی هست باید همراه و همگام هم باشند.

در قسمتی از صحبت هاشون اشاره کردند که در جواب بازجویان که ایشان رو تهدید می کردند، گفتند: گناه ما اظهار عقیده است. اگر خونم بریزد گرم و سرخ، بهتر از این است که در رگم بماند و بگندد.

اتهاماتی هم که به وکیلشون آقای دادخواه اعلام کردند: اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام هست.

پ.ن۱: طبق اصل ۲۳ قانون اساسی جمهوری: تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

پ.ن۲: طبق ماده ی ۱۹ اعلامیه ی جهانی حقوق بشر: هر فردی حق اظهار عقیده و بیان دارد و این حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دریافت و انتشار اطلاعات و افکار به تمام وسایل ممکن بیان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.

پ.ن۳: گــر آمدنم به خــود بدی نامدمـــی / ور نیز شـدن بمن بدی کی شدمی / به زان بندی که اندر این دیر خراب / نــه آمـدمی نــه شدمی نــه بدمـی

باز هم ۲۲ آذر از راه رسید. یک سال دیگه بزرگ تر شدم و به قول دوستی به مرگ نزدیک تر!

امسال اولین کسی که بهم تبریک گفت دوست نازنینم پروانه (زندانی بند 1357) بود. بعد از اون هم دوستان دیگه ای تبریک گفتن. اما در این بین، تبریک عطیه و حمیدرضا شیرینی خاص خودش رو داشت، چون نمی دونم از کجا متوجه شدن امروز تولدمه!!!

پ.ن۴: خوش باش که پخته اند سودای تو دی / فارغ شده اند از تمنای تو دی / قصه چه کنم که بی تقاضای تو دی / دادند قرار کار فردای تو دی

پ.ن۵: پنجاه و هشت سال از صدور اعلامیه ی جهانی حقوق بشر می گذرد. این اعلامیه در دهم دسامبر ۱۹۴۸ به تصویب مجمع عمومی سازمان ملل رسید و به همین دلیل روز دهم دسامبر به عنوان "روز جهانی حقوق بشر" نامگذاری شده. دولت ایران یکی از نخستین امضاء کنندگان این اعلامیه هست.

سروده ای از خانم توران شهریاری به مناسبت روز نوزدهم آذر برابر با دهم دسامبر:

جهانی پیام حقوق بشر / امیدآفرین است و پیروزگر / بیاید جهان رشک مینو شود / از این دلنشین نامه ی نامور / پس از دومین جنگ بین الملل / کز آن مرگ و ویرانی آمد به بر / ز سوی بزرگان پیروزمند / نوشتند سی ماده اش را چو زر / اگر خواهی آگاهی یابی از آن / به سی ماده ی آن به ژرفی نگر / پذیرفته آن را به میل و رضا / به گیتی بسی کشور و بوم و بر / اگرچند بخشیده بس سودها / اگرچند دادست صدها ثمر / ولیکن دریغا، بشر باز هم / حقوقش بود رو به رو با خطر / حقوق بشر شد سیاست گرا / به آن سو کند التفات و نظر / عنانش چو دست ابرقدرتست / نفوذ جهانی ندارد دگر / سیاست دریغا بی سلطه است / تفو باد بر قدرت کور و کر /  هنوزم در این رهی بسی ورطه هاست / دریغا و دردا کزین رهگذر / گروهی گرفتار زندان و بند / گروهی پراکنده و در به در / گروهی گرفتار آزار و جور / خور و خوابشان اشک و خون جگر / هنوزم زن و کودکان را ببین / چو بازیچه ای در کف سلطه گر / خشونت، به همراه تبعیض و زور / کند در تن و جان آنان اثر / ز ظلم خشونت گرایان، هنوز / زنانند سرو خمیده کمر / نگاهی بر آن تیره روزان فکن / که تا یابی از حال آنان خبر / حقوق بشر چون شود پایمال / نشانی است از زور و بیداد و شر / روان بشر سخت غمگین شود / چو نادیده گردد حقوق بشر / خشونت، ترور، زور، تبعیض، جنگ / بغير از تباهي چه دارد اثر؟ / حقوق خداداه م ايزدي / نبايد كه افتد كف بي بصر / مراد همه مردم آزادي است / در اين ره بود آدمي رهسپر / همان روح آزادي راستين / كه بهر كسي ناورد دردسر / به فرهنگ و تاريخ ما اين حقوق / شد از باستان در جهان جلوه گر / ز زرتشت بنيان گرفت اين نهاد / سپس نيز از كورش دادگر / ز انديشه و گفت و كردار نيك / چه چيزي بود در جهان نيك تر / اميد آن كه اين مظهر مهر و داد / از اين پس نكوتر دهد بار و بر

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385   توسط یار دبستانی  | 
رهروان را نيك بنگر، می شناسيشان

زخمی از شلاق

چهره هاشان داغدار مرگ

زخمی نامردمی ها، تلخ كامی ها

خنجری از پشت

راهيان را پيوسته در تهديد...

 

مراسم روز دانشجو با شكوه هر چه تمام تر در دانشگاه تهران برگزار شد و يك بار ديگر قدرت دانشجويان به رخ سردمداران نظام كشيده شد.

اما مسأله اي كه باعث شد اين بار بنويسم اين است كه:

مگر نه اين كه 16 آذر روز دانشجو بود؟! مگر نه اينكه اين تجمع بزرگ برای دانشجويان بود؟! مگر نه اينكه ما دانشجويانی داريم كه امروز دربندند؟! مگر نه اينكه اين دانشجويان امروز زير شديدترين فشارها و شكنجه ها قرار دارند؟! آيا لازم نبود كه در اين مراسم از آنان ياد شود؟!

مگر احمد باطبی دانشجو نبود؟! مگر نه اينكه امروز در جهان، هر كجا نامی از دانشجوی ايرانی آورده می شود، تصوير آن جوان با پيراهن خونينی كه در دست داشت در مقابل سردر دانشگاه تهران در ذهن ها مجسم می شود؟!

مگر كيانوش سنجری دانشجو نبود؟! مگر نه اينكه او را به دليل فعاليت هايش از دانشگاه اخراج كردند؟!

مگر نه اينكه احمد بيش از چهار ماه و كيانوش پيش از دو ماه است كه در سلول های انفرادي بند 209 زندان اوین محبوسند؟!

چرا در اين مراسم نامي از احمد و كيانوش نبود؟!

 

برای دكتر ناصر زرافشان وكيل قتل های زنجيره ای و منصور اسانلو رئيس سنديكای اتوبوسرانی بسيار احترام قائلم. اما به اين موضوع ايمان دارم كه در صحن دانشگاه و در روز دانشجو بايد نام احمد و كيانوش و ساير دانشجويان دربند (كه اكنون نامشان در ذهنم نيست) پيشاپيش نام دكتر زرافشان و منصور اسانلو حركت داده می شد.

پ.ن1: جنبش دانشجويی چه زود اكبر محمدی را از ياد برد! چه زود نامش از خاطره ها پاك شد! ای كاش حداقل در روز دانشجو به يادش بوديم!!!

افسوس... افسوس از اين فراموشی ها...

پ.ن2: و باز هم شعری از پروانه فروهر: كينه ها بی پايان / خشمتان روزافزون / كاوه سان، بی ترديد / آرش آسا، ايثار / راه را بايد رفت / سر به سر آتش و خون / گر گمان می كند آن ديو سياه / تا قيامت، تا دور / دامنش گسترده ست / شيشه ی عمرش را / دست های من و تو / من سراپا عصيان / تو سراپا ايمان / من و تو داغ تر از كوره ی روز / من و تو، هم ميهن / شيشه ی عمرش را / از دماوند بلند / آن سرافراز سپيد / به زمين مي كوبيم / دود مي گردد ديو / آسمان می بارد / و زمين می نوشد / شربت آزادی

پ.ن۳: زخم ها و دردهایمان / بی پایان / خشم هایمان / درگلو خفه ! / چرا آرام نمی گیرد / این رنج دائمی؟ / چشم هایمان مات زده / در اعماق ترس و وهم / تعقیب مان می کنند / حتی در کالبدهای بی روح / قلم هایمان شکسته / کلام مان مُثله ! / چه می خواهند از ما / این تک تازان شبانگاهی؟

به یاد مختاری و پوینده، عکس زیر رو از وبلاگ سعید حبیبی برداشتم:

 

  نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385   توسط یار دبستانی  | 

۱۶ آذر را گرامی می داریم

به یاد سه شهید دانشکده فنی دانشگاه تهران در سال ۱۳۳۲:

شهيد احمد قندچي
شهيد مهدی شريعت رضوي
شهيد مصطفي بزرگ نيا

به یاد دانشجوی شهید که در زندان جان سپرد:

شهید اکبر محمدی

به یاد دانشجویان دربند:

احمد باطبی
کیانوش سنجری

و به یاد استاد زندانی:

دکتر کیوان انصاری

نمایی از مراسم روز دانشجو در دانشگاه تهران


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385   توسط یار دبستانی  | 

ادوارنیوز: اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشگاههای سراسر کشور( دفتر تحکیم وحدت) با صدور بیانیه ای ضم دعوت از دانشجویان، اساتید مستقل، روشنفکران، فعالین مدنی و سیاسی، احزاب و سایر نهادهای مدنی، جهت شرکت در تجمع و اعتراض آمیز در روز 15 آذر ماه در دانشگاه تهران دعوت کرد متن فراخوان این اتحادیه دانشجویی بدین شرح است:

نه اینکه خطر در کمین دانشجو بودنمان است، که کار ما از خطر گذشته و دانشجوبودنمان را در نبودنمان معنا کرده اند .
نه اینکه سه آذر اهورای مان را از یاد برده باشیم، که می خواهیم هر یکمان آذری باشیم اهورایی در آذر سرد یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج.
نه اینکه به دنبال پاسداشت روزمان از سوی ایشان باشیم، که خود روزمان را با فریاد زنده بودن دانشگاهمان و شرفمان پاس خواهیم داشت.
پس در پاسداشت شهادت سه آذر اهورایی در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ به دست عمله استبداد تاریخی، حیاط دانشگاه تهران را به نشانه حیات دانشگاه به زیر گام های خویش می گیریم. و از سرِ زنده بودن دانشگاه،فریاد زنده بودن مان بر سر آنانی خواهیم کشید که تیشه کهنه و پوسیده خویش را به ریشه های جوان اما تنومند دانشگاه فرود آورده اند.
به نام استقلال خواهی سه آذر اهورایی، و به نام سر در انقلابی دانشگاه، و به نام دانشگاهیان شهید مدافع وطن.
و با یاد مظلومیت عزت ابراهیم نژاد،
و با نگاه بر معصومیت اکبر محمدی، و با نگاه بر دشنه فرود آمده در سبزوار، و با نگاه بر جولان سفیر مرگ در دانشگاه های علم و صنعت و علامه،
و با یادآوری ستاره های نشسته بر سینه دانشجویان و خطوط قرمزتر از همیشه نظام، و با یادآوری تصفیه اساتید مستقل و زرخرید آزادی و استقلال دانشگاهیان ،
و در آرزوی آزادی و استقلال برای دانشگاه ؛ با تجمع در برابر مسلخ گاه سه آذر اهورایی بر وقوع انقلاب فرهنگی دوم اعتراض می کنیم.
فریاد بر می آوریم که دانشگاه زنده است و نسبت به :
سلب حق تحصیل و تدریس
تعرض به حریم دانشجویان
سلب حق فعالیتهای صنفی و سیاسی تشکلهای دانشجویی
صدور احکام سنگین کمیته های انظباطی
اعتراض می کنیم.
دفتر تحکیم وحدت با دعوت از دانشجویان، اساتید مستقل، روشنفکران، فعالین مدنی و سیاسی، احزاب و سایر نهادهای مدنی، جهت شرکت در تجمع و اعتراض «دانشگاه زنده است»، بار دیگر بر لزوم تشکیل «جبهه فراگیر مقاومت مدنی در دفاع از دانشگاه» تاکید می کند.
زمان: چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵ ـ ساعت ۱۲ ظهر
مکان : میدان انقلاب- دانشگاه تهران ـ مقابل سر در دانشکده فنی .
(ورود به دانشگاه تهران را از درب ۱۶ آذر)

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385   توسط یار دبستانی  | 

با مشاهده ي اطلاعیه شماره 178 كميته دانشجويي گزارشگران حقوق بشر با عنوان "جان زندانيان سياسي در خطر است" به ياد مقاله اي از شيوا نظرآهاري با همين عنوان "باور كنيم؛ جان زندانیان سیاسی در خطر است" افتادم كه در مهر ماه سال گذشته منتشر شده بود.

شیوا در اين مقاله محافل حقوق بشري را مورد خطاب قرار داد. اما روي سخن عمدتاً با اپوزيسيون و فعالين حقوق بشر در خارج از ايران بود.

او هشدار داده بود كه با وجود فشار بر فعالين سياسي و حقوق بشري در داخل ايران و جو امنيتي كه با روي كار آمدن دولت جديد تشديد شده، اگر خارج نشينان چشمانشان را ببندند و دست روي دست بگذارند و اقدامي براي بهبود وضعيت زندانيان سياسي انجام ندهند فجايعي رخ مي دهد كه فغان پس از به وقوع پيوستن آن ها فايده اي ندارد و آن چه كه از دست رفته است ديگر به دست نمي آيد؛ و آن كس كه رفته است، ديگر باز نمي گردد.

در اين مقاله آمده بود كه: «باید نسبت به سرنوشت تمامی زندانیان سیاسی به خصوص زندانیان دارای حکم اعدام نگران بود»

در آن روزها كمتر كسي اين هشدار را جدي گرفت؛ ديديم كه چه شد؟!

حجت زماني جزو زندانياني بود كه حكم اعدام داشت و نامش در آن مقاله آمده بود. ديديم كه چگونه او را در محرم الحرام كه قتل نفس حرام است، به جوخه ها سپرند.

ديديم كه شرايط را چنان دشوار و غير قابل تحمل نمودند كه اكبر محمدي كه حكم اعدامش با دو درجه تخفيف به 15 سال حبس تبديل شده بود، دست به اعتصاب غذا زد و پس از نه روز جان داد.

ديديم كه ولي الله فيض مهدوي كه او نيز زير حكم اعدام بود و حكمش را در بيان تبديل به حبس ابد كرده بودند براي اينكه تبديل حكم را به او ابلاغ كنند، دست به اعتصاب غذا زد و جانش را پس از نه روز از دست داد.

در مقابل اين ها هم ديديم كه سكوت تنها جوابي بود كه اپوزيسيون خارج نشين داد!!!

امروز نيز تعدادي از زندانيان سياسي در زندان هاي مختلف ايران براي دستيابي به ابتدايي ترين حقوقشان دست به اعتصاب غذا زده اند. براي يك بار هم كه شده به خودتان بياييد و كاري كنيد!

 

« زمان آن رسیده که اپوزسیون خارج از کشور حول یک محور "حمایت از زندانیان سیاسی" با یکدیگر متحد شده و نگذارند زندانهای ایران بار دیگر روزهایی چون 67 را به خود ببیند. حمایت از زندانیان و فعالین سیاسی در حال حاضر وظیفه ی اول اپوزسیون خارج نشین ایران.»

"باور کنيم؛
جان زندانيان سياسی در خطر است."

  نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385   توسط یار دبستانی  | 
زمستان است

سرها در گریبان است

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکره آورد دست از بغل بیرون

                                که سرما سخت سوزان است!!!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385   توسط یار دبستانی  | 

پس از هشت سال، داد خواهیم این بیداد را... 

 

ساعت حدود ۳:۴۰ بود که به خیابون هدایت رسیدم. برادران لباس شخصی و نيروي انتظامي تو کل هدایت پخش بودن. به سمت کوچه ی مرادزاده (منزل فروهرها) می رفتم که چند تا جوون از کنارم رد شدن و زمزمه کردن که پر مأموره. میگیرن! توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم.

نه، مثل اینکه قضیه خیلی جدیه. هیچ چیز طبیعی نیست! سه تا سرباز هم جلوی من حرکت می کنن که در حالی که دارن پچ پچ می کنن! هرازچندگاهی بر می گردن و پشتشون رو نگاه می کنن. سر مرادزاده رو هم برادران سبز پوش بستن.

سمت ديگه ي خیابون علیرضا رو دیدیم. براش دست تکون دادم و رفتم سمتش. حدود ۱۰ دقیقه با هم صحبت کردیم، یه جی ال ایکس که توش دوتا برادر نشستن هم روبرومون بود. زیر نظر بودیم. تابلو شدیم. علیرضا گفت این دور و ورا نمون. برو یه گشتی بزن اما نزدیک باش، خبری شد بهت زنگ می زنم که برگردی.

از خیابون روشن دل و کوچه پس کوچه ها ی اطراف باز هم وارد هدایت شدم. این بار به کوچه ی مرادزاده نزدیک تر بودم. بهتر می تونستم ببینم چه خبره. دو تا دختر دانشجو رو دیدم. معلوم بود واسه چي اومدن. ازشون پرسیدم تو خود کوچه خبری نبود؟! گفتن فقط نیروی انتظامی. پر از لباس شخصی. اوضاع خیلی بی ریخت بود. باز هم وارد يكي از کوچه هاي فرعي شدیم تا ببینیم چی پیش میاد. علیرضا اومد تو کوچه. گفتم می خوام برم ببینم حرف حسابشون چیه؟! گفت: می تونی بری. اما اصلاْ نایست و مستقیم راهتو برو.

نه بابا. مثل اینکه اینا خیلی رو این مراسم حساسن که این همه نیرو آوردن.

همشون هستن. اوني که تو تجمع ۸ مارس تو پارک دانشجو همه رو مورد لطف خودش قرار داد توجهمو جلب كرد. همون بی وجدانی که به هیچ کس رحم نمی کرد و همه رو با باتومی که دستش بود میزد و تازه به بقیه هم یاد می داد که چه جوری باید بزنن. مثل این که خیلی کله گندس که تو همه ی مراسما مياد. رنگ چشاش روشنه! تو تجمع ۸ مارس لباس پلنگی پوشیده بود. اما این بار لباسش مثل بقیه سبزه. همیشه هم کلاهش سرشه!

چند تا لباس شخصی یکم بالاتر از کوچه ایستاده بودن و صحبت می کردن. از یکیشون سؤال کردم آقا چه خبره؟ جریان چیه؟! گفت چیز مهمی نیست دخترم. یکی از خونه ها ریزش کرده! خواستم بگم این خونه احتمالاْ منزل فروهرها نیست؟! که حرفمو خوردم  اما اين شعر پروانه فروهر تو ذهنم اومد (كنار اين همه ويران، براي اين همه درد، نمي توان كه پريشان نبود و گريه نكرد) و گفتم پس مشکلی نیست دیگه؟ اونم خیلی پررو گفت نه، خیالتون راحت.

سر صفی علی شاه هم پر از برادران و خواهران بود. دور زدم و رفتم سمت دیگه ی خیابون، تا باز هم برگردم و ببینم بالأخره چی میشه؟!

مطمئن شدم که با وجود این همه برادر اتفاق خاصی رخ نمی ده. احساس می کنم بیش از حد تابلو شدم. تصمیم می گیرم که برگردم خونه. باز هم علیرضا رو می بینم که داره با چند تا از بچه های حزب ملت ایران گپ می زنه. بهش می گم می خوام برم دفتر و از اونجا خونه. می خواد تا سر هدایت همراهیم کنه که چند تا دیگه از بچه ها رو می بینیم. نمی شناسیمشون، اما می دونیم که از خودمونن. با هم احوالپرسی کردیم. یکیشون بهم گفت ما همین طوری به صورت آزاد اومدیم. شما از چه گروهی؟ خودمو معرفی می کنم. می شناسه و با هم گرم می گیریم. اون طرف خیابون یه برادر رو نشون می ده که بی سیم دستشه و می گه من اینو همه جا دیدم. از هر سال تو خاوران و بقیه ی مراسما گرفته تا اینجا. راست می گفت. منم چند بار دیده بودمش. تازه اومدم اسم وبلاگشو سؤال كنم كه دو تا برادر اومدن سمتمون و اون دو نفر رو صدا كردن و همراه خودشون بردن.

ما هم تصميم مي گيريم كه باز راهمون رو ادامه بديم و برگرديم. اما چند قدم جلوتر دو تا برادر لباس شخصي هم جلوي ما رو مي گيرن.

و باز هم تكرار ماجراي 8 مارس!!! دقيقاً زماني كه داشتيم بر مي گشتيم گرفتنمون. اون بار با شيوا، اين بار با عليرضا.

گفتن كارت شناسايي. من هيچي همراهم نبود. عليرضا كارتشو ميده. مي گردنش و موبايلشم مي گيرن.

حدود نيم ساعتي معطلمون كردن. بردنمون نزديك اون دوستي كه تازه پيدا كردمش! عليرضا هم بردن و شروع كردن ازش سؤال كنن كه چرا اومده اين جا. يكي از برادرا هم داشت مشخصات اين دوست جديد رو مي نوشت كه من به دوستم گفتم، راستي نگفتي اسمت چيه! برادر همچين چپ چپ نگام كرد كه خودم خندم گرفت. گفتم ببخشيد. نمي دونستم اسم پرسيدن هم جرمه. اونم گفت برو اون ور وایستا.

بازجوييه علي تموم شد و حاجي اومد سراغ من! اسمت چيه؟ جواب دادم. خونتون كجاس؟ جواب دادم. اينجا چي كار مي كني؟ غيرمستقيم بهش گفتم كه براي چي اومدم. گفت اون آقايي كه همراهت بود راستشو گفت، ما هم برخوردي باهاش نكرديم. منم گفتم تو سايتا خوندم امروز سالگرد شهادت فروهرهاس. اومدم ببينم چه خبره! شما بايد به من به عنوان يه جوون حق بديد كه بيام و ببينم! كه يه دفعه انگار هر دوتاشون رو برق سه فاز گرفت و گفتن شهادت؟! گي گفته شهادت؟! منم كه اصلاً حوصله ي درگيري نداشتم گفتم باشه بابا، سالگرد فوتشونه، اصلاً من كه نمي دونم.

یاد جمله ی سیمین بهبهانی در مورد پروانه فروهر افتادم که گفته بود: "پروانه جویای نور بود و سراپا شعله شد و درخشید و جان داد و باشد که خون ناحق او ستمگر را چندان امان ندهد که شب را سحر کند."

گفت اين آقا (علي) رو از كجا مي شناسي؟ گفتم باهاش تو اينترنت آشنا شدم! الآن هم ديدمش و باهاش سلام عليك كردم. از ديد شما ايرادي داره؟ چيزي نگفت.

حاجي گفت فروهرها رو مي شناختي؟ گفتم نه!!! گفت ببين اينا ضدانقلاب بودن. آدماي كثيفي بودن. فروهر كي بوده كه بخواد شهيدم باشه؟! گفت بايد اينا رو شناخت. گفتم خوب اين شناخت رو كي بايد به من بده؟! فكر نمي كنيد اين چيزا رو شماها كه نسل انقلابيد بايد بگيد! من كه اصلاً سنمم به فروهرها نمي رسه! اما اين عملكردضعيف شماس كه باعث مي شه من به اين سمت بيام تا خودم ببينم و بشناسم. حرفمو قطع كرد و گفت بحث سياسي نكن. گفتم من اصلاً نمي دونم سياست چيه! كجاي اين حرفا سياسي بود!!!

هر چي مي گن يكي از اشعار پروانه فروهر تو ذهنم مياد:

(زخمگاه روزگارانيم/لاله ي اين شوره زارانيم/بودن اينجا چيست؟/از خود كاستن، بزم شغال آراستن/لب فرو بستن، شكستن دم به دم/گردني بر تيغ ظلمت داشتن/هر نفس خوفي ز خفت داشتن/اين ديار نور را ظلمت گرفت/دامن ما پنجه ي وحشت گرفت/سوختند اين سرزمين تشنه را/از قفا خوردند ياران دشنه را/رنگ بي رنگي نزن نيرنگ را/دم فرو كش آن فريب آهنگ را)

حاجي رو با بيسيم صدا كردن و رفت، اون يكي اومد تا مشخصاتمو بگيره. سؤالاشو جواب دادم و اونم نوشت. گفت اين پسره برادرته؟ گفتم نه! گفت آهان. پس قراره برادرت بشه؟ با لحني تندتر گفتم نه! گفت پس از كجا مي شناسيش؟ گفتم تو اينترنت باهاش آشنا شدم. گفت اينترنت؟! همين دوستياي چتي؟! گفتم بله. گفت تو هم كه از من بدبخت تر!!! شروع كرد نصيحت كردن كه من به عنوان برادر مي گم برو به زندگيت برس. اين چيزا رو ول كن. يه كاري كن مادرت وقتي اسمتو مياره سرشو بالا بگيره. من اگر دخترم تو راه من شهيد شه برام مهم نيست، افتخار مي كنم! به نظرت ارزش داشت كه خودتو اين جوري گرفتار كني؟! با لحني تمسخرآميز بهش گفتم: نه! شما راست مي گيرد! ارزش نداشت.

و باز هم تو ذهنم اين شعر پروانه فروهر رو مرور مي كنم:

(باد از كدام سو مي وزد/ تا اين بي ايمانان/بادبان قايق خويش/ بدانسو بگشايند/ باد و قايق و سلامت/ ارزاني شما/ ما راه را با ستاره ميزان مي كنيم)

باز حاجي اومد. بهمون گفت مي تونيد بريد. اما اگر باز هم اين دور و ورا ببينيمتون باهاتون بد برخورد مي كنيم.

به علي گفتم بيا بريم. گفت نه، من نميام، اما تو چكم كن. هر نيم ساعت بهم زنگ بزن. اگر ديدي خاموشم بدون گرفتنم!

دو بار شمارشو گرفتم. روشن بود. اما بعد از يك ساعت خاموش شد...

 

پ.ن۱: چه غم آلوده شبي/ شبي از دشنه و از دشمن پر/ گرده ها زير فشار شب خم/ سينه ها از غم شب خسته و زار/ نه نسيمي، نه نواي مهري/ نه اميدي، نه صداي پايي/ شبي اينسان خاموش/ شبي اينسان خونين/ شبي اينسان ز كژانديشي پر/ در كدامين تاريخ/ مي توان يافت دگر/ در همه خلوت اين شام سياه/ كز سيانوحه ي زن ها بدتر/ وندرين ظلمت محض/ كه جدا مانده ز موج و نجوا/ كورسويي نه، شهابي نه، سرابي هم نه/ به كدامين اميد، مي توان ديگر بود/ به كدامين فرياد مي توان سينه سپرد/ به چنين تيره شبي/نتواني آويخت/ ژنده پيراهن خويش/ خشم طوفان مددي/ رعد و بوران سببي/ تا بميراني ديو، تا بسوزاني دد/ و برآري خورشيد/ از دماوند بلند

پ.ن۲: دلم براي پرستو سوخت، كه حتي اين اجاره بهش داده نمي شه كه يك روز در سال، با آرامش براي پدر و مادر شهيدش مراسم يادبود برگزار كنه.

پ.ن۳: یادتان رهایمان نمی کند/متن سخنان پرستو فروهر در هفتمين سالگرد شهادت پدر و مادرش

پ.ن۴: حيفم اومد از دكتر ناصر زرافشان و كيانوش سنجري كه سال گذشته تو مراسم فروهرها شركت داشتن و امروز در بندند، ياد نكنم.

پ.ن۵: من همچنان در اين فكرم كه آيا مادرم مي تونه بهم افتخار كنه يا نه؟!

پ.ن۶: فهميدم اون دوست جديد، نويسنده ي كدوم وبلاگه!

پ.ن۷: عليرضا بعد از حدود 4 ساعت بازداشت، آزاد شد.
  نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385   توسط یار دبستانی  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM