زندگی زنده بودن نيست. زنده بودن زندگی می خواهد، زندگی بندگی نمی باشد. |
شعري از دوستي ديگر:
يك عقــــاب آهن بال، روي شهــــر مــــا چرخيــــــد
در فضــــاي مهــــرآباد، عطــــر يــــاسمن پيچيـــــد!
پــــا به پـــاي هم بوديم، لحظه هاي سختي بــــود
اضطـــــراب و دلتنگـــــي، روز تيـــــره بختــي بــــود
قلب هـــــاي مـــا لــــرزان، تا عقـــــــاب پر را بست
پنجه بــــاز كرد آنگاه، روي خــــاك مــــــا بنشست!
شادمانـــــه مي خوانديـــم: ديــــو از وطــن رانديم!
بعد ســــال ها منبعـــــد بــــــا فرشته مي مانديم!
بــــا قيــــــام بـدفــرجــــــام، بخـــــت را ز در رانديم
دور از شمــــــا يـــــاران "مثل خــــر به گل مانديم"!
روزهاي خوش چون رعد، مي گذشت صد افسوس
اختنـــــــاق و جوي ســــرد، كرده خلق را مـــأيوس
يـــارهــــــاي ما در بنــــد، دســـــت بسته گنديدند
بــــــو گرفته ســـر تــــا پــــا، دل شكسته گنديدند
چــــون شكـــوفه در پاييــــز، نـاشكفتـــــه گنديدند
در سكـــــون اين مـــــرداب، بــــو گرفتــــه گنديدند
سايه هايشــــــان بر دار، مثل خوشه اي خرمــــــا
تـــــاب مي خورند در بــاد، كنـــج خلوتـي تنهـــــــا
بـــا شعــــــار اســـتقلال، زيـــر بـــــار استبــــــداد
دســـت و پـــــا زدن در خـــون، بال و پر زدن در باد
زنــــده زنـــــده جــــــان داديـــــــــم، در بلاد آزادي
زنــــده بــــاد اســـتقلال، زنـــده بـــــاد آزادي
سروده اي از: سربدار
خيلي خستم. تازه اول راهم. اما خستم. براي رسيدن به چيزايي كه مي خوام راه درازي رو بايد طي كنم. اما من خستم.
هميشه يه چيزايي هست كه آدم نگرانشون باشه. يه زماني نگران پدرم بودم كه تو زندان بود اما نبايد به روي خودم مياوردم. بگير و ببندهاي 18 تير 78 بود و من فقط ۱۳سالم بود. يك ماه و نيم از از بابا بي خبر بوديم. بعد از اينكه بابا تماس گرفت و اجازه ي ملاقات هم از سوي قاضي حقاني صادر شد خيلي خوشحال شدم. رفتيم ملاقات بابا. ساعت ها تمام سختياي ملاقات با يه زنداني سياسي رو براي بيست دقيقه دیدن اونم از پشت شيشه تحمل كرديم و بالاخره تونستم بعد از يك ماه و نيم بابا رو ببينم. نمي خواستم و نبايد مي ذاشتم كسي بفهمه كه چقدر ديدن پدر پشت ميله هاي زندان برام سخت بود. همون موقع تمام وجودم فرو ريخت اما خوب مي فهميدم كه نبايد بشكنم. بايد مقاومت كنم. خيلي راحت در مورد شبي كه به خونمون يورش آوردن و همه چيز رو بهم ريختن و بابا رو با خودشون بردن حرف مي زدم. اطرافیان فكر مي كردن بچمو متوجه نمي شم يا بهتر بگم، فكر مي كردن نمي فهمم. اما من خوب مي فهميدم...
بعد از آزاديه بابا البته با وثيقه، هر هفته به دادگاه احضارش مي كردن و من همچنان نگران بودم. بالاخره حكم دادن. 5 سال حبس كه براي پنج سال در حالت تعليق باقي مي مونه. به جرم اقدام عليه امنيت ملي و تشويش اذهان عمومي و ...
وقتي حكم رو دادن خيالم راحت شد. ديگه نگران نبودم. حداقلش اين بود كه ديگه تكليف مشخص شد.
اتفاقات زيادي تو اين چند سال افتاد. يكي از اون اتفاقات آشناييم با شیوا بود.
شيوا با همه فرق مي كرد. تنها كسي بود كه مي ديدم با وجود سن و سال كم بارها سختي زندان رو تحمل كرده. حتي يك سال حكم هم داره! ارتباطم باهاش بيشتر و بيشتر شد.
حالا بعد از مدت ها اون نگراني دوباره اومده سراغم. مثل اينكه هميشه بايد يه چيزي باشه كه نزاره فكرم آزاد باشه. شيوا رو تهديد كردن. بهش گفتن پروندشو ميفرستن شعبه ي اجراي احكام. گفتن با توجه به پرونده هايي كه داره بيش از مدتي كه حكم داره بايد زندان باشه.
و من نگرانم. نگران اين كه حكمش رو اجرا كنن. نگران اين كه حق ادامه ي تحصيل رو ازش بگيرن.
اما شيوا! تو نگران نباش. براي گرفتن اون مدرك هم كه شده مدتي صبر كن. مدتي سكوت كن!
مطمئن باش كه تنهات نمي ذارم. مطمئن باش كه تنهات نمي ذاريم. مطمئن باش...
دشمنــــــان آمـــاده يـاران يـــــار ريــــــــو
يك جهـــــان اهريمنست اينجـــا چو ديـــو
دشمـن از چنگال خود خونيــن تــــر است
آشنـــــا بـا مـــــردم اين كشــــــور اسـت
خـوب دانـــــــد مردمــــــان غـرق تبنــــــد
اكثـراً محتـــــــاج بـــــر نــــــان شبنـــــــد
خوب مي دانـــــــد كه ايـن دور زمــــــــان
فــــــــارغ از حدس است و تدبيــر و گمان
يك زمــان با عده اي خوب اسـت و گـــرم
مي كنــــــد بـــا يك گروهي پنجـه نــــرم
گنج زريــــــن مي دهـد دست كســــــي
مردمـــــان را خـــــوار مي دارد بســــــي
رشــوه و فقـــر و فســاد و خودكشـــــي
پس كشيده پــــا از اينجـــا دلخوشــــــي
دلخوشي فرسنگ هـــــا دور است و دور
مردمــــــان اغلب كرنـــد و لال و كـــــــور
شهــــــر گويي مـرده در تـــــابوت خويش
بي نفس ماندنــــد اينجـــــا گرگ و ميش
شهــــــر گويـي مـــــرده از دلواپســــــي
يك صــــدا هرگـــــز نيــــايد از كســـــــي
نبض هستـــــي از تحـــــرك ايستــــــــاد
يعنــــي اين موج عقــوبت نيست بــــــاد
بـــــاز هم دشمن خـــــدا بــا آدميســـت
دشمني از عالمــــــي تــــا عالميســـت
باز هم ايــن جنگ انســـان با خداســـت
واينچنيــــن زوري ز انســــان نارواســـت
چون نبــــردي نابـــرابــــر بـا سرشـــــت
مي بــــرد انســـان به نزديك بهشـــــت
بـــــا تفكـــــر بـــــا تدبـــــر بـــــا ريــــــــا
بـــــاز گـــــــردد آدم از جنــــگ خــــــــدا
مرگ هـــم در ايــن جهــان سر مي زنـد
ز آدمي بــــــا تيــغ پيكــــر مي زنــــــــد
مرگ در هــــر كوچـــه اي پرسه زنـــــان
مي رود تا ســـر كشــد جــام جهــــــان
مشعـــــل دلخسته در دســـــت اجــــل
يك بــه يك مي بـــرد او شــــــاخ امــــل
جــــز درختــــان ســـايه ها و ســارهـــا
آدمـك هــــــا مانده انــــــد و دارهــــــــا
جاي پاي گرگ ها بــر برگ هــــــــاست
شايـــد اين تصور تلخ مرگ هــــــــاست
نقش بي روح جهــــان بر برگ خشــــك
بـــــا حنوط غـــافلان آغشتـــه مشــــك
روح آهنـــــگ جدايــــــي مي كنـــــــــد
مرگ اينجا كدخدايــــــي مي كنـــــــــد
بــــاز بـــر تعــــــداد آدم گـــور مانـــــــد
آدميـــــــت مــــــرد و آدم دور مانــــــــد
آدمـــــــي از خودپرستــــي دور نيست
چشم جبر و ظلم و پستـي كور نيست
جز فساد و فسق در اين بيشه نيست
هيچ مغــــزي در پي انديشــــه نيست
بــــاز سنگ آيينـه هــا را مي شكست
ارتبـــــــاط قلب هــــــا را مي گسست
بــــــاز هـــــم آيينه اي خــــاموش ماند
مـــــرگ بــــــا آيينه هـــــم آغوش ماند
قلـــــب مــــــا بـا دوستي بيگانه است
دشمني بــــا خوي ما همخانه است
قصــــه هاي كودكـــي از يــــــاد رفت
برگ خوب قصه هــــــا بـــر بـــاد رفت
بـــــاز هــــم تنهــــا "عمو فيروز" شد
مـرگ هــــم بـــر زندگـي پيـــروز شد!
سروده اي از: "ايران" طبيب
هميشه از كاراي روتين و تكراري بدم مياد. نمونه ي بارزش مدرسه بود. مدرسه رو خيلي دوست داشتم. اما از اينكه هر روز سر يه ساعت خاص از خواب بيدار بشم و سر يه ساعت معين راه بيافتم به سمت مدرسه و سر كلاس حاضر بشم متنفر بودم. از اين كه هميشه جمعه ها تعطيله بدم مياد.
اما هميشه يه چيز باعث مي شد تا اميدوارانه از خواب بيدار شم. اونم دوستا و معلمايي بودن كه هميشه دوستشون داشتم و هر روز با بچه ها يه شيطنت جديد مي آفريديم و سر به سر معلما مي ذاشتيم و شايد هم علاقه ي زيادم به ياد گرفتن چيزاي جديد باعث مي شد تا سختي صبح زود از خواب بيدار شدن رو تحمل کنم. بگذريم...
شنيدن خبر قبولي تو کنکور، اونم از نوع سراسريش خيلي از كنكوريا رو خوشحال مي كنه.
اين بار هم نوبت من بود. اما بيشتر از اينكه خوشحال بشم حالم گرفته شد. تو اين چند وقت (يعني بعد از تموم كردن دوره ي پيش دانشگاهي) خيلي بهم خوش گذشت. دليلش هم اين بود كه صبح كه از خواب بيدار مي شدم براي اون روزم تصميم مي گرفتم. خيلي راحت به همه ي كارام هم مي رسيدم. به طور كلي تو "حال" زندگي مي كردم.
يكي از دلايلي كه باعث شد تو اين چند روز كه نتايج رو اعلام كردن گيج بشم و يكمم اعصابم خورد باشه همون بود كه بالا گفتم. از كاراي تكراري بدم مياد.
اما دليل ديگه اي هم وجود داشت. اونم اين بود كه از شانس خوب من! تنها رشته اي كه تو قم زدم و تازه اونم از زير دستم در رفت همونو قبول شدم. عجيباً غريبا. من و چه به قم؟!
ميگن رشته ي رياضي محض رشته ي خوبيه. بچسب بهش و حسابي بخون. به نظر مياد چاره ي ديگه هم نيست. اما يه نكته ي جالب هم اين وسط وجود داره. حدود 5 ساله كه با مهسا دوستم. دوره ي دبيرستان و پيش دانشگاهي با هم تو يه كلاس بوديم. با هم درس مي خونديم. كلاساي خارج از مدرسمون با هم بود. با هم كتابخونه مي رفتيم. تفريحمون با هم بود. حتي روز كنكور با هم تو يه دانشگاه بوديم. مهسا آمار قم قبول شده. خبر قبولیم تو رشته ی ریاضی محض قم رو هم مهسا بهم داد.
حالا هم خيالم راحته، يعني اميدوارم، چون تنها نيستم. تمام سختياش قابل تحمله، چون
يار دبستانيم اين بار هم باهامه...

مجتبي سميع نژاد براي اين كه حكم آزاديش رو دريافت كنه ديروز (دوشنبه) برگشت زندان. مي گفت احتمالاً 3، 4 روز ديگه آزاد مي شه!
منتظريم...
به یاد دو قتل سیاسی در کمتر از چهل روز
از بدترین نوعش ـ قتل دو اسیر در زنجیر!
مرگی شگفت، قتل قناری
قتلی درون یک قفس، آری!
بی آب و دانه، بی دان و آب
ناکام و نامراد با تن بی تاب
یاللعجب! چه قتل فجیعی بود
آوخ! زمانه ی خواب آلود
فریادها شکسته به حلقوم
آوای شوم بوم چه مشؤوم!...

من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم، قدم در راه بي برگشت بگذاريم...
به نام خداوند جان و خرد
پاینده ایران
پنجاه و نهمین سالروز بنیاد مکتب پان ایرانیسم برگزار شد...
پانایرانیستها پانزدهم شهریورماه، روز بنیاد مکتب پانایرانیسم را پرشکوه چونان همیشه در سرتاسر ایران گرامی داشتند.

جمعی از پانایرانیستها نیز در تهران در دفتر بنیانگزار و نخستین سرباز مکتب پانایرانیسم «محسن پزشکپور» گرد آمده و نوای شکوه ایرانی سر دادند. این مراسم که با شرکت پانایرانیستها و جمعی دیگر از وطن پرستان و شخصیتهای فرهنگی سیاسی برگزار میشد با خواندن سرود ای ایران آغاز گردید و مراسم بدین نحو پیگیری شد:
سرور علیرضا بوربور با صدای پرطنین، «سرآغاز» را خواندند. بعد از آن دبیر کل حزب پانایرانیست پشت تریبون رفته و با تبریک این روز به میهمانان خوش آمد گفتند.
سپس سرور منوچهر یزدی، عضو شورای عالی رهبری حزب پانایرانیست و سخنگوی شورا، به ایراد سخن پرداختند و با تکیه بر اصول بنیادین وطن پرستی، رسالتهای یک وطن پرست را برای ساختن آیندهای پرشکوه و با عظمت خاطرنشان شده و با تکیه بر این نکته که «جهان، جهان ملت هاست» و علم شناخت بایدهای حیاتی ملتها ناسیونالیست نام دارد، مجهز شدن به این علم را لازمهی حیات ملت ایران دانستند.
در ادامهی برنامه سرور نجفآبادیفراهانی (کاروان) شاعر توانمند پانایرانیست، چکامهای حماسی و شیوا در بزرگداشت روز بنیاد تقدیم حاضران نمودند.
پس از شعر استاد نجف آبادی، سرور مهندس رضا کرمانی، عضو شورای عالی رهبری حزب پانایرانیست با پرداختن به تاریخچهی حزب به نیازهای امروز ایران اشاره کرده و اتحاد میان نیروهای ملی و وطن پرست را چارهی فائق آمدن بر استبداد حاکمیت فرقهای دانستند.
سرور هومن اسکندری، به نمایندگی از جوانان، سخنران بعدی بزرگداشت بود. ایشان با رویکردی تحلیلی اوضاع خاورمیانه را مورد بررسی قرار داده و روند حوادث را تشریح کردند. مهندس اسکندری با خاطرنشان کردن تهدیدها و فرصتها، چالشهای آیندهی فراروی ملت ایران را جدی قلمداد نموده و در نهایت با ارائهی نشانههای کیفی و کمی، وضعیت آیندهی منطقه را با محوریت خاورمیانهی پانایرانیستی ترسیم کردند. سخنان ایشان با حمایت حاضران مورد تأیید قرار گرفت.
دستها و چشمها سرور محسن پزشکپور (پندار) را تا پای تریبون بدرقه کردند تا ایشان چونان همیشه با ارادهای بسان کوههای استوار ایران، بایدها و خطوط قرمز ملت ایران را بیان دارند.
سرور پندار حاکمیت ملی را بایستهی ملت ایران دانسته و رسیدن به آن را به عنوان افق حرکتی آینده برای مبارزان ترسیم کردند. سرور محسن پزشکپور با اشاره به نسلهای مختلف مبارزان حاضر در نشست، آن را نشان پویایی حزب و مکتب پانایرانیسم در طول شصت سال گذشته دانسته و آیندهی حزب و نهضت را درخشان خواندند.
در پایان، نشست با خوانده شدن سرود ای ایران توسط حاضران خاتمه یافت.

سرور علیرضا بوربور در حال اجرای نیایش حزبی (سرآغاز)


سرور دکتر سهراب اعظم زنگنه در حال سخنرانی

سرور منوچهر یزدی در حال سخنرانی


سرور نجف آبادی در حال اجرای برنامه



سرور مهندس رضا کرمانی در حال سخنرانی



سرور هومن اسکندری در حال سخنرانی


سرور محسن پزشکپور (پندار) در حال سخنرانی


با سپاس فراوان از کاوه شهریاری که عکس هایش را در اختیارمان گذاشت.
فراموش کردن یک فاجعه مقدمه ایست برای فاجعه ی بعدی!
آیا ما اکبر محمدی را از یاد بردیم،
که اکنون خبر شهادت ولی الله فیض مهدوی را در وضعیتی مشابه او می شنویم؟!
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
Student committee of
human right reporters
تاریخ ۱۴/۶/۱۳۸۵
شماره ۱۱۷-۲۰۰۶

بر اساس گزارشات رسیده ،صبح امروز مامورین اطلاعات با مراجعه به زندان رجایی شهر (بند ۵ فرعی ۲) -محل نگهداری زندانیان سیاسی- آنان را تهدید کرده و خواستار تایید خودکشی فیض مهدوی از سوی زندانیان سیاسی شده اند.
ماموران با جدا ساختن بهروز جاوید تهرانی و مهرداد لهراسبی و با دادن وعده آزادی زود هنگام ،سعی در تطمیع آنان داشتند وهمچنین زندانیان را تهدید کرده اند که در صورت عدم تایید خودکشی فیض مهدوی، زندانیان سیاسی را به بند 1 این زندان که محل نگهداری مجرمین با جرایم خطرناک میباشد منتقل میکنند.
همچنین گفته میشود در پی اعلام مرگ مغزی ولی الله فیض مهدوی از سوی مسئولین زندان رجایی شهر در اثر اعتصاب غذا، امروز از خانواده ی وی خواسته شد که برای تحویل جسد او مراجعه کنند، این درحالی است که تاکنون مرگ وی از سوی هیچ منبع رسمی اعلام نشده است.
شنیده ها حاکی از این است که درمراجعه محمدعلی دادخواه و محمد شریف، وکلای فیض مهدوی به بیمارستان شریعتی تهران، مسئولین بیمارستان به دستور وزارت اطلاعات از نشان دادن فیض مهدوی به وکلایش خودداری کردند، در این حال آنان خبر مرگ مغزی وی را تایید کرده اند.
به گفته ی منابع آگاهُ ولی الله فیض مهدوی در پی ۹ روز اعتصاب غذا فوت کرده است، اما وزارت اطلاعات و نهادهای وابسته با انتشار اخبار دروغین سعی در گمراه کردن افکار عمومی دارند.
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
خیلی دلم می خواست خاوران رو ببینم. در موردش خیلی شنیده بودم. خیلی هم خونده بودم. اما ندیده بودم.
مدت ها بود دنبال فرصتی می گشتم که حتما یه سری اون ورا برم!
پارسال می خواستم برم اما کسی نبود که حاضر بشه این مسافت نسبتا طولانی رو همراهم بیاد. خیلی از دوستانم هم تا می شنیدن خرده می گرفتن که بچه تو دنبال چه چیزایی هستی! می خوای بری کجا؟! و با یه لحن خاص می گفتن: تو که میدونی اونا چه افکار و عقایدی داشتن و ...
و من ناامید از همه دوستان به دیدن عکس هایی که برام ارسال شد اکتفا کردم...
اما امسال مصمم بودم تا حتما برم، به هر طریقی که شده. یکی از دوستان چند وقت پیش بهم گفته بود که اگر برنامه ای بود می برمت. فرصت رو مغتنم شمردم. چهارشنبه که دیدمش بهش گفتم اگر ما رو می بری با یکی دیگه از بچه ها هم صحبت کنم که با ما بیاد. گفت حله.
پنجشنبه شب زود رفتم بخوابم. تقریبا ساعت ۱۲ بود. اما از اونجایی که به شب بیداری عادت دارم تا ساعت ۲ خوابم نبرد. ساعت رو هم برای ۸ کوک کرده بودم. صبح قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار شدم. به ساعت نگاه کردم. تازه ۷ بود. باز هم سعی کردم تا ساعت ۸ بخوابم، اما نشد...
به محل قرارمون رسیدیم. شیوا هم رسید. از چهرش خواب می بارید، کاملا مشخص بود که به زور بیدار شده!...
بعد از کلی گشتن دنبال گلزار و پرس و جو از افرادي كه حتي اسم قبرستان خاوران رو نشنيده بودن، بالاخره پیداش کردیم. راه رو بسته بودن و مانع رفتن مردم بر سر مزار عزیزانشون می شدن! اما جمعیت مشتاق با دسته گل هایی که به دست داشتن منتظر بودن تا فرجی بشه و راه باز شه. بعد از حدود یک ربع، حول و حوش ساعت ۱۰ بود که اجازه صادر شد تا ماشین ها تک تک به سمت در ورودی گلزار برن.
فکر می کنم دلیل مانع شدنشون این بود که حدود ۳۰۰ نفر تو گلزار بودن و نمی خواستن این دو تا جمعیت با هم یکی بشن...
وارد گلزار شدیم. جمعیت اول داشت خارج می شد. مادرانی که با چشمانی اشک آلود و عکس هایی به دست داشتن برمی گشتن. تعدادی از دوستان رو دیدیم.
دکتر زرافشان هم اومد. همه دورش حلقه زدن. دکتر فریاد زد: " اگر امروز برای رفتن بر سر مزار از کسی اجازه بگیریم، فردا برای نفس کشیدن هم به ما اجازه نمیدهند". جمعیت یکصدا فریاد می زد "درود بر زرافشان".
آقایی اون وسط می گفت شعار ندید. دکتر گفت نترسید. شعار هم بدید. جمعیت دست می زد و دوباره فریاد "درود بر زرافشان" بلند شد. و این بار دکتر با لحنی دیگه فریاد زد براي من شعار نديد، بگید "زندانی سیاسی آزاد باید گردد". تحسین حاضران و فریادهای "زندانی سیاسی آزاد باید گردد".
دکتر زرافشان سرودخوانان بر سر مزارها می رفت و گل می گذاشت. جمعیت هم به دنبال او و همراه او سرود می خوند.
هيچ كدوم از عكس هايي كه از خاوران ديده بودم گوياي اين حقيقت تلخ نبود. گورهاي دسته جمعي. جوانانی که با چند سوال ساده به جوخه های اعدام سپرده شدند:
"_ اسلام آورده ای ؟ نه، اعدام!
_ اسلام آورده ای ؟ هميشه مسلمان بوده ام، نماز می خوانی ؟ نه، اعدام !
_ اسلام آورده ای ؟ آری، نماز ميخوانی ؟ آری.
_ به ولايت مطلقه فقيه ايمان داری ؟ آری.
_حاضری به تير باران شدگان تيرخلاص بزنی و گروهت را منکر شوی؟ نه، اعدام!"
مادراني كه بدون اينكه بدونن مزار فرزندشون كجاست روي خاك گل گذاشتن، نشستن و عكس بچه هاشونو به بقيه نشون مي دن. بچه هايي كه با چهره اي در هم به دنبال مزار پدرشون مي گردن اما هيچ نشوني پيدا نمي كنن و بالاخره قسمتي رو انتخاب مي كنن و گل ميزارن و با پدرشون درد دل مي كنن...
و باز هم آه و اندوه...
بازجوي شيوا اينجا هم حضور داره. دمش گرم كه هميشه مواظبه تا اتفاقي براي ما نيفته!
داشتیم برمی گشتیم که دیدیم دکتر زرافشان دوباره وارد گلزار شد. دوربين يكي از بچه ها رو گرفته بودن و دكتر براي بازپس گيري دوربين وارد عمل شد.
کوهیاراينا هم تازه رسيده بودن. در سمت ديگه صدايي آشنا بلند شد. بله! بینا داراب زند بود. گويا با يكي از مأمورا درگير شد اما نفهميدم سر چي. خيلي عصباني بود. رفتيم سمتش. عمو بينا با ديدن جوونايي كه دورش حلقه زدن يكم آروم شد.
ديگه بايد برمي گشتيم. سوار ماشين شديم. بازجوي شيوا هم ايستاده و سرنشينان ماشين ها رو شناسايي مي كنه.
يه نفرو گرفتن. بدجوري مي زدنش. كسي نبود نجاتش بده. شيوا تا كمر از پنجره خارج شد و داد مي زد ولش كنيد. شايد اگر در ماشين نبود، اتفاقي كه پارسال جلوي زندان يا پارك دانشجو افتاد، تكرار مي شد.
به جمعيت اصلي كه همراه دكتر زرافشان و بينا بود رسيديم. زرافشان متوجه شده بود چند نفر رو گرفتن و داشت برمي گشت تا نجاتشون بده و گويا موفق هم شد...
تو مسير بازگشت به خونه فكر مي كردم چطور ممكنه كه هزاران هزار نفر رو يك شبه به جوخه بفرستن و صدايي بلند نشه...
گزارش شيوا رو هم از مراسم خاوران بخونيد...
گزارشی از مراسم یادبود جانباختگان سال 67 همراه با عکس / کانون دفاع از حقوق زنان و کودکان ایران
پنجشنبه رفته بوديم منزل بينا داراب زند. گزارشش رو مي تونيد تو وبلاگ کوهیار بخونيد.
شیوا هم در مورد آخرين باري كه بينا رو قبل از بازداشتشون ديده بود مطلبي نوشته، كه پيشنهاد مي كنم بخونيد.
شنبه رفتیم منزل مهندس طبرزدي كه گزارش اين ديدار رو هم کوهیار نوشته، به خاطر همين من ديگه به خودم زحمت نمي دم كه چيزي بنويسم.
و اما امروز...
سر شهرك با بچه ها قرار داشتيم. مي خواستيم بريم جلسه «تاثير قوانين بر زندگي زنان».
وقتي به محل مراسم رسيديم با منظره اي رو به رو شديم كه چندان دور از ذهن نبود. حدود 50 نفر جلوي در مؤسسه رعد ايستاده بودن. از ماشين پياده شديم و به سمت جمعيت رفتيم. نوشين احمدي خراساني رو ديديم. گفت نذاشتن بريم تو سالن و برنامه رو لغو كردن. دنبال الناز مي گشتم. بالأخره پيداش كردم. مشغول جمع كردن امضا بود و در مورد كمپين به ديگران توضيح مي داد. حسابي سرش شلوغ بود.
جمعيت همين طور داشت زيادتر مي شد.
شيرين عبادي، فريبرز رئيس دانا، بينا داراب زند، ناصر زرافشان، آقای جباری و فرهاد آئيش هم اومده بودن.
يه نفر ديگه هم حضور داشت كه مدت زيادي طول نكشيد تا به يكي از چهره هاي محبوب! تبديل شد...
بازجوي اطلاعات بود كه بچه ها شناساييش كردن! داشت عكس مي گرفت. نمي دونم چه طور شد كه همه متوجه اش شدن. يه تعداد از بچه ها رفتن سمتش. اونم نامردي نكرد. نه تنها اصلا به روي خودش نياورد كه براي چي اومده، كمپين رو هم امضا كرد. چند نفر هم وقتي داشت كمپين رو امضا مي كرد ازش عكس گرفتن. جمعيت بود كه داشت از خنده منفجر مي شد. يه تعداد از خانم ها هم براش دست زدن و حسابي تشويقش كردن.
اما مهم اينه كه آقايون! يه بار ديگه تونستن حرف خودشون رو به كرسي بنشونن و از برگزاري مراسمي كه تو يه سالن سربسته بود جلوگيري كنن. عجب آزادي بياني!!!
كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز آغاز به كار كرد (گزارش سایت رسمی کمپین)
آغاز جمع آوري يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيض آميز (کانون زنان ایرانی)
بی مشروعیت زیستن (گزارش امشاسپندان از مراسم...)
کمپین یک میلیون امضایی در حاشیه خیابان داغ کلید خورد (سهیل آصفی)
تغییر قوانین تبعیض آمیز به رغم دستور لغو برگزاری اولين سمینارش، آغاز شد (زنستان)
گزارشی از گردهمایی فعالین برابری حقوق زنان در تهران (بینا داراب زند)
کمپین برای جمع آوری یک ملیون امضا آغاز به کار کرد.
جلوگيري از برگزاري همايش كمپين «يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيضآميز» ... (ادوارنیوز)
یک میلیون فریاد! (لاله حسین پور)

جعفرپناهي كارگردان فيلم هاي بادكنك سفيد (1373)، آيينه (1375)، دايره (1378)، طلاي سرخ (1385) و آفسايد است.
هر چند آفسايد هنوز در سينماهاي ايران اكران نشده اما خيلي ها در انتظار اكران اين فيلم هستند. جعفر پناهی برنده ی جايزه هيات داوران بخش نوعی نگاه جشنواره جهانی فيلم کن اميدوار است كه در صورتي كه اين فيلم به اسكار برسه بتونه اين جايزه رو از آن خود كنه. اما اينجا يه مشكلي وجود داره و اون اينه كه طبق قوانين آکادمی اسکار حضور هر فيلم در اسکار منوط به حداقل يک هفته اکران عمومی در کشور توليد کننده ی فيلم است.
حالا فقط حدود 20 روز فرصت وجود داره تا اين فيلم اكران بشه...
در صورتي كه آفسايد اكران بشه و به اسكار برسه ما مي تونيم اميدوار باشيم كه گوي سبقت رو از فيلم هاي ديگه بدزده و به اين جايزه بزرگ جهاني برسه كه افتخاري بزرگ براي سينماي ايران محسوب مي شه و در صورتي كه اكران نشه ما اين شانس بزرگ رو از دست مي ديم!
لازم به ذكره كه نامه اي به دست آقاي پناهي رسيده كه امضاي رئيس کمپانی سونی پيکچرز کلاسيک پاي اون هست و اين نامه خطاب به معاونت امور سينمايی وزارت ارشاد است که در آن وی اکران فيلم آفسايد را برای شركت کردن به عنوان نماينده ی ايران در اسکار خواستار شده است.
در همين مورد پيشنهاد مي كنم مطالب مدیار رو هم بخونيد...
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
Student committee of
human right reporters
تاریخ 31/5/1385
شماره 106-2006

عباس قلی نژاد که به ارتباط با اپوزسیون خارج از کشور، فعالیت در جبهه دموکراتیک ایران و... متهم گشته در این دیدار به بازجویی های شبانه خود اشاره کرده و اعلام نمود که به صورت مداوم تحت فشار و بازجویی قرار دارد، که این بازجویی ها از ساعات ابتدایی شب آغاز گشته و بعضاْ تا صبح ادامه دارد.
همسر امید عباسقلی نژاد همچنین با نامساعد دانستن وضعیت جسمانی او در زندان، نسبت به سلامتی وی ابراز نگرانی کرد.
فریبا هدایتی، همسر امید عباسقلی نژاد خود نیز در جریان تحصن خانواده های زندانیان سیاسی در مقابل سازمان ملل در ۲۷مرداد ماه ۸۳ بازداشت و به مدت ۳هفته در بند ۲۰۹ زندان اوین به سر برد، وی از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ۸ ماه حبس تعلیقی به مدت ۳ سال محکوم شد.
گفتنی است امید عباسقلی نژاد پیش از این در ۱۸تیرماه ۱۳۸۱بازداشت و از سوی شعبه ۲۶دادگاه انقلاب به ۳ سال زندان محکوم شد، که حدود ۱ سال پیش با اتمام دوران حبس خود از زندان آزاد گشت . وی چندی پیش نیز در جریان اعتراضات دانشجویی در دانشگاههای تهران و امیرکبیر، در سوی مامورین ناشناس ربوده شد و ۲ هفته در مکان نامعلومی در بازداشت به سر برد.
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
http://www.komitegozareshgar.blogfa.com
مطلبی که شیوا در مورد وضعیت امید نوشته رو هم بخونید...
تو شهرك داشتن طولاني ترين نقاشي دنيا رو مي كشيدن. از خود ميدون صعنت تا ميدون سرو رو بسته بودن. يه عده آدم بي كار اومده بودن تا توهم بكشن!!! بقيه هم براي خنده اومده بودن.
البته براشون بدم نشد، هم مفت و مجاني صاحب كلاه و وسايل نقاشي شدن، هم يه ناهار مفت و مجاني افتادن. (كه البته نوش جونش، از بيت المال بود!)
خلاصه اين كه شهرك حسابي شلوغ بود و اوضاع طبيعي نداشت.
ساعت 7:30 بود كه از خونه بيرون اومديم تا به مراسم يادبود همسر آقاي منوچهر يزدي (عضو شوراي عالي رهبري حزب پان ايرانيست) برسيم.
از ميدون صنعت تا ميدون كاج، از ميدون كاج تا چهار راه مسجد قدس ترافيك بود. خود ميدون شهرك هم كه بماند چه وضع وحشتناكي داشت.( من نديدم اما خيلي از بچه ها زنگ زدن كه تو شهرك گير كردن و نتونستن به مراسم برسن.)
به هر شكلي كه بود خودمون رو تا ساعت 8:30 به مسجدالرضا رسونديم. با مامانم و يكي ديگه از دوستامون داشتيم مي رفتيم بالا كه يه خانوم جلومو گرفت و خيلي مهربون! گفت: دخترم شما نمي توني بري داخل!
با تعجب نگاهش كردم، اونم ادامه داد مانتوت كوتاهه، بيا چادر بدم سرت كن برو تو! يه نگاه عاقل اندر سفيه بهش انداختم و گفتم چادر پوشش عرباس. من سرم نمي كنم. ترجيح مي دم برم پايين. اما مامان و اون دوستمون كه همراهمون بود شروع كردن به قول خودشون اون خانم محترم رو نصيحت كردن و از اين صحبتا. حالشو حسابي گرفتن. اما اون بنده خدا كه گناهي نداشت. مأمور بود و معذور!
داشتم از پله ها مي رفتم پايين كه آرميتا و مامانش رو ديدم. گفتم من با اين لباس پوشيدنم اسلام رو به خطر انداختم. نذاشتن برم تو. آرميتا هم نامردي نكرد، كلي معرفت خرج كرد و گفت من مي رم بالا چند دقيقه مي شينم و بعد ميام پيشت.
چند تا از اين لباس شخصيا مسجد رو زير نظر داشتن و آمار مي گرفتن!
آقاي يزدي شخصيت كمي نيست. بالاخره نماينده مجلس شوراي ملي بوده، حالا هم عضو شوراي عالي رهبري حزب پان ايرانيست. آقايون! هم حق داشتن بيان ببينن كه چه كساني تو مراسم همسر ايشون شركت مي كنن.
يكي از آقايون لباس شخصي رو مي شناختم. پارسال همين موقع ها بود كه ديده بودمش. جلوي محل برگزاري كنگره دهم حزب پان ايرانيست. (اومده بودن كه نزارن كنگره تشكيل بشه!) ديروز هم سوار موتور جلو مسجد اومده بود. شايد دفعه بعد به عنوان بازجو تون زندان ببينمش!
آرميتا اومد پايين. رفتيم درويشانه تو ميدون نيلوفر رو چمن نشستيم. راسل و مهدي هم اومدن پيشمون. گرم صحبت شديم و اصلا نفهميديم زمان با چه سرعتي گذشت!
مراسم تموم شد. همه اومده بودن. مثل هميشه... از آقای پزشکپور (رهبر حزب پان ايرانيست) و اعضاي شوراي عالي رهبري حزب گرفته تا اعضاي سازمان جوانان. رفتم پيش آقاي يزدي و بهشون تسليت گفتم. اولين بار بود كه با لباس مشكي مي ديدمش. اما مثل هميشه صبور و مقاوم. دايرة المعارف سيار حزب پان ايرانيست و استاد بي نظير علوم اجتماعي و تاريخ كه تو جلسات يكشنبه دفتر حزب پاسخگوي سؤالات حاضران ميشن و هيچ سؤالي رو هم بدون جواب نمي زارن.
چهار سال تمام از همسرشون كه بيماري سختي داشت پرستاري كردند. كاري كه هر كسي نمي تونه انجام بده!
برگشتم پيش بچه ها. داشتن در مورد آخوندي كه سخنران مراسم بود صحبت مي كردن. مي گفتن آخونده خيلي چرت و پرت نگفت. به نظر ميومد آخوند خوبي باشه. آرشيا هم گفت اين آخوندا همشون مثل همن!
از نظر من هم آخونده چاره اي نداشت جز اين كه چرت و پرت نگه. وارد يه جمعي شده بود كه همه با كت و شلوارو كروات بودن. بيچاره پيش خودش گفته من چي بگم كه نه سيخ بسوزه نه كباب.
امروز هم شنيدم با وجود تمام اين صحبتا حتي متن هايي هم كه به آخونده مي دادن كه بخونه، قبلش از سمت آقايون وزارت كنترل مي شد!
به هر حال جمعيت قابل توجهي در اين مراسم شركت كرده بودند و همه چيز خيلي خوب بود. باز هم از طرف خودم و شارمين اين اتفاق ناگوار رو به آقاي يزدي و فرزندانشون تسليت مي گم.
راستي امروز مراسم ترحیم پدر مهندس موسوي خوئيني بود كه ايشون رو هم به صورت تحت الحفظ از زندان به محل مراسم آوردن.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|