زندگی زنده بودن نيست. زنده بودن زندگی می خواهد، زندگی بندگی نمی باشد. |
و خون هرگز نمی خسبد...

آذر ماه خونين فرا رسيد. ايران پرستان يک بار ديگر به ياد پيکر پاره پاره و سلاخی شده دو تن از آزادگان اين سرزمين، پروانه و داريوش فروهر، می گريند و از ظلم و ستمی که بر آنان روا داشتند سخن می گويند.

چه کسی بايد به حساب خون پايمال شده آنان برسد؟ چه کسی بايد جوابگوی پرستو و آرش باشد؟ چه کسی بايد قاتلان و آمران قتل آن ها را به کيفر برساند؟
اگر دادگستری کارآمد داشتيم به آن واگذار می کرديم! اگر دولت کارآمد داشتيم رسيدگی به آن را به دست توانايش می سپرديم. ولی اکنون چه؟! ولی اکنون چه ...

امشب، شب نيست! قير اندود شده. بناميدش، سياه سياه مانند روی سيه کاران، مانند بخت ايران پرستان، آخر کی قرار است که نور خدا، بر اين شب و بخت سياه بتابد؟
امشب، شبی است که کارد، خون گريست و خانه خون بلعيد. اين خانه بايد موزه شود. چرا خون ها را شستيد؟

شايد خدا منتظر پل زدن است. منتظر ساز زدن، منتظر دم اسب بريدن، پس ساز و دهل بياوريد. بزنيم:
عاشقان ايران در ايران، محکوم به مرگند. محکوم به قتل. محکوم به سلاخی!

پ.ن۱: کنار این همه ویران (سروده ای از پروانه فروهر)
كنار اين همه ويران
براي اين همه درد
نمي شود كه پريشان نبود و گريه نكرد.
صداي فاجعه مي آيد
به خون نشستن زمين
ز عشق چه پرسي
كه قهرمانان در مسلخ اند و جمله اسير
بيا به ياد عزيزش كنار هم بنشينيم
و با صدا به بلنداي آسمان
به سرخي سپيده دمان
نام بزرگش را فرياد كنيم
نام آن خورشيد به خون تپيده، آن نخل بارور، آن پير خرد
نمي شود كه پريشان نبود و گريه نكرد.
پ.ن۲: قتل ها راز سر به مهر / وبلاگ حلاج
پ.ن۳: با برگزاري مراسم بزرگداشت هشتمين سالگرد درگذشت داريوش و پروانه فروهر در مسجد فخر مخالفت شد.
پرستو فروهر، فرزند داريوش و پروانه فروهر با اعلام اين خبر ، گفت: بعد از گذشت 12 روز از تقاضايي كه براي برگزاري مراسم در مسجد فخر به فرمانداري تهران داديم، اين تقاضا تا پايان وقت اداري روز شنبه بيپاسخ ماند و به همين دليل تصميم گرفتهايم مراسم را در منزل آن دو مرحوم برگزار كنيم.
وي افزود: فرمانداري تهران در ابتدا مجوز برگزاري مراسم در مسجد فخر را صادر كرد اما يك روز بعد از آن مجوز را پس گرفت و اعلام كرد كه در اين مورد از برخي ارگانها استعلام شده است و بايد دوباره نسبت به آن تصميمگيري شود. از آن پس هر چه پيگيري كرديم، فرمانداري تهران جوابي به ما نداد.
به گفته پرستو فروهر، به اين ترتيب مراسم بزرگداشت هشتمين سالگرد درگذشت داريوش فروهر و پروانه اسكندري (فروهر) چهارشنبه، اول آذر ماه از ساعت 16 و 30 دقيقه تا 18 و 30 دقيقه در منزل پروانه و داريوش فروهر برگزار ميشود.
پ.ن۴: تصویر زیر از وبلاگ سعید حبیبی:

چه دل گرفته خزاني
ستاره ها همه سوسو
پرنده ها همه مرگ
نسيم، موج غبار است
باد، بوي وداع
چه دل گرفته خزاني
چه برگريز غميني
كدام مرد مسافر
و از كدامين سو
چراغ را كه فرو مرده
باز روشن كرد؟
كدام دشت بوي شقايق
به سكر شب آويخت؟
چه دل گرفته خزاني ز راه مي آيد
مگر ز همت ياران مدد رسد ورنه
به داس مرگ درو مي شويم
بي افسوس
شخصی معلوم الحال به صورت رسمی و غیر رسمی و کاملا مغرضانه سخنانی را مبنی بر آزادی احمد باطبی و عدم بازگشت او به زندان عنوان نموده است.
اینجانب محمد باقر باطبی پدر احمد باطبی دانشجوی زندانی بدینوسیله این سخنان پوچ و بی اساس را شدیدا تکذیب نموده و اعلام می دارم که فرزندم احمد پس از 48 ساعت مرخصی به بند 209 بازگردانده شده است و اکنون در وضعیت نا معلوم و در شرایط بازداشت به سر می برد.
محمد باقر باطبی
26 / 8 / 85
پ.ن: همچنین چند روز پیش (برای پست "بدون شرح..." وبلاگ من) کامنتی با نام "سمیه بینات" و ایمیل "somaye_bayenat@yahoo.com" گذاشته بودند. طی تماسی که با خانم بینات داشتم، این مساله را رد نموده و اعلام کردند ایمیل مذکور متعلق به ایشان نمی باشد.
در دل كوهي در قعر زمين
ناله ها و ميله هاي آهنين
بوي درد و بوي آه
لحظه هاي تيرباران نگاه
دار،شلاق، سرب آتشين
لانه ي جلاد! زندان اوين
هاي هاي گريه ي يك مرد
سلول نم گرفته و سرد
چهره ي جواني بر در
آه از اين غنچه هاي پرپر
ناگاه مي رسد از دور!
صداي چكمه ي مزدور
فحش ناموس، لگد، زور
صداي تازيانه بر تن نور
جوان دعوت است به مهماني
به مهماني قاتلان آزادي
بردند او را آن شب بي خبر
پنج دقيقه سکوت،
برای کسانی که هرگز سکوت نکردند
کسانی که در انتخاب بين حقيقت و دروغ
چه در ادبيات و چه در زندگی لحظه ای درنگ نکردند.
ميلان ريختر
سه هفته از بازداشت کیانوش سنجری می گذره و هنوز خبر خاصی از او نیست. ایمیلی امروز به دستم رسید که از طرف یه مادره. این مادر، با احساسات پاکش کیانوش رو توصیف کرده و همراهی خودش رو با او اعلام کرده، فکر می کنم خوندنش خالی از لطف نباشه:
کیانوش تنها نیست
کیانوش را اولین بار در بهار دیدم و روح او را به سبزی این فصل زیبای خدا یافتم غم غریبی در چشمان زیبایش موج می زد. مودب , با اصالت و با وقار به نظر میرسید.و غروری از جنس ان چه که خداوند پاک و بلند مرتبه به بابک خرمدین عطا کرده بود در وجودش موج می زد.
حریری از آرامش صدا و کلام و قامت بلند بالای او را پوشانده بود.
کیانوش سنجری که من در اولین و تنها ملاقاتم تا به امروز دیدم چنین وصفی داشت و من امروز او را میشناسم که به زعم سهراب سپهری ( رسیده است به امکان پرنده شدن)
و این برایش مقدور نبوده مگر به نیروی عشق به وطن و مردمش.
او به بینش و اگاهی و معرفت رسیده است,دیگر او را با تارکی ها و سایه ها کاری نیست.او پنجره ای را که رو به وسعت روشنایی گشوده میشود یافته است.
او نیز مثل ماهی سیاه کوچولوی قصه صمد بهرنگی در یافته بود که ( راه که بیفتد ترسش خواهد ریخت) و زمانیکه در نقطه اغاز جوانی اش , هنگامیکه بیشتر از 17 سال نداشت راه افتاد و به لطف بازجویانش ترسش ریخت.دیگر روح بزرگش در تاریکی ژرفای رودخانه نمی گنجد او می خواهد ابی دریا را ببیند و به سپیده صبح سلام کند.
او پرنده قفس نیست,خدای یکتا روح او را آزاد آفریده همان طور که روح همه بنده هایش را کیانوش و تمام کسانیکه گناهشان خردمندی و اندیشیدن و بعضا افکار خود را بر نوک قلم جاری ساختن و عشق به میهن و شجاعت است, انقدر به کمال رسیده اند که حتی از افرادی که انها را از ظلمت می ترسانند و با دیوارهای سرد و بلند آشتی میدهند و تازیانه های خشم خود را بر سرشان فرود می اورند و رگبار دشنام و تحقیر را بر انان میبارند,هیچ کینه ای به دل ندارند.
کیانوش را فرزند دلبند خود میدانم که چون فرزندی یکدانه برایم عزیز است.جای او زندان نیست.چرا که وسعت فکر و اندیشه بی انتهاست تا بوده همین بوده.
فکر را نمی شود در دخمه ها و انفرادی ها پنهان کرد!
کیانوش تنها نیست! آن بخش عظیم ملت ایران که بیدار است خواهان رهایی تمام زندانیانی است که به جرم بهره مندی از خرد و اندیشه از نعمت ازادی محرومند.همه انهایی که یک شب خواب گل سرخ را دیده اند.
از طرف یک مادر
۶ / ۸ / ۱۳۸۵
پ.ن۱: برای حمایت از کیانوش سنجری کمپین آزادی کیانوش را امضا کنید.
پ.ن۲: طومار آنلاین را امضا کنید (حمایت از همه زندانیان سیاسی و کیانوش سنجری) / بهزاد مهرانی
پ.ن۳: برای کیانوش سنجری و جملات نا نوشته اش... / مصطفی جوکار
اين نوشتار ادبى روايتى داستان پردازانه است از چگونگى بازداشت شدنم در مراسم سومين سالگرد دشنه آجين شدن شادروانان؛ داريوش و پروانه فروهر در مسجد فخرآباد تهران در سال ۱۳۸۰.
"كيانوش سنجري"

بخش اول
هيکل گنده مچ دستم را مي قاپد و مي گويد: بيا بريم داخل کوچه با هم گپ بزنيم. بدنم سست مي شود. خودم را ول مي کنم. گلويم خشک مي شود و زبانم توي دهانم نمي چرخد تا فرياد بزنم و کمک بخواهم. سرم را بر مي گردانم. تصويرهاي مهو دوستانم را مي بينم که از ترسِ چشمان غريبه سرشان را پايين انداخته اند و دارند پچ و پچ مي کنند. کسي متوجه ام نيست که دارد چه بلايي سرم مي آيد. هيکل گندهء مرد ريشو به من مي فهماند که زورم بهش نمي رسد پس بي خودي تقلا نکنم و زور نزنم. دارد بهم مي فهماند که آرام باشم: بيا ... بيا بريم...!
لبهايم چفت شده. زور مي زنم داد بزنم، نمي شود. داد و فرياد هايم توي گلويم مي پيچد: چي مي خواي کثافت ... ولم کن! ... مردم ... خدا ...!
فايده اي ندارد. دوباره سرم را برمي گردانم تا شايد کسي متوجه ام شود. در پيچ کوچه نگاهم قطع مي شود. هيکل گنده، مشتش را پرت مي کند به چانه ام. خونابه توي دهانم جمع مي شود. خرده دنهانهايم را زير زبانم جمع مي کنم. بدنم مي افتد. لاشه ام را جمع مي کنند و مي برند.
***
از بوي گند پتوهاي کف سلول حالم جا مي آيد و به هوش مي آيم. از بوي تعفن دلم مي خواهد اُق بزنم و بالا بياورم. مخلوطي از بوي بدن هاي عرق کرده و بوي ترشيدهء ته ماندهء غذاهاي گنديده. انگار پيش از من کسي اينجا استفراق کرده است.
دهانم را مي چسبانم لاي جدارهء در و نفس مي کشم. بوي گند توالت حالم را بهم مي زند. بر مي گردم روي تعفن دراز مي کشم. بدنم مور مور مي شود. احساس مي کنم شپش ها افتاده اند به جانم. دارند پوستم را سوراخ مي کنند. با ناخنهايم مي افتم به جانشان. آنقدر تنم را چنگ مي زنم تا پوستم قرمز مي شود و باد مي کند.
انگشتان دستم را با آب دهانم تر مي کنم و مي مالم روي زخم هايم. احساس خوبيست. بارها و بارها اين کار را تکرار مي کنم.
ضعف و گرسنگي و کوفتگيِ جسمم، آرامم مي کند. به بوي تعفن عادت کرده ام. ديگر اُق نمي زنم. تنم را هم چنگ نمي زنم. شپش ها را به حال خودشان رها کرده ام. زبانم را لاي دندانهاي شکسته ام فرو مي برم و بازي بازي مي کنم. مزه خونابه مي گيرد. آب دهانم را قورت مي دهم. جاي مشت هيکل گنده روي چانه ام درد مي کند. به جداره بالاي در خيره مي شوم. پلکهايم سنگين مي شود و مي افتد. به خواب رفته ام اما انگار بيدارم. صداي خس و خس دماغم را مي شنوم.
صداهاي ريز اطراف با تصويرهاي نامفهوم ذهنم هم خواني ندارد. گوشم را تيز مي کنم. از توي ديوار صداهايي مي آيد. صداي همهمه است. انگار يک جا جمع شده اند و داد و هوار راه انداخته اند. به گمانم آمده اند پي ام نجاتم دهند. نکند فراخوان داده باشند. اما نه! اينجا بجز من که کسي نيست. از لابلاي همهمه مردم، صداي مادرم را مي شنوم.
تصويرهاي ذهنم مهو مي شوند. مثل تمام شب هايي که دير به خانه مي رسم آمده کنار اتوبان، دنبالم. از چهره اش مي خوانم که مي داند چه بلايي سرم آمده. به گمانم فردا مي رود دادگاه انقلاب پي ام. از بس داد و هوار مي کند مي اندازندش بيرون. ناچار مي رود جلوي در زندان اوين از سربازها خبري بگيرد. طفلکي خيال مي کند سربازها از رمز و راز زندانيان امنيتي باخبرند و به او خواهند گفت که کي کجاست و چه بر سرش آمده. بعدش هم مي رود جمکران دعا کند.
از توي ديوار صداي پا مي آيد. صداي پاي پوتين دار که روي موزاييک هاي لق راه مي رود. صدا نزديک و نزديک تر مي شود. جلوي من مي ايستد. انگار مي خواهد به توپ شوت شوت بزند. يک پايش را عقب مي برد و مي کوبد توي صورتم. تکان مي خورم و بلند مي شوم.
کنار در سلول يک ظرف برنج خشکيده گذاشته اند. بدون قاشق. يک مشت برنج مي ريزم توي دهانم که با خونابه خشک شده است. از گلويم پايين نمي رود. تفش مي کنم توي ظرف. برمي گردم و تنم را که مثل لاشهء بي جان شده، لاي تعفن مي چپانم. چشمانم سنگين مي شود و پلکهايم مي افتد. صداي اذان را مي شنوم. انگار صبح شده است. پرتو نوري از جدارهء بالاي در، تو آمده. سلول روشن شده است. دراز به دراز خودم را برانداز مي کنم. پيرهنم را بالا مي زنم تا زخم هايم را ببينم. گوشت شکمم کنده شده. بازوهايم قرمز شده و باد کرده. ديشب چنگشان زده بودم.
هواي تر و خنکي توي سلول پيچيده. تعفن را کنار مي زنم مي روم جلو. دهانم را مي چسبانم لاي جدارهء در سلول و نفس مي کشم. به جاي بوي توالت بوي باران مي آيد. صداي باران را هم مي شنوم که روي سقف ساختمان مي بارد.
صداي پاي پوتين دار از توي راه رو نزديک مي شود. از در فاصله مي گيرم و به ديوار تکيه مي دهم. در باز مي شود. يک جوان ريز اندام در قامت يک سرباز وظيفهء اونيفورم پوش جلوي من مي ايستد. روي آرم اونيفورمش نوشته شده: «نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي». پوتين هاي زمختي که صدايش را مي شنيدم به پايش است. با چشمان کوچک و بي قرارش بَرو رويم را برانداز مي کند. به ظرف برنج خشکيدهء کنار ديوار که مورچه ها توش از سر و کول هم بالا مي روند اشاره مي کند و مي گويد: چرا غذا نخوردي؟ بي تفاوتي نشان مي دهم و جوابش را نمي دهم.
طوري نگاهم مي کند که انگار دلش برايم سوخته. به دري که يک قدم بيشتر با سلولم فاصله ندارد اشاره مي کند و مي گويد: پاشو برو توالت.
تندي پا مي شوم و از سلول بيرون مي آيم. زير چشمي راه رو را بر انداز مي کنم و مي روم توي توالت، چفت درش را مي اندازم و يک نفس عميق مي کشم. از بوي باران عشق مي کنم. دانه هاي درشت باران از لاي ميله هاي کلفت و رنگ نخوردهء توالت مي ريزد روي صورتم. يک پايم را مي گذارم روي شير آب، دستم را آويزان مي کنم به لبه پنجره و تنم را بالا مي کشم. حالا مي توانم از لاي ميله هاي کلفت، آسمان باراني صبح روز جمعه را تماشا کنم و تند تند نفسهاي عميق بکشم و ريه هايم را از عطر ترِ باران پر کنم. دست راستم را از لاي ميله ها رد مي کنم و دانه هاي درش باران را لمس مي کنم. تا به حال به اين اندازه از لمس دانه هاي باران کيف نکرده ام. به آسمان خيره مي شوم. صداي آن مرد هيکل گنده توي سرم مي پيچد: مي پوسي بدبخت ... مي پوسي بد بخت...
پاهايم را از روي شير آب جدا مي کنم و خودم را بالاتر مي کشم. زير پنجره توالت، حياط بزرگي را مي بينم که رديف به رديف خودروي نظامي در گوشه اش پارک شده. و يک گنبد بزرگ مسجد و يک سري درخت چنار در اطراف حياط.
دستانم خسته شده و ديگر توان نگهداشتن هيکلم را ندارند. سرباز به در مي کوبد و مي گويد: قيچيش کن بيا بيرون.
دست باران خورده ام را روي صورتم مي کشم و مي روم به سلولم و تا صبح روز شنبه در انتظار مي مانم.
***
انگشت شصت دستانم با بند زخيمي محکم به هم گره شده. با خودم مي گويم انگار چريک مسلحي را به دادگاه آورده اند. چريکي در قامت دانش آموز دوره پيش دانشگاهي که به جاي سيانور در زير زبانش، حلقه تف در دهانش جمع کرده تا از زور خشم و نفرت به صورت هاي کريح و زشت هيکل هاي گنده پرتابش کند. هيکل هايي که روزهاي زيباي نوجواني ام را با ديوار هاي بلند و ميله هاي قطور عجين کرده اند.
پس از چند روز دراز کشيدن روي تعفن و خيره شدن به ديوار هاي تاريک و بي صدا، حالا مي توانم به نگاهم عمق بدهم و آدم ها را ببينم. چند زن با چادر هاي لاجوردي سازمان زندان ها و چهره هاي رنگ پريده، خسته و نگران، کمي آنطرف تر روي صندلي کز کرده اند. بينشان دخترکي را مي بينم که ته ماندهء آرايشي تند، صورت نگرانش را دلربا کرده است. با خود مي گويم شايد او را هم غروب روز پنجشنبه دستگير کرده باشند. شايد او هم صبح روز جمعه توانسته خودش را به کنار پنجره اي برساند تا براي چند لحظه کوتاه بارش باران را تماشا کند.
دور از نگاه هيکل هاي گنده که به شعبهء دادگاه رفته اند، چشمانمان در هم گره مي خورد. داريم با نگاه با هم حرف مي زنيم. درد و دل مي کنيم. با چشمان معصوم و غمناکش براندازم مي کند. نگاهش را دنبال مي کنم. بهت زده به دستانِ بسته ام خيره مي شود. دلم مي خواهد بلند بلند به او بگويم باور کن به خاطر قاپيدن کيف مردم از توي خيابان، اينجا نيستم. اما نه، خودم را که برانداز مي کنم، مي بينم شبيه دزدها و از ديوار مردم آويزان ها نيستم. تنها جرمم اينست که چند روزه حمام نرفتم، قيافه ام کثيف شده و موهايم ژوليده پوليده و لباسهايم هم چروکيده. هيکل گنده به شانه ام مي زند تا بروم توي شعبه دادگاه.
رو به ديوار، روي صندلي دانشجويي اتاق بغلي دادگاه مي نشينم و در انتظار مي مانم. پيشانيم را به ديوار مي چسبانم، چشمانم سنگين مي شود و پلکهايم مي افتد. صداهاي ريز و درشت اطراف را به وضوح مي شنوم. همهمه مردم، صداي زني که دارد التماس مي کند تا بگذارند پسرش را ببيند، صداي باز و بسته شدن درها، صداي قرآن.
تصوير هاي گنگ و نامفهوم، يکي يکي جلوي چشمانم ظاهر مي شوند. زني که التماس مي کند چادر مشکي سرش کرده، رويش را گرفته و مثل باران اشک مي ريزد. بلند بلند مي گويد: پسرم را روز پنجشنبه دستگير کردند و تا حالا ازش خبري ندارم. آمده پي اش بلکه او را ببيند. نکند آن زن مادرم باشد. تصوير هاي تار را زير و رو مي کنم. گوشم را تيز مي کنم تا لابلاي همهمه، صدايش را دوباره بشنوم اما ديگر صدايي نمي آيد. همهمه تمام شده است. همه رفته اند. فقط قرآن مي خوانند.
خودم را روي صندلي جمع و جور مي کنم تا به اولين سوالي که روي برگه تفهيم اتهامم نوشته شده جواب بدهم.
- اقدام عليه امنيت کشور و تبليغ عليه نظام مقدس ...
خواندن اتهامم را تمام نکرده، رها مي کنم و با صداي گرفته مي گويم: اعتراض دارم. من اينها رو قبول ندارم. هر چي دلتون خواسته اينجا نوشتين!
منشي دادگاه که انگار با يک سگ هار طرف شده، صورتش را درهم مي اندازد و مي گويد: قبول داشته باشي يا نه فرقي نمي کنه. جات توي هلفتونيه. ميري اونجا آدم مي شي.
اين را مي گويد و رو مي کند به مردي که پشت ميز ديگري نشسته و به تمسخر مي گويد: ميگن سگِ فروهر رو هم کشتن. و قاه قاه مي خندد. جوري که انگار از نزديک دشنه آجين شدن فروهر ها را تماشا کرده باشد.
هيکل هاي گنده هر چه خواسته بودند را روي برگه گزارش آورده اند. شعارهايي که سر نداده بودم، اعلاميه هايي که پخش نکرده بودم و ...
برگه را که امضا نمي کنم، منشي که انگار همه کارهء دادگاه است اينبار ابروهايش را در هم مي اندازد و مي گويد: ميندازمت جايي که بيست و چهار ساعت "کونت بذارن" *.
آنچنان تکاني مي خورم که انگار گلوله اي به سينه ام نشسته باشد. از هرس به خودم مي پيچم. سرم را به زير مي اندازم و به خداي خودم مي گويم چگونه تحمل کنم عدليه اي را که مي گويند بر پايه قرآنِ تو اداره مي شود اما به کسي که هنوز اتهامش ثابت نشده اينچنين بي شرمانه مي تازند. آنهم با واژه هاي کثيفي که تحملش سخت تر است از تحمل درد گلوله هاي سربي که بر سينه نشسته باشد.
به لبهايشان که مرموزانه باز و بسته مي شود خيره مي شوم. کلمات نامفهوم يکي يکي از دهانشان بيرون مي ريزد. لبهاي گوشت آلود منشي را مي خوانم: 59 سپاه. ديگر مي دانم چه سرنوشتي در انتظارم است.
از دادگاه که بيرون مي آييم سرم را مي چرخانم تا براي آخرين بار به چشمان دخترک رنگ و رو پريده نگاه کنم. اما کسي را نمي بينم. او رفته است. همه رفته اند و سکوت سردي راه رو ها را پر کرده است. هيکل هاي گنده که متوجه نگاه بهت زده ام شده اند به شانه ام مي زنند تا به راهم ادامه دهم.
هيچگاه پوشيده بودن چشمهايم تا اين اندازه برايم خوشايند نبوده. از فرط خستگي، چشمانم را لاي چفيه اي که پهناي صورتم را پوشانده مي بندم و جسمم را که تبديل به لاشه اي بي جان شده، به دست هيکل هاي گنده مي سپارم.
نور ها کم و زياد مي شوند. دوباره به تصوير هاي ذهني ام بر مي گردم. تصوير هاي سامتي که با صداي خيابان رنگ مي گيرند و بزرگ و کوچک مي شوند. اشکال هندسي با اندازه هاي مختلف. لوزي، دايره، مربع و چند ضلعي هاي بزرگ و کوچک و از همه بيشتر مستطيل هاي جور واجور به رنگ هاي قرمز و نارنجي و زرد. داخل بعضي از مستطيل ها آدم ها مي آيند و مي روند. صورت هايشان مهو است.
هر چه تلاش مي کنم جاي مستطيل ها را عوض کنم و يا به طرف خودم بچرخانمشان تا صورت آدم هايي که تويشان راه مي روند را واضح تر ببينم، نمي شود. به يکي از مستطيل ها که خيره مي شوم سه بعدي مي شود، شکل مي گيرد و تويش هوا به جريان مي افتد. با ديوار هاي سيماني و در آهني. درست شبيه سلول انفرادي.
مي ايستم به تماشاي سلول که دستي به روي شانه هايم مي زند. تکاني مي خورم و سرم را از روي صندلي بلند مي کنم. چشمانم هنوز بسته است و شقيقه هايم زير گره محکم چفيه درد گرفته است.
***
کاش امروز نوبت حمام باشد. بروم زير دوش آب داغ و با ليف و کيسه بيافتم به جان شپشهايي که دارند تنم را سوراخ مي کنند. کاش بگذارند لباسهاي چرکم را هم بشورم. ولي نه، اول غذا مي خورم و تخت مي خوابم، بعدش مي روم حمام. ولي نه، اول حمام مي کنم و بعدش حاضرم تيرباران هم بشوم. اگر نوبت حمام نباشد چه؟ اما نه، وقتي دست بياندازم به زير بغلم و يکي از شپشهاي تُپلي که آنجا مشغول حفاري شده را بيرون بياورم و نشانشان بدهم، به زور هم که شده باشد مي اندازنم توي حمام و لباسهايم را هم به آتش مي کشند. آنوقت مجبورند لباسهاي تر و تميز بدهند.
به خيالم هيکل هاي گنده رفته اند. در گرماي اتاق، بدنم روي صندلي کش مي آيد. با چشم بند سرمه اي رنگي که به جاي چفيه روي چشمانم بسته شده احساس راحتي مي کنم.
مردي، آرام و مهربان مي گويد: چشم بندت رو يه خورده بزن بالا و هرچي توي جيب و کيفت هست بريز روي ميز تا برات ليستشون کنم.
هر چه دارم را روي ميز مي ريزم. کيف جيبي و پول و کليد ها و کتابهاي درسي. مرد، آرام و مهربان مي پرسد: چند سالته ؟ گلويم را تميز مي کنم و مي گويم: نوزده
- انشاء الله زودتر کارت درست شه و از اينجا بري.
حرفش به من آرامش مي دهد. جرات مي کنم و مي گويم: من دو روزه که غذا نخوردم، دارم از پا درميام.
- يه خورده صبر کن، چيزي نمونده تا افطار. توي بند که بري همه چي هست.
بازهم جرات مي کنم و مي پرسم: مي تونم تلفن بزنم به خونه؟ آخه مادرم حتما الان نگرانمه.
- تلفن زدن يا ملاقات فقط با اجازه بازجو مجازه.
سوال بدرد خور ديگري به ذهنم نمي رسد. باقي اش را ديگر مي دانم. بايد بروم به سلولم و آنقدر منتظر بمانم تا بازجويي برايم انتخاب شود، بيايد و پرونده ام را به دست بگيرد تا سر موقعش که نمي دانم کي خواهد بود بگذارد به مادرم تلفن بزنم تا بنده خدا کمي آرام بگيرد. حتما الان زمين و زمان را زير پا گذاشته تا ردي از من پيدا کند.
***
بخش دوم – زندان 59 سپاه
/ دو قدم به جلو، يک قدم به بغل /
سه تا پتوي پاره پورهء سربازي داده اند که پهنش کنم زيرم يا بکشم رويم و اگر دلم خواست بالشتشان کنم. دو متر هم جا داده اند. اندازهء دو قدم به جلو، يک قدم به بغل که مماس مي شود با ديوار همسايه که هنوز با هم احوال پرسي نکرده ايم.
تاي پتوها را باز مي کنم. خرده نان، دانه برنج و خاک و خولش را گوشهء دو متر مي تکانم. يکي را طولي تا مي زنم و پهن مي کنم جای تشک. ديگري را که هنوز پُرز دارد و نرم تر از دوتاي ديگر است تا مي زنم براي بالشت و سومي که سوراخ سوراخ است و انگار تن يکي از تير باران شده ها بوده را هم کنار می گذارم براي شب ها که سرد مي شود.
يک کاسه فلزی و قاشق و يک پارچ و ليوان پلاستيکي صورتي رنگ و يک سطل آشغال فسقلي هم داده اند که گذاشته ام ته دو متري، کنج ديوار.
يک بُرش سفره هم داده اند. گل هاي قرمز ندارد. هنوز توش نان ندارم.
وقتي روي تشکم دراز مي کشم انگشت شصت هر دو پایم مي خورد به در آهني. بالشتم را جمع و جور تر مي پيچم درست مي شود.
دراز مي کشم و به مهتابي توي ديوارِ بالاي در خيره مي شوم. نورش سفيد است. يک لامپ زرد رنگ 100 وسطش روشن است که شب ها ساعت 10 خاموشش مي کنند. قبل از خاموش شدن لامپ، نگهبان در سلول را باز مي کند. در به تو باز مي شود. تُندي پاهايم را جمع و جور مي کنم تا در باز شود. چشم بند مي زنم. براي رفتن به توالت بايد چشم بند بزنم و از وسط راه روي باريکي که دورتادورش پر است از سلول هاي دو متري رد شوم. مجازم زير چشمي زير پايم را نگاه کنم که زمين نخورم. قايمکي کنار دیوار راه مي روم و در سلول ها را مي شمارم. 10 تا اينور، 10 تا آنور. بايد چند تايي هم پايين تر از سلول من باشد که هنوز نتوانستم بشمارمشان.
کنار هر در، يک دمپايي مي بينم. قهوي اي، مشکي و خاکستري. بعضي از دمپايي ها پاره پوره اند. دمپايي من مشکي است و چند شماره برايم کوچک. وقتي توي توالت مي نشينم پاشنهء پايم می مالد به زمين. آفتابه مي گيرم رويش.
پشت در توالت چند تا اسم کنده شده: علي افشاري، حبيب الله پيمان، طبرزدي، تقي رحماني، رضا عليجاني و ... . بالاي اسم ها نوشته شده: اسم خودتان و آنهايي که مي دانيد اينجايند را اضافه کنيد. با ته قاشق اسم خودم را توي ليست حاضر و غايب اضافه مي کنم.
چند روز بعد که مي آيم چند تا اسم آشناي ديگر هم اضافه شده. طبرزدي هم برايم پيغام نوشته مراقب اعتراف تلويزيوني باشم. کنارش مي نويسم: سلام ط.
توي توالت يک قسمت درست کرده اند براي ظرف شويي. وقتي ظرف مي شورم سرم بالاست و از زير توري آهني، آسمان را نگاه مي کنم. همه توالت ها آسمان ندارند. شانسي شانسي هميشه توالت هاي آسمان دار به پُست من مي افتد. چشم هايم که لاي توري آهني توالت گير مي کند نگهبان از سوراخ در نگاهم مي کند و با مشت مي کوبد به در تا زود بيرون بيايم.
در راه بازگشت به سلول چند تا پاي دمپايي پوشيده را هم مي بينم که دارند مي روند به سمت سلولشان. پاهاي گنده، چاق، لاغر، سياه، چرک. چند تا در هم نيمه باز است. سَر کج، چشم مي اندازم تويشان. توي بعضي از سلول ها قاليچه پهن است. قرآن و مفاتيح هم دارند. من هم از نگهبان قرآن و مفاتيح مي گيرم. صفحه به صفحه ترجمه فارسي شان را مي خوانم. لاي يکي از صفحاتِ مفاتيح نوشته شده: مهدي منتظري، فرزند آيت الله منتظري. با تاريخ بازداشت و چند تا جمله شکواييهء ديگر. لاي هر صفحه را با دقت نگاه مي کنم شايد کسِ ديگري چيزي نوشته باشد. يک صفحه مانده به آخر، يکي با مداد، خيلي کمرنگ نوشته: به بازداشتگاه 59 سپاه خوش آمدي.
کرمم مي گيرد شعر بنويسم. از نگهبان قلم و کاغذ مي خواهم. نمي دهد. مي گويد: فقط با دستور بازجو.
اتاق بازجويي بيرون ساختمان T شکل، کنار حياطِ هواخوري است. زمستان هواي اتاق هاي يک مترو نيميِ بازجويي سرد مي شود. پتو پيچ مي روم آنجا.
به من گفتند اتهامت اقدام عليه امنيت کشور است اما بازجويم از من مي خواهد داستان رابطه با معشوقه هايم را برايش روي ورقه هاي بازپرسي بنويسم. سه چهار صفحه برايش داستان پردازي مي کنم. مي خواند و کيف مي کنم. توي دل به ريشش مي خندم. درباره زن و بچه هاي حشمت هم مي پرسد. داغ مي کنم. جلوي خودم را مي گيرم و چيزي نمي گويم. مي فهمد که عصباني شده ام. اجازه مي دهد تلفن بزنم به خانه مان. مادرم گوشي را بر مي دارد و گريه مي کند و مي گويد: کجايي پسرم. دادگاه چيزي بهم نميگه. چه بلايي سرت آوردند.
اجازه ندارم چيزِ خاصي بگويم. بجز سلام و احوال پرسي. بازجو هم دارد با گوشيِ دیگری به گفت و گوی ما گوش مي دهد.
تلفن در اتاق پزشک زندان است. هفته اي يکبار خودم را مي زنم به درد و مرض مي آيم پيش دکتر، قرص خواب مي گيرم. لورازپام، ديازپام، اگزازپام و آميتريپ ترين 25.
نگاهبانها شيفت به شيفت عوض مي شوند. در هر شيفت يک قرص مي گيرم مي گذارم لاي بالشتم. تا شب سه چهار تا مي شود. بعضي نگاهبانها شهرستاني هستند و تازه کار. تيز نيستند و نمي فهمند که قرص را قورت نمي دهم. خيلي از شب ها با سه چهار تا قرص، گيج و منگ مي شوم تا دمِِ صبح.
با هر قرص، يک جور خواب مي بينم. هر قرص، رنگ و بوي خوابم را عوض مي کند. آميتريپ ترين 25 را از همه بيشتر دوست دارم. نعشه ام مي کند و باهاش خوابهاي خوب خوب مي بينم. با دو تا قرص آميتريپ ترين و يک قرص لورازپام برمي گردم به کودکی ام توي کوچهء احمدي. از هر خانه دوجين بچهء ريز و درشت مي ریزند توي کوچه. مَش ممّد سگِ کوچه بود. نمي گذاشت کسي جُم بخورد. بساط بازيمان را جَم مي کرديم مي رفتيم چهارديواري کنار رودخانه. لب رودخانه خان مي کنديم تيله بازي مي کرديم. گِلِ لب رود خانه جون مي داد براي خان کندن. هزار تا تيله داشتم. پرچمي، شرابي، سه پر و شش پر و ... مي ريختمشان توي شيشه رُب گوجه فرنگي، ميگرفتم دستم محل به محل با بچه هاي ديگر طاق مي زدم. هميشه سَرِ برد و باخت دعوا مي کردم. سرم با سنگ مي شکست. به جاي دکتر پارچه آتش مي زدند و خاکسترش را مي ريختند لاي زخمم تا خونش بند بيايد. مي سوخت. جيغ مي کشيدم.
چند بار مي خواستم لب رودخانه را بگيرم و تا آخرش بروم برسم به يک کشور ديگر. اما ميان راه خسته مي شدم و برمي گشتم خانه.
پدرم فقط چهارشنبه ها مي آمد خانه مان. ماشينش را توي کوچه پارک مي کرد. کلي پُز مي دادم به بچه هاي محل. چهارشنبه ها مي رفتيم لونا پارک. با محمد سوار ماشين برقي مي شديم و از قصد محکم مي زديم به ماشين هاي ديگر. کلي مي خنديديم.
با آميتريپ ترين 25 هميشه برادرم توي خوابهايم زنده است و دارد پهلويم با بچه هاي محله مان بازي مي کند. آخر بازيمان با بچه ها هميشه دعوا مي شود. نگران محمد مي شوم و از خواب مي پرم. اگزازپام و ديازپام مي خورم رنگ خوابم عوضش مي شود. همه چيز خاکستري مي شود. دوران کودکي ام تمام مي شود. سرد مي شود. سوز مي زند. پدرم ديگر به خانه مان نمي آيد. مادرم تنهاست. روز به روز پير تر مي شود. چهارشنبه ها مي رويم قبرستان، سر خاک محمد. مادرم از ته دل زار مي زند.
***
مدتي می گذرد. ديگر به من آميتريپ ترين 25 نمي دهند. شبها کابوس مي بينم و تا صبح به خودم مي پيچم. روزها مثل ديوانه ها کنج دو متري ام کز مي کنم و هِي زير لب زِر مي زنم. خسته مي شوم. دراز مي کشم. خسته مي شوم. بلند مي شوم. راه مي روم. به ديوار مشت مي کوبم. داد مي زنم. نگهبان مي آيد. فحش مي دهم. سلولم عوض مي شود.
***
دو قدم به جلو، يک قدم به بغل که مماس مي شود با ديواري که پشتش همسايه نيست. هر چقدر ضربه مي زنم صدايي از ديوار در نمي آيد.
------------------------------------------------------------------
توضيحات:
- اين داستان در شماره 813 نشريه نيمروز منتشر شده است.
- بخش دوم داستان؛ ( دو قدم به جلو، يک قدم به بغل ) پيش از اين در سايت کتاب ايران منتشر شده است.
* منشي دادگاهي که در بخش اول داستان به آن اشاره شده، به دستور مقامات قضايي از کار برکنار شده است.
پ.ن۱: برای حمایت از کیانوش سنجری کمپین آزادی کیانوش را امضا کنید.
پ.ن۲:اطلاعیه های کمیته: ۱. نگرانی نسبت به وضعیت کیانوش
۲. کیانوش سنجری در بند 209 زندان اوین
پ.ن۳: بیانیهی پنلاگ در باره ی بازداشت کیانوش سنجری
پ.ن۴: بهزاد هم از کیانوش نوشته: ۱. کیانوش سنجری کجاست؟
پ.ن۵: امروز دقیقاْ یک هفته از بازگشت مجدد احمد باطبی به زندان می گذره. "سحرگاه شام قدر" شعری برای احمد باطبی/مهر زاد آور داد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|